در شمارگان گذشته مطلب دو محور عمده مسئولیت انسان در قابل خود و جامعه را مورد بررسی قراردادیم ودر این شماره تلاش می نماییم که با ریز نمودن این دو موضوع مسائل عمده ای را که وادارمان می سازد با عنایت به آنها برای نهادینه شدن جایگاه وموقعیت اثرگذار نخبه ها و محوریت دادن حضور آنها در جامعه اقداماتی را به انجام برسانیم.
اگر یادتان باشد در مقدمه و باب ورودی به بحث عنوان داشتیم که اصلیترین ومهمترین تعهدو مسئولیت انسان در برابرخودش می باشد و تازه پس ازبه جا آوردن تعهداتی که به خودش دارد می باید برای عمل به مسئولیت هایی که در قبال جامعه دارداقدام نماید.
حتما دوستان با مطالعه سطورفوق عنوان خواهند داشت که نه این گونه نیست بلکه انسان به عنوان موجودی اجتماعی ابتدا می باید برای بهینه سازی شرایط اجتماعی تلاش خود را بکارگیرد و آنگاه که شرایط عمومی برای فعالیت هایی قابل انجام محقق گردیداو هم می تواند با استفاده ازآنها برای کمبودها ونیازمندی های خود اقداماتی را معمول دارد .
درحقیقت می توان گفت که می بایداین گونه باشد اما شرط اول برای پیدایش چنین امکان وموقعیتی این است که فردبه دانش و آگاهی که چنین انتخابی را برای او میسرسازد مجهز باشد پس او بایدابتدا یادبگیرد و یا دانش و آگاهی لازمه فهم موقعیت اجتماع و نحوه کمک بدان به یاری او برود و یا حتی از سلامت جسمی ای که بتواند فعالیت های خود را تا حصول به نتیجه نهایی ادامه دهد برخوردار باشدو همه اینها مسئولیت هایی را برای او ایجادمی کند که جزبا تن دادن بدانها نمی تواند برای جامعه فرد مفیدی بشود از سوی دیگر باید توجه داشت که فرد نخبه ای که با خودسازی توانسته علم حضور وتاثیربرجامعه را بدست آورد وخود را برای خدمت بدان معرفی کند بایدبه این اصل معتقدباشد که روندجاری در عرصه حیات انسانی برمحورحرکت استوار گردیده است وهر عاملی که بخواهدمانع از حرکت انسان شود مسلم است که مانع و تهدیدیی برای انسان وتمدن او شناخته می شود که باید با هر وسیله ای که مشروعیت بکار گرفتنش وجود داشته باشد به مبارزه با آن پردازد تا با هموار شدن راه فرد و گروه های مختلف اجتماعی بتوانند به مسئولیت خوددر قبال سرنوشت فردی و اجتماعیشان اقدام نمایند ولی این تنها کار و فعالیت ممکن برای انسان نیست زیرا که در مقدمه مطلب گذشته با اشاره به این مضمون که تنها در زندگی انسان است که ابهام وسئوال پیش می آید و انسان توان مند ،مسئول و متعهد می باشد که با دادن پاسخ های روشن به آنها کار و فعالیتی را به انجام برساندکه درراستای برطرف نمودن ابهام ها و دادن پاسخ های روشن به سئوالات مختلف باشدو در بحث آینده نگری هم که موضوعی مبتلابه انسان است ابهام و سئوالات فراوانی وجود دارد که تا مورد توجه قرارنگیرند و با انجام کار های با برنامه وهوشمندانه پاسخ های روشنی برای آنها پیدا نشودمسلم است که نه تنها کوشش و فعالیت انسان عبث خواهدگردید بلکه منابع و فرصت هایی برای انجام آن مورد مصرف قرار خواهد گرفت که اگر در کارو جایی دیگرمورد مصرف واقع می شد می توانست منشاخیر فراوانی برای انسان و تمدن او گردد مثلا زمانی که من ندانم ازکجا آمده ام و این آمدن برای عمل ویا تحقق چه فلسفه ای و یا ساختن و پرداختن به چه برنامه ای بوده است و در نهایت به کجا خواهم رفت و در آنجا با من چه برخوردی صورت خواهد گرفت مسلم است که نه تنها نخواهم توانست برای خودم به عنوان موجودی که می فهمد وفهمش را برای برگزیدن بهترین گزینه بکار می برد کاری انجام دهم بلکه برای دیگرانی که امید واری هایی به من و دانش و تجربه من دارندتا در انتخاب کمکشان نمایم نخواهم توانست محل اتکای مناسبی باشم.
براستی چرا من وما هیچ گاه به این فکرنمی کنیم که آینده ای را در پیش داریم که باید شناخته شود برای ساختن و در خدمت گرفتنش برنامه و طرح های اصولی و قابل اتکایی ارائه گردد ویا اساسا شده که من وما از خود بپرسیم که اگردر فردایی که بدان واردخواهیم شد اگرقراربراین باشد که از ما پرسیده شود که با چه ره توشه ای آمده ای و یا از آینده چه می خواهی آیا پاسخ مناسبی را برای آن آمده داریم و یا پیش فرض های قبال اتکایی را برای خود آماده ساخته ایم تا در برابر این سئوال و سئوالات مشابه گپ نکنیم وکاسه چه کنک چه کنم بدست نگیریم ؟
ازهمین روست که ضرورت والزام مهم واگذاردن کار به افرادی که دارای دانش و تجربه هدایت انسان به سوی آینده را دارند در دستورکار قرار می گیرد و هریک از صاحبان دانش و تخصص مورد نیاز با شفاف نمودن تاثیر که می توانند بر سرنوشت انسان داشته باشند خودرا در منظر دیدقرارمی دهندتا ما با گرفتن دست نیازمان به سوی آنها از توان مندی های آنان برای برون رفت از مشکلات بهره ببریم و راه آینده را به روی خودمان باز کنیم.
تا بدین جای کار کلیاتی را از آینده مطرح ساختیم واگربخواهیم دراین خصوص کمی ریز بینانه عمل کنیم باید به نکاتی چنداشاره بنماییم که اولین آن این است که آینده بسیارناشناخته می باشد و راه ساختن وپرداختن آن به ابزارهایی نیازمنداست که اولین آن یقین به این واقعیت است که خلقت اساسا تصادفی و خلق الساعه نبوده است که با این ابزار می توان به این واقعیت پرداخت که آینده نیز حکم بر تصادفی بودن آنچه که به سر ما خواهدآمدنخواهد دادو یا اینگونه نیست که بگوییم که کی آمده که نگران آینده ای به هر حال یک جوری خواهد شد بلکه چون برنامه ای در پس پرده خلقت وجود داردباید گفت که حتما برای آینده نیز طرح و برنامه تسمیه شده ای وجود دارد که تنها انسان های آشنا با برنامه خلقت وهمگام با تحقق مرحله به مرحله فلسفه آن قادر خواهند بودکه آینده را ببینند و برای آن برنامه بریزند.
همچنین باید به خاطر داشت که اطلاق این واژه که تنها انسان آشنا با فلسفه خلقت قادر خواهند بود که فردا را ببینند نبایدبه این عنوان تلقی شود که تنها افرادمعتقدبه عادلانه وعالمانه بودن برنامه خلقت می توانند با تکیه محض توکل به خدا وحمایت های او آینده را دریابندو برای مدیریت آنها طرح و برنامه دهند بلکه ازبرای این است که گفته شود تنها افرادی می توانند برای تولیت اداره و رهبری آینده مورداتکاء جامعه وتک تک افراد آن واقع شوندکه بدانند خداونددر سرنوشت هیچ فرد و یا گروهی دخالت نمی کند مگر آنکه آنها فعل خواستن وتوانستن را بدرستی صرف نمایند و برای تغییر در زندگی خودتلاش نمایندو چنین افرادی بدنیا نمی آیند و حضوردر متن چالش های حیات انسانی نمی یابند مگرآنکه بکوشند تا با کسب دانش و مهارت های خاص آینده را بشناسند ،منابع انسانی ومادی مورد نیاز در آن را بررسی و شناسایی نمایند و راه های استفاده از آنها را به روشنی برگزینند و با هماهنگ نمودن تمام امکاناتی که برای ساختن فردا موردنیاز است برنامه های مورد نظر خودر را که کار فکری بسیاری روی آنها صورت گرفته است به اجراء بگذارند وچنین امکانی مسلم است که برای همه افراد وجودندارد زیرا که برمنطق آفرینش هر کسی را بهر کاری ساخته اند وجامعه ای در برطرف نمودن موانع،شناسایی کمبود ها وبرنامه ریزی برای نیاز مندی ها می تواندبه کسب توفیق نایل آید که ابتدا ظرافت های کار های موردنیاز را بسنجد و پس از آن انسان هایی را برای انجام آنها تربیت نماید و چون توفیقی بدست آورد بدون کمترین تعللی کار را به کسی بسپارد که برای آن کار تربیت شده است.
براستی آیا ما دراین موارد دارای دغدغه بوده ایم ؟یعنی اساسا اعتقادی به این داریم که برنامه و طرح کلی شمولیت محضی بر سرنوشت ما دارد؟اگر اعتقادی به چنین اصلی داریم آیا باورنموده ایم که آینده بایدساخته شود؟ اگرباورمان به این است که دنیا با مرگ ما تمام نخواهدشدآیا برای پس از خودمان نیروهایی را تربیت نموده ایم؟ واگرچنین کاری کرده ایم وچنین نیروهایی را دراختیار داریم آیا از خودگذشتگی را درخود پرورانده ایم که کنار برویم وکاررا بکاردان بسپاریم؟
براستی کدام یک از ما برای این سئوالات دنبال پاسخی بوده ایم ؟من مطمئنم که کاری دراین مورد نکرده ایم وبیشتر شعارآن را داده ایم و یا برای آنکه خودرا روشنفکر ومتعهد نشان بدهیم حرفش را زده ایم وگرنه اگر کاری کرده بودیم که با این سطح گسترده اتلاف در منابع و فرصت ها مواجه نمی شدیم اگرباوری به این واقعیت یافته بودیم این قدر به جاه ومقام نمی چسبیدیم و با وجودنیروهای جوان وجویای نام ودارای دانش ومهارت قابل اتکاء منی که توان راه رفتن وفکرکردن نداشتم امور را چار چنگولی دردست نمی گرفتم
