گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
...................................................
واقعیت دنبال گیری محبوب تا اتفاق وصل اگر چه که همیشه با سختی های فراوانی توام می باشد اما همه این سختی و گرفتاری تنها زمانی می تواند آسان و قابل حل شود که راهی این راه آشنا به اصول و رموز حرکت در آن باشد و خود را با قرار دادن در مراحل مختلف آموزشی برای رهروی دراین راه آماده کرده باشد
پس ای آنکه دلت را در گروعشقی ودست یابی به مهرویی قرار داده ای و امید وار به آنی که بتوانی با متخلق شدن به اخلاقی ریبا خود را لایق برخورداری از محبت دوست بکنی تلاش کن که همه خوبی ها و سختکوشی ها را در خود بپرورانی زیرا که عمل به تعهدات تنها در سایه برخورداری از شخصیتی استوار و پایدار ممکن می گردد
براستی با این همه خصلت های رنگ وارنگ که در تن و جان ما ریشه دوانده است وهر لحظه ما را به رنگی نمایان وبه میلی گرفتار می نماید آیا فکر می کنید که بتوانیم لایق جانان باشیم وهردو جهانمان را برازنده نگاه و محبت او بسازیم ؟
جایگاه انگاره های مادی در نزد نادر نادر پور
................................................
ز نوشخند سحرگاهان ، خبر چگونه توانم داشت
منی که در شب بی پایان ، گواه گریه ی بارانم
شکوه سبز بھاران را ، برین کرانه نخواهم دید
که رنگ زرد خزان دارد ، همیشه خاطر ویرانم
...............................................................
نادر نادرپور در 16 خرداد سال 1308 در تهران به دنيا آمد. او فرزند تقی میرزا از نوادگان رضاقلی میرزا ، فرزند ارشد نادرشاه افشار بود. نادرپور پس از به پایان رساندن دوره متوسطه در دبیرستان ایرانشهر تهران ، در سال ۱۳۲۸ برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت. در سال ۱۳۳۱ پس از دریافت لیسانس از دانشگاه سوربن پاریس در رشته زبان و ادبیات فرانسه به تهران بازگشت. وی از سال ۱۳۳۷ به مدت چند سال در وزارت فرهنگ و هنر در مسئولیتهای مختلف به کار مشغول بود. نادرپور در سال ۱۳۴۶ در کنار تعدادی از روشنفکران و نویسندگان مشهور در تاسیس کانون نویسندگان ایران نقش داشت و به عنوان یکی از اعضای اولین دوره هیات دبیران کانون انتخاب گردید.
بدون تردید یکی از بنیانی ترین اگر نگویم اختلاف بلکه تفاوت ها در نزد انسان ها به تفاوت در برداشت از وقایع و اتفاقات مربوط می شود تا جایی که فردی با دیدن صحنه ای چنان متغییر می گردد که گویی در متن همان رخداد و متاثران از تبعات آن بوده و دیگری چنان از کنار موضوع با بی تفاوتی گذر می کند که گویی اصلا او متوجه بروز و ظهور آن رخداد نشده است در حالی که خود در متن آن حادثه و رخداد بوده است
در چرایی وجود این همه تفاوت می توان علل مختلفی را مورد عنایت و توجه قرار داد که یکی از مهمترین آنها نوع برداشت و یا به عبارتی طرز تلقی فرد از موضوع می باشد تا جایی که یکی از اتفاق بدلیل وابستگی و دلبستگی هایی که دارد برداشت بود و نبود می نماید و دیگری چون بارها و بارها آن را ملاحظه نموده و در متن آن قرار داشته نه تنها مفهومی چون بود و نبود برداشت نمی کند بلکه آن را جزیی از خود می داند و عکس العملی را نشان می دهد که گویی نه تنها اصلا اتفاقی نیفتاده بلکه آنچه که واقع شده بسیار کمتر از آن چیزی بوده که او انتظارش را داشته است
مثلا آنجا که شاعر از زبان درختی بیان می دارد که من چگونه می توانم از نوشخند نسیم و شبنم سحرگاهی خبر داشته باشم که همه شب های تاریک و سرد در معرض تند بادها وگریه های سیلاب گونه باران های سرد بوده ام و یا چگونه می توانم از سرسبزی بهاران خاطره خوشی داشته باشم که در خزان پاییزی مستولی بر من همیشه خطرتبر و تیشه را بر تن و ریشه خوداحساس نموده ام
بلی آدمی به تناسب در معرض حوادث قرار گرفتن نوعی فضای غالب بر برداشت های خود را تجربه می کند که تصمیم هایش در معرض همان فضای غالب قرار می گیرد وازاین روی است که در بسیاری از اوقات تمام تلاش های صورت گرفته برای تغییر ذائقه و رویکرد به نتیجه منتهی نشده و منجر به تغییر نگاه در آدمی نمی شود و حتی روابط را مشروب از تجارب تلخ و عدم اعتماد می نماید
براستی جایی که آدمی از شرایط تلخ ، تلخ کامی وعدم موافقت با منافع و مصالح می بیند و همه دریافتش تحت الشعاع دروغ و فریب قرار می گیرد آیا ممکن است که بتوان او را به خوش بینی وامید واری فراخواند و او را همسو با چیزی نمود که او نمی تواند با آن رابطه حسی خوبی برقرار کند؟ ویا آنجا که همه تجربه انسان محصول نیک روشی و صداقت می باشد می توان او را به یاس و نا امیدی گرایش داد؟
امام علی (ع) می فرمایند:
الجاهِلُ لا يَرتَدِعُ، و بالمَواعِظِ لا يَنتَفِعُ؛
نادان باز نمى ايستد (هيچ نهى و بازداشتى در او اثر نمى كند) و پند و اندرزها سودش نمى دهد. غررالحکم و دررالکلم ص 92 ، ح 1757
............................................................
اگر برای جاهل معنی ارائه شده در لغت نامه ها رالحاظ نماییم و بگوییم که
جاهل . [ هَِ ] (ع ص ) نادان . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) (آنندراج ) (دهار). احمق . کانا. مقابل عالم . نابخرد. مِجْع. (منتهی الارب )
ودر معنا بدانیم که
واژه « جاهل» اسم فاعل از « جَـهـل» است. واژه «جهل» از جمله با «حماقت» و «سفاهت» هم خانواده است.
وبا این اعتقاد این نتیجه عقلانی را استدراک نماییم که
جهل بمعنی « داشتن دانش و شناخت نادرست از چیزی» است. مثلا وقتی ما آدرسی از کسی داريم ولی آن آدرس درست و دقيق نيست اين جهل است، اما وقتی ما اصلاً آدرسی از او نداریم این نادانی است و اینکه قرآن عصر پیش از اسلام را بنام عصر جاهلیت می نامد به این معنی است که علومی که در آن عصر وجود داشته غلط بوده یا دقیق نبوده است (نه اینکه اصلاً علومی وجود نداشته است)
آنگاه متوجه اهمیت موضوع وچرایی تاکید امام معصوم (س)بر موضوع می شویم زیرا که جاهل تنها با اتکاء به برداشت های خود که ممکن است حتی رنگ و بوی علمی و یا آمیخته به برخی از اصول آن باشد به ابرام و اصرار دست بزند و با این کار منابع و فرصت های بسیاری از خود و جامعه را به یغمی برد
حال اگر بخواهیم به این موضوع دو نکته دیگررا اضافه نماییم و بگوییم که جاهل نه تنها فعال برزمینه نادانی است بلکه جاهل صفتی بر جهل می باشد و عنوان می دارد که جاهل بسیار بر جهل تکیه و تایید می کند و ازاین روی به صفتی و یا خصیصه دیگری تحت عنوان حماقت مبتلا می شود که بر اثر این و ضعیت اوبا پافشاری نمودن روی دانستنیهای نادرست خود حتی فرصت قرار گرفتن و بهره بردن از علم ودانایی واقعی را از خود می گیرد و با گیر افتادن در چنبره ای از اصرار و ابرام ها کار را بدانجا می رساند که حتی میزان عمل و اعتقاد او در عقل هم زیر سئوال می رود و به صفت دیگری آلوده می شود که عنوان سفاهت می یابد و یا به عبارتی احمق با پافشاری و ایستادن بر رای خود منافع و موقعیت هایی را از خود دور می سازد که هیچ آدم سالم عقلی بدان تن در نمی داد و ازاین روست که احمق در نزد مردم به مرور زمان سفیه شناخته شده و اعتماد مردم از او صلب می شود زیرا که با اصرار و ابرام بر بکار گیری روش ها و اصولی که نادرستی آنها چندین و چند بار به اثبات رسیده است خود و دیگران را در خطر قرار می دهد.
پس آنجا که امام معصوم می فرمایند جاهل باز نمى ايستد (هيچ نهى و بازداشتى در او اثر نمى كند) و پند و اندرزها سودش نمى دهد از برای آن است که چنین آدمی یافته های خود را عین صواب دانسته و بدان عمل می کند حتی اگرعملش به ضرر و زیان فردی و عمومی منتهی شود وبه کار خود ادامه می دهد حتی اگر تمام جامعه به او بگویند که روش و راهش ناصواب است و در مقتابل چشمش همه جامعه متضرر گردند وحتی منافع نسل های آینده در خطر واقع شود
حیدربابا ، کهلیک لروْن اوچاندا
کوْل دیبینن دوْشان قالخوب قاچاندا
باخچالارون چیچکلنوْب آچاندا
بیزدن ده بیر موْمکوْن اوْلسا یاد ائله
آچیلمیان اوْرکلرى شاد ائله
اشاره به آنچه که به صورت تصادفی در طبیعت رخ می دهد وبه نوعی می توان آن را تصیر گویای از طبیعت عنوان نمود در نزد شعرای ایرانی معمول است اما خوب برخی از این افراد چون شهریار دراین عرصه ید طولایی داشته و دارند
شهریار در مجموعه حیدر بابای خود زمانی که با اشاره به این رخدادها از حیدر بابا و حیدر باباییان می خواهد که او را همزمان با دیدن این اتفاقات یاد کنند چنان زیبا این درخواست را طرح می کند که هرکسی و در هر جایی زمانی که چنین رخدادهایی را می بیند به ناگاه یاد شهریار می افتد ودرودی نثار او می سازد
براستی چرا انسان از طبعی چنین همراه و همسو با طبیعت برخوردار است که می تواند با دیدن این رخدادها به یک باره گریزی به سالها پیشتر از خود و سرزمینی بسیار دورتر از خود بزند و به تصویر گر موضوع درود فرستد
آیا همه این ملاطفت و حس سریع یادآوری به همذاتی انسان با طبیعت بر نمی گردد و تداعی کننده این موضوع نیست که انسان با همه دوری که از طبیعت یافته است هنوز هم دل در گرو زیبایی های طبیعت دارد
در شماره گذشته این سلسله ازمطالب زمانی که ازکارکردهای انتخابات در حوزه هایی چون چرخه قدرت و ممانعت از استبداد و دیکتاتوری سخن می گفتیم بیان داشتیم که ارتباط دوسویه و متعامل بین مردم و نخبگان باعث می شود که از تباهی در فرصت ها و منابع و فرموله شدن خشونت جلوگیری گردد ودر پایان آخرین بخش ارائه شده با ذکر این نکته که ما متاسفانه در طول تاریخ مدنی جامعه خود از مشاهده ویا تجربه این تعامل محروم بوده ایم به این موضوع تاکید نمودیم که باید در آسیب شناسی این نکته به متن تحولات و تغییرات اجتماعی خودمان باز گریدیم تا ببینیم که علت فقدان این ارتباط در چه بوده است
به تحقیق اگر بخواهیم برای یافتن علت عدم شکل گیری تعامل دو سویه بین مردم و نخبگان الگوی شاخصی را ارائه دهیم که در آن بشود دریافت که چگونه رابطه نخبگان و مردم می تواند به توسعه منتهی گردد می توانیم به پنج اصل مورد اتفاق در ژاپن دوران میجی اشاره بنماییم که درآن این پنج اصل محور فعالیت ها محسوب می گردند١- سیاست دولت بر مبنای مشورت نهاده می شود، ٢- مردم در بیان خواست های خود آزادشناخته می شوند، ٣- بالاتر از همه چیز منافع ملی است، ٤- عادت های زشت گذشته باید نسخ و شیوه های مترقی اخذ شود، ٥ - مردم در جست وجوی دانش در سراسر جهان باید تلاش کنند
حال اگر این اصول را با تعریفی از نخبه که در آن بیان می دارد که نخبه به فردی اطلاق میشود که از توانایی فکر کردن، نوآوری و نظریهپردازی برخوردارمی باشد که با برخورداری از توان نگرش و تحلیل از محیط اجتماعی، فرهنگی، ملی و جهانی فراتر از محدوده زمان و مکانی که در آن قرار دارد می تواند آینده را پیش بینی نماید مشخص می شود که تحقق اهداف توسعه ای در ژاپن تنها با شکل گیری جامعه نخبه ممکن گردیده است زیرا که اینان باظرفیت های فکری خویش و با ارتباطی که با مردم می یابند می توانند راه حرکت مردم را روشن و انگیزه آنها را برای پیگیری افزون سازند
واگر ما نتوانسته ایم به مرز هایی از هم اندیشی و خود باوری برسیم که در آن آینده قابل پیش بینی باشد در و اقع ریشه دراین دارد که اولا ما با مشورت که یکی از اصول متعالی اندیشه دینی در اسلام شناخته می شود بیگانه ایم و این فرقی نمی کند که در میان تک تک مردم باشد و یا در سیستم حکومتی ما زیرا که اگر مردم و فرهنگ عمومی بدان مزین باشند خود به خود حکومت نیز بدان آمیخته خواهد شد زیرا که اگر فرهنگ عمومی به چنین صفتی مزین باشد و مردم هم بدان عادت بیابند حکومت نیز که از متن مردم برمی خیزد بدان تن می دهد ودوم اینکه مردم چون اهل علم و مشورت نیستند ویا برای فردا برنامه ای ندارند و به امروزشان چسبیده اند مسلم است که نمی توانند نیاز و مطالبه ای داشته باشند تا در بیان آنها آزاد باشند برای نمونه در چهار سال گذشته که مجلس نهم مسئولیت پرداختن به امور مردم را داشت آیا نیاز و مطالبه ای مدون وقابل پیگیری که مورد توافق بخش بزرگی از مردم باشد به مجلس ارائه شد تا مجلس پیگیر آن باشد که اگر نکرد بگوییم که مجلس در کار خود تعلل ورزیده است وسوم شناسایی منافع مخصوصا از نوع ملی آن می باشد که به تحقیق در نزد ما محلی از اعراب ندارد زیرا که ما نه در داخل و نه در ارتباط با جهان پیرامون دارای اهداف بلند و کوتاه مدتی نیستیم تا در پیگیری و تلاش برای تحقق آنها به موازینی بر بخوریم که محدوده منافع ملی ما را مشخص دارد تا با دست یابی به این موازین و محدوده ها بدانیم که در چه موقعیتی منافع ما تامین و متعالی می گرددو یا در چه شرایطی این منافع در خطر قرار می گیرد دلیل این بی توجهی نه دراین است که بگوییم دشمن خارجی عامل آن بوده و یا اینکه منافع فردی و گروهی به علتی برای نا شناخته ماندن منافع ملی تبدیل شده است بلکه مشکل اساسا در خود ماست که از فرد گرفته تا گروه های سیاسی و اجتماعی به شناسایی منافع کمر همت سفت نمی کنیم چون نه در داخل خود را امتی با سرنوشت مشترک می دانیم ونه در رقابت با جهان خارج اعتقاد به این یافته ایم که ما هم قلمرویی داریم که باید از آن مراقبت نماییم بلی بوده زمان هایی که ما بر اثر وجود نشانگر هایی چون تعصب دینی و ملی به صیانت از قلمرو خاکی خود اقدام نموده ایم اما در جمیع جهات ما از منافع ملی دور و نسبت بدان بی تفاوت بوده ایم وچهارم اینکه ما در عرصه های فرهنگی تاکنون نتوانسته ایم به یک انقلاب و یا دگرگونی عمیق بیاندیشیم و اقدام کنیم تا بر مبنای آن با کنار گذاردن ویژگی های منفی اخلاقی و رفتاری که باعث می شود تا نتوانیم به همدلی و همزبانی در درک مسائل و صحبت در خصوص آنها برسیم به مختصاتی بپردازیم و یا تولید کنیم که برای هم افزایی و همپوشانی بسیار موثر و مفید می باشد زیرا تا چنین مختصاتی در میان ما بروز و ظهور نیابند وما همیشه بدنبال گزک گرفتن از همدیگر در امور مهم فردی و یا اجتماعی باشیم مسلم است که قادر نخواهیم بود به ملتی تبدیل شویم که از محل همدلی منافع ملی خود را بشناسد و برای صیانت ازآن در همه مکان ها و زمان ها حضور یابد و پنجمین و آخرین اصل هم این است که ما اساسا با دانش بیگانه ایم و هر آنچه را که خود درست می دانیم نام دانش برآن می نهیم و به استفاده ازآن اقدام می نماییم و آنچه را که درک نکردیم ویا به نوعی با بافت فرهنگی و اقتصادی ما هماهنگی نداشت عاملی برای نفوذ دشمن شناخته و بشدت از آن دور می گردیم وهمین ضعف عاملی شده است تا به خام فروشی منابع متوسل گردیم و حتی در این خام فروشی هم بدلیل ضعف شدید تکنولوژی بخش بزرگی از منابع را تنها بدلیل فقدان ابزار های صنعتی به روز مناسب نابود سازیم
این موارد را طرح کردم تا بگویم که اگر انتخابات ما بتواند با میدان دادن به حضور آگاهانه مردم تعامل لازم بین مردم و مسئولان که نخبه های جامعه را تشکیل می دهند بوجود آورد ما براحتی خواهیم توانست از بهدر رفتن منابع و فرصت های رقابت با جهان پیرامون جلوگیری نماییم ویا اساسا انتخابات برگذار می شود تا با کنار گذارده شدن نخبه هایی که با مردم تعامل ندارند نخبه هایی سر کار بیایند که می توانند حرف مردم را که حکایت از گرفتاری هایی آنان دارد بشنوندوبرای حل آنها اقدام کنند و یا از انرژی و توان خود مردم با مدیریت درست برای تغییرات استفاده کنند که متاسفانه ما نتوانسته ایم از این کارکرد انتخاباتی هم بهره های لازم را ببریم که علت این ناتوانی را در سطور بالا و در تفسیراز اصول توسعه ژاپن بیان داشتم
جایگاه انگاره های مادی در نزد میرزاده عشقی
................................................
خاکم به سر، زغصه به سر خاک اگر کنم
خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟
مــــن آن نيـــــــم كــــــــه يكسره تدبير مملكت
تسليــــــــم هـــــــرزه گـــــــــرد قضا و قدر كنــم
.........................................................
میرزاده عشقی نام اصلیش «سید محمدرضا کردستانی» و فرزند «حاج سید ابوالقاسم کردستانی» بود و در تاریخ دوازدهم جمادیالآخر سال ۱۳۱۲ هجری قمری مطابق ۲۰ آذرماه ۱۲۷۳ خورشیدی و سال ۱۸۹۴ میلادی در همدان زاده شد.
سالهای کودکی را در مکتبخانههای محلی و از سن هفت سالگی به بعد در آموزشگاههای «الفت» و «آلیانس» به تحصیل فارسی و فرانسه اشتغال داشته، پیش از آنکه گواهی نامه از این مدرسه دریافت کند در تجارتخانه یک بازرگان فرانسوی به شغل مترجمی پرداخته و به زبان فرانسه مسلط شد.
عشقی، زبانی آتشین و نیشدار داشت. در آغاز زمزمهٔ جمهوریت، عشقی دوباره روزنامه «قرن بیستم» را با قطع کوچک در هشت صفحه منتشر کرد که یک شماره بیشتر انتشار نیافت و بر اثر مخالفت، روزنامهاش توقیف شد و خود شاعر نیز به دست دو نفر در بامداد دوازدهم تیر ماه ۱۳۰۳ خورشیدی در خانه مسکونیاش جنب دروازه دولت، سه راه سپهسالار، کوچه قطب الدوله هدف گلوله قرار گرفت و در ۳۱ سالگی، چشم از جهان فرو بست.
بی گمان در نزد هر ایرانی مفهومی تحت عنوان مملکت ووطن از جایگاه و ارزشمندی ویژه ای برخوردار است که کمتر موردی را می توان با آن همسنگ و برابر دانست زیرا که بقیه مفاهیم در درون این مفهوم جایگاه و موقعیت خاص خود را می یابد
همچنین در طول تمام دوره های تاریخی که بر این سرزمین و بر ملتی به نام ایرانی گذشته مفهومی تحت عنوان مدیریت بر منابع و فرصت های ساختن آن ازجمله مهمترین و با دغدغه ترین چالش هایی بوده که تحولات و تغییرات شگرف تاریخی را دراین مرز و بوم رقم زده است وحتی به جرات می توان گفت که پر هزینه ترین تحرکات فردی و عمومی را موجب شده است
در چرایی این اهمیت می توان نکات فراوانی را برشمرد اما چیزی که بیش از دیگر عوامل حداقل تا این زمان مطرح بوده و به نوعی زیرساختی ترین عامل توسعه و تعالی تمدن انسانی نام گرفته همانا بحث مربوط به راه افتادن فرایند های رقباتی بین ملل مختلف بوده است زیرا که در درون چنین فرایند هایی بوده که ملت ها برای کسب سربلندی در دنیا ومخصوصا در نقشی که در تعالی اهداف جامعه انسانی دارند تلاش خود را مضاعف می نموده اند تا با کسب اعتبارات معنوی و مادی خود را تاریخی نمایند
براستی در جهان امروز که بدلیل درک اهمیت محدود بودن منابع و متغییر بودن زمان وشرایط کار رقابت سخت و حتی ترفند های بکار گرفته شده برای برداشت از منابع در انحصار ملت ها پیچیده گردیده است تا جایی که بزرگترین و قویترین تمدن های فعلی جهانی در استفاده از منابع داخلی به حداکثر ظرفیت های انقباضی در برنامه ها دست زده اند برای ایران و ایرانی کدام گزینه و راه حل باقی مانده است
1- تن دادن به سیاست انقباضی بسیار سخت گیرانه در مصرف منابع (اعم از مادی و انسانی) وبرنامه ریزی برای بهره گیری از فرصت ها
2- ادامه راه موجود وبی توجهی تاریخی به این مهم که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است و قدرتی که از مشارکت همه مردم حاصل می آید ناگسستنی ترین قدرتهاست
بهر تقدیرما به عنوان ملتی ماندگار در تاریخ و با نام ایران خواهیم ماند اما مهم این است که از نسل ما دراین تاریخ چگونه یاد خواهد شد نسلی که بزرگی آفرید ویا .....
جایگاه انگاره های مادی در نزدفریدون مشیری
................................................
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان مات، که حتی مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه برهمزدنی
...............................................
فریدون مشیری در سی ام شهریور ۱۳۰۵ در تهران به دنیا آمد. جد پدری او به دلیل مأموریت اداری به همدان منتقل شده بود، و پدرش ابراهیم مشیری افشار در سال ۱۲۷۵ خورشیدی در همدان متولد شد، و در روزهای جوانی به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گردید
مشیری سرودن شعر را از نوجوانی و تقریباً از پانزده سالگی شروع کرد. اولین مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگی او با مقدمه محمدحسین شهریار و علی دشتی در ۱۳۳۴ به چاپ رسید.
مشیری توجه خاصی به موسیقی ایرانی داشت و در پی همین دلبستگی طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضویت شورای موسیقی و شعر رادیو را پذیرفت، و در کنار هوشنگ ابتهاج، سیمین بهبهانی و عماد خراسانی سهمی بسزا در پیوند دادن شعر با موسیقی، و غنی ساختن برنامه گلهای تازه در رادیو ایران در آن سالها داشت.
مشیری سالها از بیماری رنج میبرد و در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ خورشیدی در سن ۷۴ سالگی در تهران درگذشت.
در نزد انسان فرصت شناسی برای تعالی حتی اگر به اندازه یک نگاه باشد از مهارت های بسیار ارزشمند شناخته می شود زیرا که از اندک اندک های موجود دراین عرصه دنیایی آغاز و کامل می شود که می تواند برای انسان یک سرمایه بسیار جدی و قابل اتکاء محسوب گردد
اما حیف که ما ازاین صفت بدوریم زیرا که اساسا در نزد ما زمان ارزش و اعتباری ندارد و کمترین بهاء بدان داده می شود
در چرایی این بی توجهی وبی ارزش بودن زمان می توان حرف های فراوانی مطرح نمود از جمله اینکه فرهنگ ما برای تولید در همه حوزه ها ارزش و اعتباری قائل نیست وگرنه جامعه ای که با تولید معاشرت داشته باشد و بداند که جز با تولید واقعی نمی توان راه تعالی و تکامل را یافت مسلم است که اجازه نمی دهد تا فرصت ها به بیهودگی سپری گردد
دومین عامل این است که ما مفهومی به نام مسئولیت را در تمام حوزه های حضور فردی و اجتماعی خود در نیافته ایم و کمتر کسی به خاطر بی توجهی به مسئولیت مورد مواخذه و تنبیه واقع شده است وازاین روست که فرد و یا گروه های مختلف ممکن است به هر چیزی توجه کنند الی به این موضوع که آنچه را که به عنوان مسئولیت بر عهده گرفته اند بدرستی بجا آورند
و سومین دلیل آن است که ما برای تاریخی شدن و نام آور ماندن تلاشی از خود نشان نمی دهیم ازاین روی همیشه نیاز مند قهرمانانی می مانیم که باید ظهور نمایند وما را به رفاه و راحتی برسانند در حالی که اگر همه به نوعی برای تاریخی شدن تلاش می کردیم ودنبال نامجویی می شدیم مسلم است که با دقت روی فرصت هایی که دست می دهد همیشه تحول و تغییر درهمه حوزه ها رقم می خورد وامروز شرایط ما به گونه ای دیگر رقم می خورد اما خوب نشده و فکر نمی کنم که با انفعالی که در ما رسوخ یافته است بتوانیم راه و مرام دیگری را پی بگیریم و به ملتی فرصت شناس تبدیل گردیم پس باید با موضوع کنار آمد و کمتر خود را به غم از دست دادن فرصت ها و یا شناس درست زیستن گرفتار ساخت
