فکر نمی کنم کسی را درتمام دنیا پیدا بکنید که از آنچه بر سرش آمده ونام سرنوشت یافته است راضی باشد به این خاطر است که در محاوره عامیانه می گویند که سرنوشت را باید از سر،نوشت اما در این میان افرادی هم پیدا می شوند که با پایبندی به عشق می توانند این حس بسیار دلتنگ کننده را تا حدودی در درون خود مخفی و یا محدود نمایند.براستی درعشق این ودیعه آسمانی به انسان خاکی چه چیزی وجود دارد که می تواند دلتنگی های او را کم رنگ وقابل تحمل نماید؟در پاسخ به این سئوال شعرا واندیشمندان حوزه انسان شناسی حرف های فراوانی زده اند که با جمع بندی آنها می توان به این نکته رسید که انسان همیشه انتظاراتی از دیگران دارد که بسیاری از آنها خواست و دلتنگی های دل می باشد ونمی توان آنها را با هیچ مقیاس و معیاری مادی و قابل اندازه گیری محاسبه نمودوبا داروهای رایج در بازار به در مان آنها پرداخت مثلا زمانی که عاشق گرفتاری از آنچه که در دسترس است به هیچ چیزی چون ماه ،خورشید،دریا ،باران ،دشت وبیابان احساس نیازپیدا نمی کند و همه آنها را در کنار یارش وهمراه با او می ستایدآیا می توان این حس را با معیارهای مادی سنجید وبرای آنها ارزش و بهایی مشخص نمودویا زمانی که او دنیا را در نبود یارش خالی و بی لطف می داند آیا نمی داند که دیگرانی وجود دارند که او می تواند با اتکاء به آنها دلتنگی های خود را فراموش نماید و باهمراهی آنان یار دیگری را برای خود برگزیند تا دوباره از بودن و زیستن مفهوم جدید وتوام با طراوتی را بدست آوردآری می داند اما دلش در نزد کسی گرفتار آمده است که تمام دنیا را با او می بیند و با او می خواهد .حتی اگر در این راه روزش چون شب تاری گردد که تحمل آن بسیار سخت باشد باز تحمل می کند تا به یارش دست پیدا کند اما بیایید از این افسانه دائمی در میان انسان ها که نام عشق یافته است وهمه انسان ها به نوعی تمام یا بخش بزرگی از عمر خود را با آن می گذرانند بگذریم وبه عمر این گرانمایه ترین ودر عین حال کم اقبال ترین بخش زندگی انسان بپردازیم تا ببینیم که چگونه این قافله که باید قافله سالار آن انسان هوشیار و زیرکی باشداین گونه پر شتاب می گذرد وقافله سالار آن زمانی متوجه گذر نمودن آن می شود که دیگر تا مقصدمشخص ولی بسیار دور فاصله ای نمانده است مثلا خود من نگارنده یا تو عزیز مطالعه کننده این سطور آیا واقعا در طول مدتی که با قافله عمر همسفر بودیم ودر هیاهوی زنگ کاروان وگرد وغبار ناشی از شتاب کاروانیان نتوانستیم از تمامی لحظات عمرخود استفاده کنیم زمانی با خود خلوت نمودیم تا ببینیم که دل خودرا به چه چیزی دلبسته کرده ایم وعشق چه چیزی را درونمایه بیخوابی های شبانه نموده ایم وچشمان خود را به برآورده شدن کدام آرزوی دور ودراز خود دوختیم ویا زمانی که بدلیل عدم دست یابی به آنچه که تمام ذهنیت ما را پر کرده بود دنیای اطراف خود را خالی یافتیم وبه تمام آنچیز هایی که بسیار ارزشمند بودند تنها بدلیل آنکه به خواسته خود نرسیده بودیم اعلام بی نیازی کردیم آیا درنگی نمودیم تا ببینیم که آیا واقعا تمام زندگی همانی بوده که در باور ما شکل گرفته بود و یا باورهای دیگران هم می توانستند برای تاملی از سر عبرت قابل توجه باشند.مسلم است که اگر فرصتی برای خودمان فراهم می نمودیم می توانستیم که برای لحظه لحظه عمری که می گذرد وبسیاری از آنها را تنها به خاطر خود خواهی های روز افزون چون زهر تلخ نموده بودیم برنامه ای تدوین نماییم تا بار دیگر روزگاری چون شکر فرارویمان قرار گیرد اما حیف که قافله شتابان عمر فرصت تجربه زندگی وروزگار دوباره ای را که چون شکر شیرین باشد از انسان می گیرد زیرا کسی که نتوانست و نخواست که اجازه بدهد تا مردمی که روزگار را چون شکر نموده بودند از شهد شیرین آن برخور دار گردندفرصتی را از انسان گرفته است که دیگر باز سازی نمی شود تازه خود او هم بدلیل سیاهی شب وهم آلودی که ایجاد نموده است نمی تواند لذت روزگار چون شکر را درک نمایدبه خاطر آنکه خود او هم همراه دیگران باید تلخی های روزگاری را که جور خود را حاکم نموده است تحمل کندزیرا درشهر ما روزی آدم یلا قبایی به یک متمولی گفته بود که طناب به گردنت می بندم وتمام صحرارا می گردانم او در جواب گفته بود چرا می خواهی به خودت ازار برسانی زیرا زمانی که مرا در صحرا می گردانی خودت هم همان راه را باید با من طی کنی. حیف که این داستان تمام دوران های گذشته ،حال و آینده انسان می باشدواو نمی آموزد که باید همیشه برای روزگار دوباره ای که چون شکر خواهد بودتلاش نمایدویا حداقل به انتظار آن بماندتا بلکه روزی وروزگاری قافله عمر ازسر دلسوزی اورا به خود آورد ولذت درک مفهوم عشق به خود و بنی نوع را در دل اوزنده گرداندهرچند که بسیاردورباشد.

پدر مرحومم هر موقع که از دست مابچه ها عاصی می شد دستی به پیشانی می گذارد و با کمی تامل می گفت: من که می مانم چه بگویم که به شما اثر کند.
آن موقع که بچه بودم مفهوم دقیق این جمله را نمی دانستم و یا به قولی از سر استیصال حرف زدن را درک نمی کردم اما امروز که خود را به عنوان آدمی پا به سن گذاشته و سرد و گرم چشیده مشاهده می نمایم ودر بسیاری از اوقات استیصال مفرط را در جمیع سکنات خود ملاحظه می کنم تازه در می یابم که بیچاره پدرم از دست ما چه می کشید که می گفت من که می مانم از دست شما چه بگویم .
اما چرا به یک باره یاد حرفی از پدر م افتادم به این خاطر بود که امروز صبح به بهانه ای به مرکز شهر رفته بودم موقع برگشتن به ناگهان چشمم به چند بنر بسیار بزرگ برافراشته شده در مقابل ساختمان جدید فرمانداری شهر افتاد که یکی از آنها از طرف شورا و شهرداری و یکی دیگر از سوی فرمانداری الصاق گردیده بود که در هر دوی آنها متن مشابهی بکار گرفته شده بود و مضمونش خوش آمدگویی به استاندار استان جهت مسافرت به ابهر بود ابتدا به صورت امری عادی به موضوع نگاه کردم اما بعدا که کمی در موضوع تامل نمودم وبا مراجعه به وظیفه و موسئولیت مستقیم و رسمی استاندار خود را در مقابل این واقعیت یافتم که ایشان به عنوان نماینده عالی دولت دراستان بر وفق مسئولیت ووظیفه ای که در استان دارد می باید در عرض هفته اگر نباشد حداقل دوهفته یک بار برای سرکشی به شهرستان و بررسی روند فعالیت های مدیران به شهرستان بیاید یاد گفته پدر مرحومم در مقابل بنر های بر افراشته شده افتادم که می گفت:من که می مانم چه بگویم
زیرا اگر استاندار را مدیر اصلی استان و مسئول اول آن در قبال رخداد ها محسوب داریم این چگونه آمدن و بررسی و بازرسی از کار مدیران است که باید با الصاق بنر آنهم از سوی مدیران اجرایی شهرستان باشد باز اگر مردم بخواهند این کار را بکنند می توان گفت که مردم با دست آورد هایی که از سفر های قبلی داشته اند این بار هم می خواهنددبا اعلام حمایت و همراهی با استاندار ایشان را به مفارقت بیشتر فرا بخوانند اما زمانی که مدیران به این کار اقدام می کنند معنی آن چه می تواند باشد ؟در پاسخ بی گمان می توان گفت که یا مدیران خواسته اند خود را در مقابل مسئول ارشد و فرادست خود به قولی شیرین بکنند و یا می خواهند با نرم کردن نظر و اقبال ایشان امکانات و اعتبار بیشتری دریافت دارند که اگر هر کدام از این احتمالات باشد به جرات می توان گفت که تصور و برداشت غلطی می باشد به خاطر اینکه هر دوی آنها روش نا متعارف و خلاف قاعده ای است زیرا مگر استاندار آمر به قانون و ناظر بر انجام دقیق وظایف نیست پس چگونه این انتظار در مدیران ما وجود دارد که ایشان به صرف نصب یک بنر در مقابل خدای ناکرده کوتاهی که از سوی مدیران در خصوص عملکرد داشته اند و یا نتایج ضعیفی که بدست آمده اغماض کنند و یا با یک بنر حق منطقه دیگری از استان را در اختیار منطقه دیگر قرار دهند اما اگر بخواهیم به آسیب شناسی شرایطی که بوجود آمده ودر آن کار ما به جایی رسیده که آمدن استاندار به شهرستان هم نیاز مند الصاق بنر شده است بپردازیم می توان ریشه و یا علت بروز آن را در دو امکان ویا احتمال جستجو کنیم اول آنکه شرایط ما در شهرستان به گونه ای شده است که آمدن استاندار به شهرستان هم یک نعمت و یا چیزی غی قابل باوری شده که با شنیدن خبر آمدن استاندار مسئول دست و پای خود را گم می کنند و با نوشتن و زدن بنر به ابراز خوشحالی می پردازند که استاندار شهرستان را قابل دانسته و قدم رنجه فرموده و به شهرستان آمده است که اگر این چنین باشد باید گفت که ما در تعمیم منطق و هدف انقلاب که کاستن از فاصله مسئولان با مردم بوده کم کاری کرده ایم و یا با شکست مواجه شده ایم اما احتمال دیگر این است که مدیران شهرستان آن مقدار موقعیت خود و شهرستان را کوچک گرفته اند که آمدن استاندار برایشان به عنوان یک معجزه در آمده است و برای همین است که اختیار از کف می دهند و با الصاق بنر های متعدد به ابراز خوشحالی می پردازند اما چه شهرستان افول نموده باشد تا حدی که آمدن استاندار برایش یک امر خارق العاده تصور شود و چه مسئولان استان انتظارشان این قدر پایین آمده باشد که با آمدن استاندار دست و پای خود را گم بنمایند موضوع اصلی این است که این موضوع یک پاره فرهنگ مذموم شده است که باید برای آمدن مسئولان ارشد سر ودست شکست و به انحاء مختلف به ابراز شادمانی اقدام نمود زیرا این موضوع حکایت گر این نکته است که داشتن منصب در جامعه ما از جایگاه و موقعیت خدمت گذاری دور شده و با آغشته شدن به ویژگی های ملوکی باعث پیدایش خصلت خود برتر بینی گردیده است که باید برای مبارزه با آن و یا کنترل سرعت فراگیری آن اقدامات عاجلی صورت پذیرد.
ولی اگر از تفسیر و تاویل کلی موضوع بگذریم و بخواهیم از منظر داخل شهرستانی به موضوع نگاه کنیم آیا مسئولان شهرستان به این نکته فکر می کنند که مردم با دیدن این بنر ها به چه می اندیشندو یا چه فکری در مخیله مردم نقش می بندد ویا آنانی که که در سال جهاد اقتصادی که باید در آن دستور به تمشیت در آوردن امور مخصوصا در دخل و خرج در سرلوحه اعمالشان باشد دست به ولخرجی از نوع بنر نویسی دست می برند و در خود همان بنر هم به مناسبت سال جهاد اقتصادی اشاره می نمایند نیک در کاری که کرده اند توجه داشته اند و دریافته اند که کارش درست در خلاف دستور جدی گرفتن دخل و خرج و جلوگیری از حیف و میل است
