اما برای مردم عادی هم نوروز زیبایی های خاص خود را داشته و دارد و به نوعی با فرا رسیدن آن تحولات فراوانی را در نوع فعالیت و حتی ارتباط های اجتماعی در نزد مردم می توان ملاحظه نمود
همچنین لازم است به این نکته هم اشاره داشته باشم که نوروز به صورت تاریخی یک نقطه اتکا و به نوعی دست آویز برای تحمل شرایط بوده و هست زیرا که این ملک فلک زده کمتر زمانی را به یاد داشته و دارد که تیغ تیز قهر طبیعت،دشمنان خارجی و استبداد داخلی را تجربه ننموده باشد و نوروز در این مواقع هم همیشه یک موهبت عظیم بوده تا مردم با گرویدن به فرهنگ و آداب نوروزی خود را برای قد راست نمودن در برابر این شداید آماده و پر انگیزه نگه دارند
مثلا سعدی در نگاه به نوروزآرزو می کند که این تحول مبدایی برای موفقیت های و شیرین های مکرر برای مردم باشد
برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز
******************
ویا خیام نیشابوری نوروز را موسمی برای فراموش نمودن تمام سختی های گذشته می داند و می گوید چون به نوروز رسیدی گذشته و سختی های آن را فراموش کن
بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است
بر طرف چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه بگویی خوش نیست
خوش باش ومگو ز دی که امروزخوش است
******************
وحافظ شیرازی نوروز را وسیله ای برای به باغ و صحرا رفتن و فراموش نمودن غم می داند
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
******************
نظامی گنجوی درباره بهاراعتقاد برآن دارد که باید ازاین فصل و موسم بیشترین بهره ها برده شود چون طراوت وشادابی آن را هیچ فصلی ندارد
بهاری داری از وی بر خور امروز
که هر فصلی نخواهد بود نوروز
گلی کو ، را نبوید ، آدمی زاد
چو هنگام خزان آید برد ، باد
******************
مولوی نوروز و تحولات حاصل از بهار را ابزاری برای یاد آوری خالق دانسته و معتقد است که همه رنگها آن را می بتاید نشانه ای از خدا بدانی
ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی
خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی
همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی
اما نوروز و بهار در نزد معاصرین به این زیبایی ها دیده نمی شود و نوروز عملا به محملی تبدیل می شود که در لوای آن باید مسائل و رخدادهای دیگر را تحمل نمود
مثلا استاد شهریارتا جایی پیش می رود که می گوید نوروز را فراموش کنید و بکناری بگذارید و به شهریور بیاندیشید که در آن اتفاقاتی چون ورود شوروی به خاک ایران رخ داده است
ای وطن آمده بودم به سلام نوروز
مگرم کوکب اقبال تو تابد پیروز
آمدم در پی آن کوکب آفاق افروز
لیک از این غمکده رفتم همه درد و همه سوز
دگر ای مادر غمدیده بخون زیور کن
جشن نوروز بهل، شیون شهریور کن
*****************************
ویا فریدون مشیری زمانی که اوصافی از دلش را برمی شمرد و بیان می دارد که همه شادی ها مال طبیعت است که ذات دست نخورده ای دارد در تعریف از شرایط خود می گوید که
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکویی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
**************************
ویا زمانی که جناب هوشنگ ابتهاج با تلخی تمام از دست تنگی بهار در نشان دادن زیبایی ها می نالد هدفش این است که بهار هم جایگاه خود را در میان مردمان از دست داده و فرهنگ بهاری هم دیگر قادر نیست که تحرکی در مردمان ایجاد کند
بهار آمد گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست
چه افتاد این گلستان را، چه افتاد
كه آیین بهاران رفتش از یاد؟
***********************
براستی این همه تفاوت در میان دیدگاه شعرای قدیم و معاصر در چیست و چرا ما این گونه به پوچی و منفی نگری رسیده ایم و آیا مناسب نیست که برای تغییردر این دیگاه فکری اساسی صورت دهیم
حیدربابا ، ایگیت اَمَک ایتیرمز
عؤموْر کئچر ، افسوس بَرَه بیتیرمز
نامرد اوْلان عؤمرى باشا یئتیرمز
بیزد ، واللاه ، اونوتماریق سیزلرى
گؤرنمسک حلال ائدوْن بیزلرى
.........................................
در مرام زندگی رعایت حرمت ارتباط ودوستی بسیار مهم می باشد و محققا دراین راه فراموش نکردن خوبیها باعث پایداری و دوام دوستی ها می شود تا جایی که شهریار این خصیصه را از خوی جوانمردان محسوب نموده و عنوان می دارد که آدم جوانمرد خوبی را فراموش نمی کند و حق دوستی را زیر پا نمی گذارد وهمیشه برای دوام و پایداری دوستی می کوشد
در ضمن بدلیل ناپایداری و بی اعتباری دنیا باید به خاطر داشت که نباید حسرت چیزی را در دل نگه داشت حتی اگر دوری و هجر بر روابط حاکم گردد زیرا که در چنین شرایطی با بخاطر داشتن و یا از سر بدر نکردن دوستی ها ودلبستگی ها باید خاطرات را زنده نگه داشت تا دیگران هم در قبال ما این چنین کنند وبا به یاد داشتن یاد و خاطره ای ازما روابط عاطفی و پیوندهای قلبی ماندگار بماند زیرا که در قانون طبیعت این قاعده استوار است که نامرد نمی تواند عمر با دوامی داشته باشد زیرا که یا دست اجل او را نابود می سازد و یا اینکه چون مردم دوست نمی دارند تا آنها را در خاطر داشته باشند زود از یاد و خاطر مردم می رود وفراموش می گردد
در شماره گذشته به کارکردانتخابات در خصوص توجه به نقش و جایگاه نهادهای اجتماعی و نخبگان و فرهیختگان برای ممانعت از فرمله شدن خشونت و حیف و میل در اموال عمومی پرداختیم ود رنهایت با این پرسش که چرا در مجالس نهم وهشتم کسی از نمایندگان به عنوان نخبه ها و فرهیختگان جامعه به خود این جرات را نداد که عنوان بدارد با رفتارهای ماجراجویانه دولت های نهم و دهم هم خشونت فرموله می شود و هم حرمت منابع عمومی برداشته می گردد به این مهم اشارت نمودیم که چنین اتفاقاتی نشانگر آن است که ما در انتخابمان دقت نمی کنیم وازاین روی انتخابات نمی تواند کارکردهای خاص خود را داشته باشد
دراین شماره به کارکرد دیگری از انتخابات می پردازم تا ببینیم که انتخابات چه شرایط و موقعیت دیگری را می تواند در مقابل و در اختیار جامعه قرار دهد که ما ازآن غافل و به نوعی بی توجه بدان می باشیم
انتخابات امکان تاثیر گذاری نخبگان بر مردم و مردم بر نخبگان را فراهم می سازد وبه نوعی می توان گفت که انتخابات با چرخش دادن دانایی و آگاهی و فراهم آوردن مجال انعکاس نیازمندی های و اقعی برای آنکه فکری برای آنها بشود یک چرخه مطلوب تعالی فرهنگی و مشارکتی را ایجاد می کند که از قبل آن می توان به آینده امیداور بود
براستی ما در کدام انتخابات چنین تعاملی را بین مردم و نخبگان و فرهیختگان جامعه خود مشاهده نموده و از محل آن امیدوار به این شده ایم که کمبودها و نیازمندی های و اقعی شناسایی شوند و یا برای آنها راه کارهای روشنی استخراج و ارائه شود؟
واگر نتوانسته ایم چنین پیوندهایی را بین مردم و نخبگان و یا فرهیختگان ایجاد کنیم علت این امر در چه بوده است ؟
و مهمتر از این دو پس ما چگونه بدون ایجاد ارتباط بین نخبگان و مردم عادی در پی آن بوده و هستیم که تغییراتی را در متن معادلات و مبادلات اجتماعی ایجاد و تعمیق نماییم ؟
در پاسخ به سه سئوال و ابهام فوق لازم می آید که کمی به ساختار اجتماع انسانی اشاره بنماییم تا مشخص شود که اگر از مردم ،نهاد های اجتماعی و حکومتی و در نهایت نخبگان و فرهیختگان سخن به میان می آید هدف این است که گفته شود جامعه انسانی برای تحقق اهداف خود بر سه رکن مشخص نهاد های حکومتی که متبلور کننده وبکار گیرنده قدرت ،مردم که تولید کننده قدرت ودر نهایت نخیبگان و فرهیختگان که هدایت کننده و نظارت کننده بر اعمال قدرتندتشکیل می شود واما قدرت همان هیولایی نیست که ما در تاریخ آن را در هیبت مستبدین و خونریزان و خونخواران مشاهده نموده ایم بلکه تبلور اراده عمومی مردم است برای ازپیش پای برداشتن موانعی که مانع از تحقق آرمان ها و آرزوهای مردم می شود
پس انتخابات را می توان نوعی محلل ویا واسطه بین این سه رکن دانست زیرا که انتخابات این اجازه را به فرهیختگان می دهد که با نقد و روشنگری در رابطه با دوره ای که گذشته است غفلت ها، بی برنامگی ها،ضعف ها وسوء مدیریت ها،ناشناخته ماندن استعدادها وپرورش آنها ،منافعی که به هدررفته است و یا ناشناخته مانده است وارائه تصویر درستی که جامعه خواهان دست یابی بدانهاست نخبگان را برای طراحی مدل ها وروش هایی که می شود از طریق آنها همه موارد مورد نظر منتقدان و روشنگران را در برنامه ها لحاظ نمود تا با کار روی آنها سیستم اجتماعی به موقعیتی برسد که بتواند با راه انداختن فرایندی که به منطق هزینه به فایده منتهی می شود منابع و فرصت ها را دقیقا در جهت برطرف نمودن کمبود ها و نیازمندی های جامعه بکار برد
ومردم به عنوان صاحبان و مالکان واقعی هر آنچه که هست باید با رای خود به پشتیبانی این توافق بیایند و قدرت را به کسی بسپارند که می تواند برنامه ها را در قالب نهادها بریزد و از درون آنها محصولی را استخراج نماید که برای ادامه راه ره توشه مناسبی محسوب گردد
ویا به عبارتی مردم،نخبگان و فرهیختگان و در نهایت نهادهای مختلف تلاششان به این است که با انتخاب بهترین و علمیترین راه اهداف جامعه را پی گرفته ومحقق گردانند و این تلاش در یک جایی به نام انتخابات در هم گره می خورد تا جایی که اگر انتخاب درستی صورت گیرد اهداف با سرعت ودقت مناسبی پیگیری می شوند و اگر انتخاب درستی شکل نگیرد مسلم است که آن جامعه نخواهد توانست بسادگی به مدیریت امور خود توفیق یابد
وما که تا بحال انتخاب درستی را تجربه ننموده ایم اولین کار و یا وظیفه ما آن است که به رابطه بین مردم و نخبگان باز گردیم تا ببینیم که چرا این رابطه علم محور صورت نگرفته و نمی گیرد تا بلکه از طریق پاسخ به این پرسش راه های هموار نمودن عملی شدن کارکردهای انتخابات را پیدا کنیم و بکار گیریم
ادامه دارد
امام حسین (ع) می فرمایند:
مَن طَلَبَ رِضَی الناسِ بِسَخَطَ اللهِ وَکَّلَهُ اللهُ إلی الناسِ؛
کسی که برای جلب رضایت و خوشنودی مردم ، موجب خشم و غضب خداوند شود، خداوند او را به مردم وا می گذارد.امالی(صدوق) ص 201 ، ح 11 - بحارالانوار(ط-بیروت) ج 75 ، ص 126
......................................................................
در بررسی برخی از حدیث های منقول از نبی گرامی اسلام وائمه بزرگوار(س) نوعی تناقض ظاهری به چشم می آید تا جایی که حس می کنی این دو حدیث در مقابل هم قرار دارند مثلا در حدیثی از نبی گرامی اسلام(ص) آمده که بهترین بندگان خدا سود رسانترین آنان به دیگر مردمان است (نقل به مضمون)ودر این حدیث از امام حسین (س) مشخص است که دراین جلب خشنودی و سود رساندن هم باید حدودی رعایت بشود تا مبادا از طریق ویا برای رساندن خدمت و نفع به مردم ناخشنودی و غضب خداوند بوجود آید
با این حساب می توان گفت که خدمت نمودن به مردم و یا در خدمت مردم بودن هم باید موازین و معیارهایی داشته باشد و یا تعریف خاصی از آن شده باشد تا مبادا که باعث انحراف گردد
اما کدام نوع از جلب رضایت مردم ممکن است که خشم خداوند را در پی داشته باشد؟
آنچه که می توان در پاسخ به این سئوال ارائه نمود مطمئنا در دو نوع از نگاه ممکن است که به چشم بیاید
1- خدمتی که به قیمت تباهی در سرمایه های عمومی صورت گیرد و در آن منافع و نیازمندی های نسل های آینده لحاظ نشده باشد
2- بذل و بخششی که قصد از آن دوام و برقراری منافع خود فرد باشد و یا به عبارتی فرد تلاش کند که خود را برای در بالانشینی حفظ کردن تمام منابع را به ثمن بخس ببخشد تا مردم از او راضی باشند
براستی اگر من ومای دست اندرکار در امور مردم تنها و تنها برای حفظ موقعیت خود بخواهیم که اموال عمومی را بذل و بخشش کنیم و یا به هر نیاز مردم پاسخ گوییم بدون آنکه به آینده این مملکت نگاهی داشته باشیم موجبات خشم خداوند را فراهم نمی سازیم
بله مردم ولی نعمتانند وباید حرمت داشته باشند و کمبودها و نیازمنذی های آنها برطرف گردد اما این امر نباید به نوعی به عاملی برای چشم پوشی بر منافع کلان مردم و نگاه به آینده تبدیل شود زیرا که دراین صورت تنها نسل حاضر برخوردار باقی می مانند و نسل های بعدی که سهام دار در منابع و فرصت ها می باشند اما منافع آنها در برنامه ها لحاظ نشده چون پای در این خاک می گذارند با محرومیت مواجه می شوند
با این حساب آنانی که برای حفظ محبوبیت خود و یا دوام چند روزه در سریر قدرت با بخشیدن از اموال عمومی تلاش می کنند که راه خویش جلو ببرند وحکم خود روان دارند باید بدانند که درپشت رضایت مردم غضب خداوند قرار دارد و چه خواهد بود و ضعیت آدم هایی که برای بودن خودشان نه تنها از غضب خداوند نمی ترسند بلکه به رضایت مردم هم توجه نمی کنند وهمه هم وغمشان می شود راضی نگه داشتن اعوان و انصار
جایگاه انگاره های مادی در نزد عسجدی مروزی
................................................
بدین گهر بگشا آن گهر که زو خیزد
قوام طبع و نشاط دل و غمان روان
زمانه، داد تو دادهست، داد خلق بده
خدای، کار تو راندهست،کام خویش بران
...................................................
عبدالعزیز پسر منصور مشهور به عَسجَدی مروزی شاعر ایرانی است که در اوایل سدهٔ چهارم و اواخر سدهٔ پنجم هجری میزیست. وی از شاعران دربار سلطان محمود غزنوی بود. گمان برده میشود که وی پس از مرگ سلطان محمود در دربار پسر وی سلطان مسعود غزنوی و همچنین پس از وی در دبار سلطان مودود غزنوی پسر سلطان مسعود نیز شاعری میکرد.وی در اشعار خود آنان را مدح نموده است. عسجدی از شاعرانی است که در فتح "سومنات" به دست سلطان محمود، قصیدهای در تهنیت ساخته که آن قصیده در کتابهای تراجم ضبط شده و مشهور است. وفات او در سال ۴۳۲ ه.ق ذکر نموده اند. از اشعار او جز چند قصیده و مقداری اشعار پراکنده چیزی باقی نمانده است.
ذات و گوهر انسان برپایداری خواست و انتظار،شادی درونی و به نوعی دغدغه و اضطراب درونی و روحی از این که مبادا نتوانسته باشد که به وظایف انسانی خود عمل بنماید استوار است و اگر در نزد انسانی چنین گوهری وجود و بروز یافته باشد مطمئنا او براحتی خواهد توانست که امور خود به سامان گرداند وبه نوعی خواست وتمنای از انسان هم آن است که همه خویش را در خدمت استواری این ذات و گوهر به کار برد و یا از همه غیر آنچه که براین سیاق است دست بکشد و به این گهر بپردازد
از سوی دیگر باید به خاطر داشت که خداوند با همه دست و دل بازی تمام مایحتاج انسان را برای او فراهم نموده است تا او بتواند براحتی کام دل برگیرد و زندگی کند پس چگونه است که بسیاری از انسان ها نمی توانند از این همه نعمت خدادادی بهره برند و از زندگی لذت ببرند و کام دل برگیرند؟
در پاسخ به این سئوال باید به این نکته توجه داشت که ممکن است این تصور در نزد برخی از اهل دل ایجاد شود که اگرقرار براین باشد که انسان بخواهد به کامروایی دل مشغول شود وعقل فرو گذارد نمی توان از آن جامعه انتظار عمل برسالت ووظیفه انسانی داشت و یا حتی نظم و انضباطی را مشاهده نمود که بر مبنای آن زندگی زیبا و بدور از ظلم دیده شود زیرا که دل مخزن تمایلات تمام ناشدنی و به نوعی نفس اماره است و چون میدان بدان داده شود مشخص است که زیاده خواهی های دل مانع از برپایی روابط انسانی خواهد گردید
اما اگر بخواهیم موضوع را از منظر نگاهی انسانی مورد عنایت قرار دهیم ملاحظه خواهد شد که اگر دل انسان های به تعالیم عالیه نظم و تربیت یافته باشد و محلی برای عشق به همنوع و همزیستی با آنها تبدیل شود مسلما کامرانی این دل مصادف خواهد بود با تلاش برای ساختن بهشتی که در آن همه بتوانند به نیازمندی های خود جامه عمل بپوشانند و یا همه به همدیگر کمک کنند تا به آرزوهای خود جامه عمل بپوشانند
پس آن جا که انسان بتواند گوهر پاک و بی الایش انسانی خود را آزاد سازد جامعه ای ساخته خواهد شد که ارزش مخلوقات و فرصت های خداوندی را خواهد شناخت و با تعهد در قبال زندگی دیگران به آرامش و آسایشی دست خواهد یافت که مصداق روشن کام روایی دل انسانی خواهد بود
بر آستانه میخانه هر که یافت رهی
ز فیض جام می اسرار خانقه دانست
............................................
بی گمان بزرگترین ممیزه مستی بی خبری می باشد وهرکسی در این عالم وارد شود اگر کمی خویشتن دار باشد می تواند همه رمز و راز این دنیا را به آسانی بدست آورد زیرا آنکه دراین عالم هم آغوش با می گردد بی توجه به همه اهمیتی که رمزو راز می تواند داشته باشد همه آنها را در طبق اخلاص می ریزد و آنکه چون او در این عالم ورود یافته باشد بی توجه به اهمیتی که این رموز دارد از کنار آنها می گذرد اما آنکه هنوز مست نگردیده می تواند با اولین ورود بداند که می تواند دراینجا راحت و آسوده از رمز و راز بگوید و بشنود ویا اگر طینت بدی داشته باشد درک می کند که می تواند رمز و راز زندگی دیگران را بچنگ آورد
پس ای آنکه در صدد برآمده ای تا همراهان همدلی برای خودت پیدا کنی که اگر زمانی بی توجه به اهمیت موضوع و یا غافل از این بودی که نباید کلامی را که نباید برزبان آوری مطرح نمایی ازآن دست آویزی برای بزانو در آوردن تو استفاده نکنند به جمع کسانی وارد شو که آنها رمز و راز عاشقی را در یافته و سری پرشور در این میانه میدان دارند
در شماره گذشته زمانی که از تاثیر گذاری کانون های قدرت و ثروت در بحث انتخابات سخن به میان آمد و روش هایی که این کانون ها برای در اختیار گرفتن نتیجه انتخابات استفاده می نمایند بر شمرده شد گفته شد که اگر این کانون ها می دانستند که یک انتخاب خوب و عقلانی می تواند منافع عمومی را به شکلی تحقق بخشد که همه مردمان بتوانند در شعاع آن برفاه و آسایش برسند به خود این زحمت را نمی دادند تا با مهندسی انتخابات کسی را وارد مجلس کنند که با کار شکنی ،غفلت و یا حتی آب ریختن به آسیاب ناتوانی و بی عملی مملکت و حوزه انتخابیه خود را عقب نگه دارد
اما دراین بخش می خواهم به کار کرد دیگری از انتخابات بپردازم
انتخابات با فراهم آوردن امکان اصلاح و تعمیم نظارت با روش های نوین هزینه ها و دوباره کاری را به حداقل می رساند
به تحقیق زندگی انسان در چنبره ای از ناکارآمدی ها و تن دادن به پدیده سیر نابخردی اسیر است و این دو در جوامعی که در آنها انتخابات فرمایشی و یا مهندسی شده می باشد بیش از ممالک دیگر به چشم می آید
در خصوص نا کار آمدی حرف زیادی نمی توان گفت زیرا که هر یک از ما به نوعی با این و اقعیت آشنایی داشته و یا دل پردردی ازآن و آثار زیانبارش داریم زیرا که ما دراین مملکت با این و اقعیت از بدو تاریخ آشنایی داشته ایم و به جای مبارزه قطعی برای ریشه کنی همیشه با آن کنار آمده و یا بدان خود را عادت داده ایم با این منطق که این نیز بگذرد
اما در خصوص پدیده سیر نابخردی که به نوعی از عوارض مشترک نا کارآمدی واستبداد در رای می باشد کمتر مطلبی به نگارش در آمده و عمومی شده است و بیشتر این پدیده در دانشگاه ها و مجامع کاملا علمی مورد بررسی قرار گرفته است
برای کسب درک حسی از این پدیده لازم است به این نکته اشاره شود که دگرگونی در کیفیت امور ازطریق تبدیل دگرگونی های کمی به دگرکونی کیفی حاصل می آید وگرنه نتیجه ای مطلوب از فرایند های رفتاری استخراج نمی شود ویا در جوامعی که عمده تغییرات در سطح تغییرات کمی می ماند و روندی برای دست یابی به تعالی در تغییرات راه نمی افتد درعمل کار با منطق کاچی بهتر از هیچ چی پیش می رود که برای برون رفت از این وضعیت به باز اندیشی در فلسفه تشکیل جامعه ونهادهای موجود در آن نیاز مند خواهیم بود
پس با این منطق باید پرسید که
1- انتخاب چه روشی می تواند برازنده جامعه ما باشد که از واگرایی به سوی هم گرایی حرکت شود؟
2- چه آمیزه ای از نظم و خودجوشی در زندگی ما باید بوجود آید تا مایه همآهنگی ما با خودمان شود؟
3- در چشم انداز آینده وبرای دست یابی به زندگی مسالمت آمیز با دهکده جهانی چه باید بکنیم ؟
4- با چه دیدگاهی باید دست به اتخاب زد تا از مجرای این تغییر روند تبدیل تغییرات کمی به تغییرات کیفی در جامعه ما آغاز گردد؟.
حال اگر بتوانیم برای سئوال های فوق جواب قانع کننده ای پیدا کنیم مسلم است که خواهیم توانست فرایندی را راه بیاندازیم که در آن امروزمان بهتر از دیروز و فردایمان بهتر از امروزمان باشد اما اگر چنین اتفاقی نیفتد وبا نوزایی مکرر پوپولیسم گرفتار حرکت ها و خیزش هایی شویم که مکر در مکرر با انتخاب های غلط نظم را در هم ریزد مسلم است که ما گرفتار پدیده سیر نابخردی خواهیم شد زیرا که در اثر بی نظمی ما غافل از آن خواهیم شد که
1- فلسفه پیدایش نهادهای اجتماعی چه می باشد و ما از این نهادها در چه مسیری باید استفاده کنیم
2- با طرد روز افزون نخبه ها و فرهیختگانی که می توانند به ما بگویند که چگونه می توان با تحمل همدیگر به هماوایی رسید
تخریب منابع (اعم از مادی و انسانی ) وخشونت فرموله گردیده و با تاثیر بر روابط نظارت را به حاشیه خواهیم راند ومشخص است که در جامعه بری از نظارت آنچه که به سلیقه خوش آید محور کار می شود و هر شکستی ما را به سلیقه گرایی بیشتر سوق می دهد.
واین دقیقا همان بروز و ظهور پدیده سیر نابخردی می باشد که می توان گفت که در جامعه ما کم کم زمینه های آن هویدا گردیده است وگرنه مگر امکان دارد که برای مجلسی که درآن دقیقا کار و وظیفه نماینده مشخص است ما کسی و یا کسانی را انتخاب کنیم و به آنها حکم و عنوان نمایندگی دهیم و در کنار این حکم و عنوان ماهیانه مبالغ هنگفتی هزینه کنیم و چهار سال در بهترین و مناسبترین مکان ها از آنها محافظت و مراقبت نماییم وباز کمترین اثر تحول آفرینی را از آنها مشاهده نکنیم
ویا افرادی را از میان معمولی ترین آدم هاانتخاب کنیم و برای آنها موقعیت های ممتازی تعریف کنیم و همه این موقعیت ها را با برخورداری از منابع عمومی به انجام رسانیم و دقیقا بعد از دو ماه از رفتن و حضور در مجلس با ما بیگانه شوند و دقیقا تصمیم هایی را بگیرند و یا براعمالی پای فشارند که با منافع و خواست و انتظار ما همسویی نداشته باشد
براستی اگر دومجلس هشتم و نهم را به عنوان گواه تاریخی پدیده سیرنابخردی محسوب داریم و به ارزیابی آنها اقدام کنیم
آیا همه تلخ کامی ها و نامرادی های داخلی و جهانی که نصیب ما گردیده محصول ناتوانی این دو مجلس درعمل بوظیفه نظارتی خود نبوده است ؟
آری گفته می شود که ما به اندازه صد ها سال قانون در بعد از انقلاب تدوین و تصویب نموده ایم و بعضا برای یک موضوع چند ماده قانونی با محتوای حتی متضاد هم داریم خوب اگر قانون داریم و باز بی نظمی و دور شدن از اهداف برای ما هزینه و اتلاف در منابع و فرصت ها ایجاد می کند و مکرر در مکرر ما دچار خسران می گردیم و باز همان راه را ادامه می هیم آیا همه اینها ریشه در عدم نظارت ندارد
چرا در دو مجلس گذشته کسی از نمایندگان بر نخاست و نگفت که با ادامه روندپرشتاب به سوی درگیر نمودن نظام با جهان خارج ما در آینده نه چندان دور باید هزینه های سنگینی را تحمل نماییم وبا برخورداری از حق ووظیفه نمایندگی به مقابله با مدیریتی که بی توجه به منافع ما چهار نعل ماشین بی تدبیری وبی سیاستی را به حرکت در آورده بوداقدام ننمود؟
بلی به یقین جهان امروز در یافته است که در سایه تدبیر ، دانش و فن ، تحولات گوناگون شکل می گیرد ودر مسیر این تحول طبیعی است که ارزش و اعتبار واقعیت های موجود نیز تغییرپذیر خواهند گردید پس مهم این است که این تغییرات را بپذیریم و برای مدیریت آنها آستین ها را بالا بزنیم نه اینکه با لجاجت در برابرآنها کاررا بدانجا بکشانیم که بازگشت مسالمت آمیز و کم هزینه ای برای آن باقی نماند
ادامه دارد
جایگاه انگاره های مادی در نزد خاکسار ابهری
................................................
نمی گویم بنام آنکه گویند
کریمست ورحیمست وسبب ساز
نه او دارد نیاز ومدح و توصیف
نه من مداح وپشت هم انداز
.............................................
"استاد غلامعلی خاکسار ابهری " شاعر و نویسنده معاصر در سال ۱۳۱۲ ه ش در ابهر به دنیا آمد او که از همان اوان نوجوانی از طبعی عالی و نبوغی سرشار در نویسندگی و سرودن شعر برخوردار بود ،به چاپ نخستین اثر خود بنام "شوره زار"در سال ۱۳۳۷ همّت گماشت .در همین سال بود که همکاری خود را با روزنامه "توفیق"در عرصه طنز انتقادی آغاز نمود.در سال ۱۳۳۸ "قبول،تجدید،رّد" و "هی هی ها" و در سال ۱۳۳۹ کتاب "زنجیر" و بعد از آن تا سال ۱۳۴۶ آثار دیگری از قبیل "فکّاهی ها" ، "آخرین بازی" ، "مجموعه اشعاری به زبان محلّی" و "خاک برسرعشق" و ...را به دست چاپ سپرد.در سال ۱۳۵۲ اثر دیگر خود بنام "ملاظفر" را به چاپ رساند. او همچنین چندین سال در وزرات فرهنگ آن زمان به شغل معلّمی اشتغال داشت.وی در سال ۱۳۷۲ مجموعه اشعاری بنام "کهنه خرابات" را چاپ و منتشر کرد ... و آخرین اثر داستانی وی ، شاهکاری است بنام "صبر و چکش" که در سال ۱۳۷۴ به رشته تحریر در آمده است
بدون تردید تملق و چاپلوسی از ادوات نان و نام بوده و در این مملکت همیشه شعرای ما بیشترین سهم را در تولید محصولات فرهنگی آمیخته به ادبیات تملق داشته اند و صد البته یکی از مهمترین عوامل عقب ماندگی این کشور زایش بلا انقطاع تملق و چاپلوسی آنهم در شدیدترین و در عین حال و قیح ترین اشکال آن بوده است هرچند که بسیاری از نام آوران این رشته هیچ گاه به تملق نان نخورده و نام نیافته اند
البته باید به خاطر داشت که حمد وستایش صفتی ممدوح در نزد انسان است که ازاین صفت می باید برای سپاسگذاری از خدا ومردمانی که کارهای نیک انجام داده اند استفاده نماید تا روحیه وانگیزه انجام کارهای بزرگتر در انسان مستمر گردد اما اگر این صفت به شکلی غالب و بسیار اغراق آمیز در فرد ویا حتی گروه های مختلف اجتماعی به نمایش درآید تا جایی که به عادتی در فرد و حرفه ای در نزد گروه ها مبدل گردد گوییم که آن فرد ویا آن گروه دچار تملق وچاپلوسی شده است
ویا به عبارتی می توان تملق و مداحی را از خصوصیاتی دانست که متعلق به جوامع علم گریز ویا حتی علم ستیز می باشد زیرا که در جامعه آمیخته به نگرش علمی تمام اعضاء می دانند که اگر واقعیت ها آنگونه که هستند گفته نشوند وبرای ضعف های موجود راه کار عالمانه ای پیدا نشود ونقاط قوت برای عمومی شدن در نگرش و رفتار اعضاء جامعه تبلیغ نگردد آن جامعه روی سعادت نخواهد دید
همچنین در داستان تملق وچاپلوسی یک قرابت ونزدیکی عمیقی بین گستردگی قدرت و خلاقیت فکری در نزد تولید کنندگان ادبیات تملق وچاپلوسی مشاهده می شود به نحوی که هر جا دامنه برخورداری از قدرت بی حد وحصر وظرفیت تولید ادبیات تملق و چاپلوسی قوی وابزارهای عمومی کننده این نوع از ادبیات قوی بود ادبیات تملق عمومی شده و در همه اشعار و عناصر فرهنگی تولید شده رد پایی از تملق و چاپلوسی مشاهده می گردد اما آنجا که نظارتی بر امور بوده وقدرت متمرکز اجتماعی تنها در مسیر عمل به وظایف قانونی واخلاقی خود بوده ویا به نوعی ارزش و اعتباربه موجودیت هایی داده می شده است که تاثیر واقعی و مثبتی بر روند تحولات وتغییرات واقعی داشته آنجا کمتر نشانه ای از تملق وچاپلوسی در ادبیات و عناصر تولید شده فرهنگی مشاهده می شود
هر چند که باید به این واقعیت نیز اشارت داشت که در بسیاری از اوقات آنکه مداحی نموده ویا آنکه مدحی در خصوصش تولید شده تحت تاثیر شرایط قبل از تولید تملق وچاپلوسی بوده است مثلا در اشعار شعرای بزرگی چون عنصری، عسجدی، فرخی سیستانی و... به فراوانی از مدح سلطان محمودغزنوی، سلطان مسعود یاشاهان دیگر سلجوقی وغزنوی الفاظی به چشم می آید که می تواند در برابراین بیت نغز ازناصر خسرو علوی که می فرماید:
من آنم که در پای خوکان نریزم
مر این قیمتی دُر لفظ دَری را
والحق که خاکسار هم چنین باوری را در خود پرورتانده بود و کمتر شعری را از او به یاد داریم که در آن او به تملق صفتی را به دارنده قدرت و یا مکنتی داده باشد و الحق که مهجوری و در ماندگی همین راست قامتی را هم کشید زیرا که او در برابر چرب و شیرین دنیا و جاه و جلال مقام سر خم نیاورد وکسیه زر به صله از مالدارو دارنده مقامی دریافت نکرد
از زبان سوسن آزادهام آمد به گوش
کاندر این دیر کهن کار سبکباران خوش است
.....................................................
بی گمان آزادگی با دلبستگی ممکن نمی شود زیرا که دلبستگی کار آدم را به اما و اگر می کشاند در حالی که آزادگی کمترین رابطه را با این دو شرط دارد هرچند که آزادگی هم قیودات خاص خود را دارد و اینگونه نیست که بگوییم آزادگی مصادف با بی قیدی و لا ابالیگری است
پس ای آنکه با دریافت تمام جهلت نسبت به قواعد حضور و اثر گذاری در چرخش چرخ بازیگر راه فراری از انقیاد و سر سپردگی می جویی و تلاش می کنی تا با رهسپاری در راهی که از ترس دور می شود و به دانش و آگاهی منتهی می گردد خود را به آزادی برسانی
به هوش باش که این مسبر تنها به سبکبارانی مجال رهپویی وموفقیت می دهد که بدون دلبستگی به نام ونان تنها به رسالت ووظیفه انسانی خویش می اندیشند و تلاش می کنند که چیزی به خود نگیرند که بارشان را سنگین کند،قدم هایشان را کند کند و همتشان را در گیر اما و اگر سازد پس توهم به این روش گرای ودل به رسالتت بسپار زیرا که تنها در این وادی است که می توانی به آزادگی دست بیابی و بدون هراس از جهل به سوی نور و روشنی حاصل از آزادی قدم برداری
حیدربابا ایلدیریملار شاخاندا
سئللر سولار شاققیلدییوب آخاندا
قیزلار اوْنا صف باغلییوب باخاندا
سلام اولسون شوْکتوْزه ائلوْزه !
منیم دا بیر آدیم گلسین دیلوْزه
.........................................
بخشی از دلبستگی ها و شادمانی های انسان در گرو یاد آوری وذکر خیری می باشد که در مجامع مختلف از آدمی صورت می گیرد وزمانی این یاد آوری و ذکر خیر زیباتر و جذابتر می شود که فرد بداند و یا با دیدن نشانه ای فراگیرمطمئن شود که در آن مجمع و یا در نزد آن یار دلفریب ذکر و یادی از او به میان می آید
مثلا شهریار می گوید زمانی که ابهرها با رعد و برق سر و صدا می کنند وبدنبال آن رودها از سیل پر می شود و با صدای مهیبی حرکت می کند و زمانی که دختران جمع شده و حرکت خروشان سیل را تماشا می کنند که بر همه آنها سلام و سلامتی باد آن موقع از من هم یادی بکنید زیرا که من هم دوست داشتم دراین جمع صمیمی با شما و در کنار شما باشم و از آن لذت ببرم
براستی چرا برخی از ماها نمی توانیم و یا نمی خواهیم که در یاد و خاطره مردمان و در زمان های خوب و زیبا جاری گردیم ومردم هم جای خالی ما را با یدی و خاطره پر نمایند ویا بر عکس در بسیاری از اوقات از خود یاد گار هایی می گذاریم که مردم با احساس تلخی آن به یاد ما می افتند و بد خاطره ای از ما در ذهنشان پدیدار می گردد
از شماره گذشته مطلب بحث را به منافع فرهنگی که می باید در چهار سال گذشته و از محل انتخاب نماینده فعلی می رسیدیم اختصاص دادیم و با اشاره موجزی به آیتم های ذیل
1- ما در حوزه مشارکت های مدنی شاهد تحول و یا ظهور الگوهای جدید نبوده ایم !!!
2- ما بجای همگرایی بین نخبه ها در شناسایی و اعلان کمبودها و نیازمندی ها به نه واگرایی بلکه به سکوت و انفعال رسیده ایم
3- ما در طی چهار سال گذشته هم در موضوع سخت افزاری و هم در بحث نرم افزاری در عرصه فرهنگ ره آورد قابل اتکایی نداشته ایم
این نتیجه را استخراج نمودیم که در چهار سال گذشته نتوانستیم از فرصت های در اختیار برای تعالی فرهنگی منطقه بهره ببریم وازاین روی بود و هست که پیشنهاد می گردد که اگر قرار است چهار سال دیگری را تحت عنوان انتخابات مجلس دهم پشت سر بگذاریم به این و اقعیت توجه کنیم که چگونه می توانیم با برنامه ریزی اصولی حداقل چهار سال پیش روی را به باد فنا ندهیم اما دراین شماره و در ادامه بحث می خواهم به آیتم های دیگری اشاره بنمایم
4- اگر دور اول انتخابات را کاملا بی فروغ در بحث تولید اندیشه یافتیم و قصه به سیاق ادوار گذشته انتخابات مجلس بر تعصب دور می زد ناشی از آن بود که در چهار سال گذشته ما تلاش ننمودیم تا رابطه ای را بین نماینده و مردم ایج:fTiA7د کنیم تا مردم از قبل آن بدانند که می توانند با برقراری ارتباطی چهره به چهره از نماینده در خصوص سختی های کار نمایندگی بپرسند تا از طریق آن بدانند که کاری چنین مهم اولا باید به فردی کار آمد سپرده شود و دوما هنر و مهارت کاندیداها نه در تنور گدازان تعصب بلکه می باید در صحنی بسیار علامانه و همراه با آرامش مورد تجزبه و تحلیل قرار گیرد
ممکن است که دوستان معترض براین نکته باشند که خوب چرا نگارنده نخواسته این مبانی نگرشی و نظری را در بحث دوره های نمایندگی در زمان های گذشته نیز مطرح سازد و نمایندگانی غیر از خان محمدی را هم به مهمیزنقد بسپارد؟
در برطرف نمودن این ابهام باید متذکر شد که اولا در ادوار گذشته هم هین انتقادها بوده و پرسیده شده است اما از آنجا که نمایندگان ادوارگذشته عمدتا برآمده از روش های سنتی دارنده نوعی نگاه غیر علمی و سطحی به تحولات و ورودی ها و خروجی های حوزه نمایندگی بودند کمتربه این مسئله توجه داشته اند ویا از آنها کمتر انتظار می رفت که به اهمیت داشتن ارتباط چهره به چهره بین مردم ونماینده واقف باشند اما ازآنجا که جناب خانمحمدی چهره ای آکادمیک بوده و از قضای روزگار به عنوان استاد دانشگاه دقیقا می دانند که بخش بزرگی ازیاد گیری تحت تاثیر رابطه چهره به چهره صورت می گیرد پس ازایشان انتظار اول این بود که با مردم ارتباط گسترده تری داشته باشند تا مردم ضمن دریافت حس ارتباط و تعامل با نماینده بدانند که نماینده در جایگاه مجلس و برای انتقال کمبودها و نیازمندی های منطقه چه میزان به کمک فکری مردم نیازمندی می باشد تا با قرار گرفتن در یک پروسه همراهی وحمایت ضمن کمک به نماینده خود با مهمات این حوزه آگاهی و آشنایی پیدا کنند ودر ثانی بدانند که بدلیل سختی های موجود در این عرصه نباید احساسی و تعصبی به موضوع عنایت کنند بلکه باید با پردازش آماری و علمی کاندیدایی را بر گزینند که دقیقا بداند که او به تنهایی نخواهد توانست از عهده امور برآید و باید مردم نیز به حمایت ازاو برخیزند
5- ما تا بدین روز نتوانسته ایم یک اطلاعات جامع ودسته بندی شده ای از کمبود های فرهنگی منطقه بدست آوریم تا با وارد نمودن آنها در برنامه ریزی های سیستم مدیریت اجرایی استان که کار تهیه لایحه بودجه استان را برعهده دارند بمرور زمان بتوانیم مسیر تحقق با برنامه آنها را دنبال کنیم ومطمئنا نمایندگان فعلی و سابق ما دراین زمینه بشدت کوتاهی داشته اند برای نمونه مثالی را خدمتتان ارائه می نمایم تا بدانید که در منطقه ما چه مقدار زیر یوغ فقر و فقدان امکانات حتی مقدماتی در این زمینه می باشیم
همانگونه که می دانید حدود ده سال است که سالن اجتماعات فرهنگسرای نور ابهر مورد بهره برداری قرار گرفته است وبه دلیل موقعیتی که این سالن در به معرض نمایش گذاردن و یا علنی کردن تولیدات فرهنگی دارد به جرات می توان گفت که اگر این سالن قابل بهره برداری نباشد هیچ محصولی به بیرون داده نمی شود ویا به نوعی زمینه و جا ذبه های لازم حوزه های مختلف فرهنگی تبلیغ نمی گردد خوب با این تصویر مشخص می شود که همه فعالیت های فرهنگی وهنری در منطقه در گرو وجود و تجهیز این سالن است که اگر صورت نگیرد به جرات می توان به این نتیجه رسید که یعنی فرهنگ و هنر تعطیل است
حال با این همه که از اهمیت سالن گفتیم لازم است به این نکته اشاره بنمایم که این سالن در طی ده سال گذشته کمبودهایی داشته و از نیازمندی هایی احساس تهدید می کرده که کل مبلغ لازم برای برطرف نمودن آنها مبلغی معادل چهل یا پنجاه میلیون می شده است که تامین نگردیده ودر عمل هنرمندان و ادبای ابهر که می باید تولیدات فرهنگی خود را در آن به نمایش بگذارند نمی توانسته اند تمام ظرفیت های خود را به نمایش بگذارند و یا به عبارتی یا فرهنگ و ارشاد در عمل تعطیل بوده و یا فعالیت ها بدلیل کمبودهای لجستیکی از کیفیت کاری لازم برخوردار نبوده است
براستی آیا در طی حدود ده سال گذشته یعنی از دوسال دوم مجلس هفتم و تمام مجالس هشتم و نهم فرهنگ و ارشاد اسلامی ابهر لنگ چهل و یا پنجاه میلیون بوده است خوب آیا فقط همین یک مورد نمایشگر این نیست که نمایندگان مردم در مجلس در دوره های هفتم،هشتم و نهم درعمل نگاه نظارتی به عرصه فرهنگ و ارشاد نداشته اند و آن را از زیر بلیط خود بیرون دیده اند و گرنه مگر تهیه نمودن این مبلغ حتی برای خود نمایندگان و از جیب مبارکشان کاری محسوب می شده است کسی که در دوره کاندیداتوری خود بابت هر چیزی کرور کرور پول خرج می کند آیا نمی توانسته و نمی تواند چهل میلیون بدهد و شهرستانی با حدود یکصد هزار نفر جمعیت شهری مرکزی و حدود هفتاد هزار نفر شهرها و روستاهای آن برخورداراز امکانات فنی لازمه هنر و فرهنگ گردد؟!!!
حال اگر همین مشت را نمونه خروار بدانیم و سایر موارد را درز بگیریم نمی توان پرسید که چرا ما با این شرایط سردرگریبانیم؟
یادم می آید که در یکی دو ماه پیش که کم کم کار تبلغاات انتخاباتی بالا می گرفت یکی از کاندیداها را مورد انتقاد قرار داده بودند که او با اقدام به توزیع وایت برد و یا کامپیوتر و حتی میز و نیمکت به مدارس در صد جلب رای بوده است در حالی که اولا باید پرسید که چرا مدارس ما ازاین اقلام در محرومیت بوده اند تا کسی بیاید وبخواهد و یا امکان آن را داشته باشد که با تامین آنها محبت مردم را به خود جلب نماید و در ثانی باید از مدیریت آموزش و پرورش و نماینده منطقه انتقاد نمود که اقلامی چنین ابتدایی را مهیا ننموده اند تا کمبود آنها اسباب جمع آوری رای نگردد
ادامه دارد
فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست
کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد
..........................................
بی گمان اصلیترین رمز حیاط نزاع بر سر اثبات حقانیت است وبه تحقیق تنها جوامعی به تعالی و موفقیت می رسند که با تمام قواء در این نزاع وارد گردند و به اثبات حقانیت خود برای رسیدن به کمال موفق شوند و گرنه ملتی و فردی که تن به زبونی و سستی دهند و در هر جایی که قرار گرفته اند خود را مستحق آن بدانند نه تنها هیچ گاه نمی توانند مزه شیرین پیروزی و دست یازی را بچشند بلکه هرروز بیش از روز گذشته عمق یابی خفت و خواری را تجربه می کنند و بیش از گذشته تن بدان می دهند
براستی اگر در منطق خلقت حکم بر تعالی انسان بوده چرا درجریان و روند حرکت انسان به جایی رسیده که در آن برخی از آدم ها با خود خواهی و خود محوری راه را با اعمال محدودیت های مختلف در بهره برداری عادلانه از موقعیت ها و منابع بر دیگران می بندند و مانع ازآن می شوند که در راه بازگشت انسان به کنه و ریشه خود انسداد ایجاد شود وکاررا بدانجا می رسانند که انسان برای رسیدن به جایگاه خود باید تن به مبارزه بی امان و عدم ترس از مرگ بدهد ؟
در پاسخ به این سئوال باید گفت که مطمئنا پیروزی و تعالی بدون مبارزه شیرینی و حلاوت خاص خود را نمی یابد و برخی از آدم ها خواسته و ناخواسته عاملی می شوند تا انسان فراموش نکندکه برای رسیدن به مو@�81قیت باید سختی های مبارزه را تجربه کند ویا با ورود در میدان چکاچک شمشیر ماهیت انسانی و حق طلبانه خود را هویدا سازد
فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست
کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد
..........................................
بی گمان اصلیترین رمز حیاط نزاع بر سر اثبات حقانیت است وبه تحقیق تنها جوامعی به تعالی و موفقیت می رسند که با تمام قواء در این نزاع وارد گردند و به اثبات حقانیت خود برای رسیدن به کمال موفق شوند و گرنه ملتی و فردی که تن به زبونی و سستی دهند و در هر جایی که قرار گرفته اند خود را مستحق آن بدانند نه تنها هیچ گاه نمی توانند مزه شیرین پیروزی و دست یازی را بچشند بلکه هرروز بیش از روز گذشته عمق یابی خفت و خواری را تجربه می کنند و بیش از گذشته تن بدان می دهند
براستی اگر در منطق خلقت حکم بر تعالی انسان بوده چرا درجریان و روند حرکت انسان به جایی رسیده که در آن برخی از آدم ها با خود خواهی و خود محوری راه را با اعمال محدودیت های مختلف در بهره برداری عادلانه از موقعیت ها و منابع بر دیگران می بندند و مانع ازآن می شوند که در راه بازگشت انسان به کنه و ریشه خود انسداد ایجاد شود وکاررا بدانجا می رسانند که انسان برای رسیدن به جایگاه خود باید تن به مبارزه بی امان و عدم ترس از مرگ بدهد ؟
در پاسخ به این سئوال باید گفت که مطمئنا پیروزی و تعالی بدون مبارزه شیرینی و حلاوت خاص خود را نمی یابد و برخی از آدم ها خواسته و ناخواسته عاملی می شوند تا انسان فراموش نکندکه برای رسیدن به موفقیت باید سختی های مبارزه را تجربه کند ویا با ورود در میدان چکاچک شمشیر ماهیت انسانی و حق طلبانه خود را هویدا سازد
جایگاه انگاره های مادی در نزد حسین منزوی
................................................
بیهوده می کوشی که راز عاشقی را
از من بپوشانی که در چشم تو پیداست
ما هر دوان خاموش خاموشیم اما
چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست
.............................................
او در یکم مهر سال ۱۳۲۵ در شهر زنجان و خانوادهای فرهنگی زاده شد. پدرش محمد نام داشت و به آذری شعر میسرود. حسین در زادگاه خود دوران دبستان و دبیرستان را سپری کرد و پس از اخذ دیپلم از دبیرستان صدرجهان زنجان، در سال ۱۳۴۴ وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد. سپس این رشته را رها کرد و به جامعهشناسی روی آورد اما این رشته را نیز ناتمام گذاشت. وی بعدها در سال ۱۳۵۸ با گذراندن واحدهای باقیمانده توانست مدرک کارشناسی خود را بگیرد.
وی سرانجام در روز شانزدهم اردیبهشت سال ۱۳۸۳ بر اثر نارسایی قلبی و ریوی و پس از یک عمل جراحی طولانی در بیمارستان رجایی تهران درگذشت.
در فرهنگ انسانی ارتباط تنها به زبان وادای جملات وبیان حالات نیست و وجود دارند راه ها و ابزار های مختلفی که می توانند در برخی از اوقات بسیار بهتر از زبان بیان کننده نیاز و احساس انسان باشند و راه ارتباط را باز وهموار و حتی گسترده و عمیق سازند
یکی از بهترین این ابزارها چشم وارتباط چشمی می باشد که از طریق آن می توان بسیار سخن ها با همدیگر در میان گذاشت اما مشروط برآن که در این بین دل هم بازی داده شود و به آن هم نقشی به فراخور حال داده شود و یا حتی در مقامی بالاتر بازیگردانی و کارگردانی این ارتباط با دل باشد زیرا که از قدیم گفته اند که دل بدل راه دارد و آن دلی که رگه ای از محبت نسبت به دلی و دلدار دیگری یافته باشد براحتی می تواند مکنونات خود را با نگاه بدان انتقال دهد و یا محتویات و وانقلابات درونی آن را با اشاره ای وتمنای نگاهی دریابد
براستی چرا ما دیگر نمی توانیم با همدیگر یک ارتباط معنایی با نگاه داشته باشیم و مکنونات قلبی همدیگر را در نگاه به چشمان همدیگر در یابیم؟آیا نگاه ما داری مشکل شده است و باید چشم هایمان را بشوییم و یا زاویه قرار گرفتن در کنار هم و در روبروی هم مان دچار مشکل شده است و باید به خود تکانی بادهیم تا بتوانیم همدیگر را خوب ببینیم ؟
به نظرمن هیچ یک از این دلایل نمی تواند دلیل اصلی ناتوانی ما در برقراری یک ارتباط حسی قوی از طریق نگاه باشد ما مشکلمان در دلمان است ما نمی توانیم دل هایمان را پاک و منزه از خود خواهی ها و منیت ها بنماییم وازاین روست که در دل هایمان عشق بهمدیگر مرده است و دیگر نمی توانیم همدیگر را آنگونه که باید دوست داشته باشیم
در چرایی این حالت باید گفت که ما به دورنگی و نفاق عادت نموده ایم دلمان با زبان مان جور در نمی آید و یا حتی زبان ما چه در کلام و چه در نگاه الکن شده است و دلیل آن در این است که ما منافعمان با همدیگر همراستا نیست و یا با کنده شدن از منافع عمومی و مشترک به منفعت طلبی و آزمندی حریصانه ای رسیده ایم که در آن برادر تنی سعی می نماید تا برادر خود خواب کند و نان به تنهایی خورد واز این روست که ما تلاش می کنیم تا همدیگر را خواب کنیم تا نفع خود بیشتر بریم و آنجا که سعی برخواباندن باشد دیگر چشسمی باز نمی ماند تا با چشمی دیگر ارتباط برقرار کند وبه او بگوید که دوستش دارد و او را برخود ترجیح می دهد واز این روست که در نزد ما راه عشق بسته شده است و ابزار های بیان و انتقال این حس زنگ زده وکار ایی خود را از دست داده است
پس ما باید راه دوست داشتن را از منیت ها پاک نماییم و دل هایمان را در مسیر دوست داشتن همدیگرصیقل دهیم تا مشکلاتمان حل گردد
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
..........................................
بهر تقدیر انسان موجودی انتخابگر وبه نوعی محصول انتخاب خود است چه خوب باشد و یا بد وچه به غم گرفتار باشد و یا به شادی هماوا و هم آغوش
پس آنکه انتخابی نموده است و به یقین می داند که درپی انتخابش ممکن است هزاران بلا بر سرش باریدن بگیرد باید با طیب خاطر به پیشواز غم و درد رود وبا آغوش باز تبعات انتخاب خود را پذیرا گردد ویا حتی برای تن دادن به بدتر از آن چیزی که فکرش را می کرد آماده باشد زیرا که شتر سواری دولا دولا نمی شود ویا هر که خربزه خورد باید پای لرزش هم بنشید
پس ای آنکه در وادی عشق مدعی انتخاب درست و ارزشمندی غم مخور و خود را نباز که ابتیاع نام نیک و جاودانه جز با آمادگی برای پرداخت بهای لازم ممکن نمی شود و آنجا که بلا را انتخاب نمودی خودت را برای سیل بنیان کن آماده کن که سر سپرده به بلا خانه را چه کار دارد ؟
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس
...............................................
زمام مراد و ترک تازی در این صحن تنها از آن مردمانی خواهد بود که مرادشان دست یافتنی و به نوعی دم دستی باشد و گرنه آنانی که دل در آسمان ها دارند و طاق فلک کف آرزو و انتظارشان است مطمئنا هیچگاه مرادشان را در کف دستشان ملاحظه نخواهند نمود
از سوی دیگر باید به خاطر داشت که دانش و فضل بدلیل باز نمودن فضای متغییری از خواست ها و انتظارات ودرک درست از انسانیت آدمی را همیشه با آرزوهای نو و به قولی بزرگ و عالمانه رویرومی سازد که تلاش و دغدغه دست یافتن بدانها اجازه نمی دهد تا برای آدمی آرامشی باقی بماند که بتواند از محل آن به حس تملک مراد برسد
پس ای آنکه بدنبال فهم جایگاه و منزلت انسان در مجموعه خلقتی تا ازاین محل خودت را مصادف با مراد بیابی بدان و آگاه باش که برای انسان هیچگاه اتفاق نمی افتد که بتواند خود را به شرایط و موقعیتی که دارد راضی بیابد و به این باور برسد که به تمام خواسته های خود دست یافته است زیرا که نه تنها خواست و آرزوی خود او متغییر است بلکه چون قرار براین بوده که فردایش بهتراز امروزش باشد پس همیشه اوبرای فردایی زندگی می کند که هنوز نیامده است و چون نیامده است زمام امورش نیز بدستش نمی باشد
حال که کمی حس و حال هیجانی انتخابات فروکش نموده ومی شود بدون حاشیه در خصوص کم و کیف انتخابات در مرحله اول آن حرف زد مناسب آن است که تحلیلی از این واقعه ارائه نماییم تا حاضران در صحنه وآنانی که مشارکت ننمودند بدانند که در این مرحله چه دست آوردی داشته اند تا موضوع مناسب را برای مرحله دوم انتخابات اتخاذ نمایند
برای ورود عالمانه در موضوع ابتدا نیاز به این است که بگوییم انتخابات بعنوان يك کنش سياسي، مبين مرتبه اي از مشاركت عمومی در صحنه سیاسی می باشد كه هر جامعه و هر فردي بر اساس فهم سياسي خود در محيط جغرافيايي مشخصی جهت حمايت، اصلاح ویا تغيير درروند تلاش برای توسعه در آن ورود می کند و بخشي از اراده خود را در اداره اموراز طریق رایی که در صندوق می اندازد به حكومت واگذار مي نمايد
ویا به عبارتی ما مردم منطقه ابهررود که از سه شهرستان ابهر،خرمدره و سلطانیه تشکیل می شود با موظف دانستن خود به در گیری با شرایط سیاسی با هدف معینی در صدد برمی آییم که برای حمایت ،اصلاح و یا تغییر در روند موجود در انتخابات شرکت کنیم و با انتخاب نماینده ای از میان خود بخشی ازاراده خود را به او واگذاریم تا با شرکت در مجموعه ای از ارکان نظام که مجلس نام می گیرد بجای ما در تصمیم گیری ها شرکت نماید و ما بدون چون چرا از تصمیم های او تبعیت نماییم
اگر چه که تا بدینجا بخش بزرگی از روند شکل گیری انتخابات را طرح نمودیم اما از همین بحث این سئوال پیش می آید که خوب اگر قرار بود که با تن دادن به یک کنش محض سیاسی خودمان را در گیر حمایت،اصلاح و یا تغییر بدانیم در دور اول انتخابات نوع مشارکت مردم منطقه و نتایج بدست آمده از صندوق های رای در هفتم اسفندنشانگرپیگیری و تحقق کدام هدف دراین کنش سیاسی است ویا با عبارتی ما با رایی هایی که در صندوق های رای ریختیم خواهان کدام بخش از هدف انتخابات بودیم ؟
برای پاسخ به این سئوال لازم است که هریک از سه فاکتور مورد بحث را به چالش بکشانیم تا ببینیم که روند شکل گیری مشارکت عمومی در منطقه ابهرررود بیشتر تم حمایتی داشته و یا دنبال اصلاح و یا تغییر بوده است
بی گمان با عنایت به عملکرد بسیار ضعیف نماینده قبلی چه در حوزه قانون گذاری و چه در حوزه نظارت نمی توان امید وار به این بود که مشارکت عمومی مردم در جهت حمایت از روند جاری بوده باشد اما از آنجا که در منطقه متغییرهای موثر در انتخابات اعم از احزاب ،زیر ساخت های نگرش عمومی وعلمی به شرایط ودر نهایت شخصیت های محلی تاثیری در شکل دادن به تفکر و مواضع جمعی نداشته وندارند و یا به نوعی یک روند دائمی و عمیق نگاه تحلیلی به مشکلات و مسائل منطقه وجود ندارد و عمده مشارکت متاثر از تعصبات قومی و محلی است جریان امور به نوعی سر و شکل می گیرد که گویی نماینده ناتوان از نظر عملکرد فعلی هم حامیانی دارد که حتی می توانند نتیجه انتخابات را به نفع ایشان رقم بزنند
از سوی دیگر باید به این نکته توجه داشت که خوشبختانه یا شوربختانه، مردم ما به هر دلیل، نسبت به تمام مسائل سیاسی حساس و عمدتا خود راصاحب تحلیل نشان می دهند و ازاین روی در زمان انتخابات براحتی این مردم وارد در کوران مبارزات انتخاباتی می شوند اما از آنجا که مشخص نمی دارد که این تحلیلها تا چه میزان صائب می باشد در بسیاری از موارد به عنوان یک معیار تلقی شده و مبنای تصمیم گیری واقع می شوند وموجب ورود با اهداف نامشخص و نامعلوم مردم در انتخابات می شوند به نحوی که مشخص نمی دارد که مثلا رای مردم خرمدره به خانمحمدی از نوع حمایتی بوده یعنی مردم از عملکرد ایشان رضایت دارند و یا اینکه مردم با همین رای نشان می دهند که با شرایط احتمالی که شواهدی از آن در صحن علنی جامعه نمایان شده خواهان تغییر می باشند
برای تغییر در این الگوست که من اعتقاد دارم که ما باید در منطقه یک دگر دیسی تاریخی در ذهن مردمان ایجاد کنیم تا بدانند که اساسا انتخابات با مفهوم برگزیدن یک از میان چند مورد همسان مشخصا می باید یکی از اهداف زیر را در بر داشته باشد واین ممکن نمی گردد مگر آنکه بتوانیم به مردمان خودمان ظرفیت مقایسه و ارزیابی ارائه نماییم تا از طریق آن مردمان بدانند که برای داشتن یک انتخاب خوب آنها باید بدانند که
1- آیا از عملکرد نماینده فعلی رضایت دارند که اگر دارند با رای مجدد به او در جهت ادامه مسیر باز شده توسط اوایشان را تحت حمایت قرار دهند که برای بدست آوردن قضاوت درست در این خصوض که او موفوق بوده است و یا نه باید مردم را به دو ابزار ارزیابی و مقایسه مسلح کرد تا از طریق ارزیابی بگویند که اگر کسی غیر از این بود آیا نتایج بهتری بدست می آمد ودر جهت مقایسه بتوانند بگویند که آیا نماینده مثلا تاکستان در همین دوره مجلس کارهای بزرگتری انجام داده است
2- اگر رضایت کاملی از نمایندگی نماینده فعلی وجود ندارد و نتوانسته به صورت کامل وظایف و وعده های خودرا محقق گرداند آیا می توان دوباره به اواعتمادنمود و کمک کرد تا کاستی های خود را برطرف نماید وبه نوعی اصلاح در آنچه که کرده بنماید و دوره موفقی را پشت سر گذارد
3- ودرنهایت اگر نتوانسته رضایت مردم را با عملکرد مناسب بدست آورد و امیدی هم نیست که بتواند اصلاح کند باید رای به غیر او داده شود تا راه و فکر جدیدی بکار گرفته شود
براستی ما در این انتخابات بکدام روش عمل نمودیم و در رایی که به صندوق ها ریختیم کدام مشی را دنبال نمودیم ؟
آیا از خان محمدی رضایت داشتیم ؟آیا امید وار بودیم که اگر دوباره رای بیاورد می تواند تغییراتی را ایجاد کند که عملکردش با دور فعلی متفاوت باشد؟
ویا می خواستیم نماینده دیگری را به مجلس بفرستیم؟
با این سه سئوال و تا حدودی بی جواب ماندن آنها مشخص می شود که ما در انتخابات دنبال یک الگوی مشخص نیستیم وبا تن دادن به سیاست باری به هر جهت می رویم که حقوق خود را دو دستی به کسی بسپاریم که هیچ شناختی از او نداریم ویا حتی اگر هم در طول چهار سال گذشته شناختی بدست آورده ایم به یافته های خودمان ایمان نداریم وخواهان ادامه راهی هستیم که امیدی به نتیجه در آن نداریم
ادامه دارد
هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش
آدم صفت از روضه رضوان به درآیی
..............................................
بی گمان آن چه آدم در بهشت انجام داد برای من ومایی که عادت به ندانستن و سر در نیاوردن داریم کمی نامعقول به نظر می رسد زیرا که فکر می کنیم که این ازبی فکری آدم بود که گوش نداد و رفت تا بفهمد و بدرد سر افتاد واگر من وما بودیم چون به ما می گفتند آنچه که ما می گوییم به مصلحت شماست وکارتان به این نباشد که چه مسائلی در جریان است تن به آرامش و آسایش حاصل از ندانستن ودرک نکردن می دادیم و سر بدردسر نمی سپردیم
اما واقعیت زندگی انسان و مخزن عجایبی به نام عقل این حق را به انسان نمی دهد که بی توجه و غافل از کنار مسائل بگذرد حتی اگر از روضه رضوات طرد گردد ویا انسان موظف است که بفهمد و بداند حتی اگر همه دنیا برای مخالفت با او بر پاشوند زیرا که تنها تفاوت او با دیگر جانوران در فهم و درک او از شرایط است و مسئولیتی که در قبال تغییر آن برعهده دارد
پس ای آنکه شکل و شمایل انسان یافته ای بدان و هوشیار باش که بخش بزرگی از رسالت تو در این کره خاکی یافتن حقیقت از محل درک و دانایی می باشد وازاین روست که تا ندانسته ای و نیافته ای نباید تصمیم بگیری و دست بعمل بزنی وچون دریافتی که باید وارد شوی دیگر نمی توانی بی تفاوت گذر کنی
جایگاه انگاره های مادی در نزد نظامی گنجوی
...............................................................
سخن تا نپرسند لب بسته دار
گهر نشکنی تیشه آهستهدار
به بی دیده نتوان نمودن چراغ
که جز دیده را دل نخواهد به باغ
......................................
حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف ایرانی در قرن ششم هجری قمری است. وی بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۴۰ هجری قمری در شهر گنجه واقع در جمهوری آذربایجان کنونی متولد شد اما اصلیت عراقی داشته است. وی از فنون حکمت و علوم عقلی و نقلی و طب و ریاضی و موسیقی بهرهای کامل داشته و از علمای فلسفه و حکمت به شمار میآمده است. مهمترین اثر وی"پنج گنج" یا "خمسه" است. دیوان اشعار او مشتمل بر قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات است. وی بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ هجری قمری وفات یافت.
دو صفت وممیزه سخن گفتن و دیده عبرت بین از نعماتی می باشند که خداوند به انسان عطا نموده تا با استفاده ازآنها زندگی خود را متمایز از دیگران سازد و خوشا به حال آنانکه ازاین دو صفت و یا نعمت دقیقا در جای خود و برای بیان و دیدن زیبایی ها بکار می برند و یا ازآنها برای ساختن چیزی و برقراری ارتباطی استفاده می کنند که می تواند موثر در روند زندگی انسان باشد
بلی انسانی که به عنوان اشرف مخلوقات آمده است تا با همکاری هم دنیایی بسازد که در آن همه از در کنار هم بودن لذت ببرند چگونه می تواند هدفی به این اهمیت و بزرگی را محقق گرداند جز با استفاده از زبان برای آنکه بدیگران بقبولاند که در ذهن ونیت او جز فلاح و صلاح چیز دیگری نمی گنجد و جولان نمی دهد ویا با نگاهش و دریافت معایب و نواقص می کوشد که خرد و اندیشه خود را بکار گیرد تا برای خود و دیگران بهشتی را بسازد که با ورود در آن جز رفاه و سعادت چیز دیگری در انتظارش نباشد
اما چرا نمی توانیم به این آرزوها و ایده آل های زیبا دست یابیم سئوالی است که برای یافتن جوابش باید به خود بازگشت و با تاکید بردو خصیصه ذاتی انسان که در این مثل هر آنچه دیده بیند دل کند یاد و مثل با زبان خوش مار را از سوراخ بیرون می کشد متذکر شد که انسان موجودی است که همه چیز را برای خودش می خواهد و باید ازاین ممیزه و یا اخلاق دست بکشد تا بتواند هر آنچه را که برای خود می خواهد برای دیگران نیز بخواهد و در عین حال از همان زبانی که می تواند با شیرینیش مار را از سوراخ بیرون بکشد برای شکستن دل دیگران استفاده ننماید زیرا که به زغم جناب نظامی برای نشکستن گهر دل مردم باید از تیشه زبان با مهارت و استادی تمام استفاده نمود
براستی چرا ما با همه تغییراتی که در عرصه های مختلف دانش و ظرفیت بشری صورت گرفته هنوز نتوانسته ایم مهارت خود در استفاده از این دوهنر را کمال بخشیم و هنوز هم چون زبان باز می کنیم همه را می آزاریم و چون چشم باز می کنیم همه چیز را تنها برای خود می خواهیم
بو داملاردا چوخلى جزیخ آتموشام
اوشاقلارین آشیقلارین اوتموشام
قورقوشوملى سقه آلوپ ساتموشام
اوشاق نجه هیچ زادینان شاد اولار
ایندى بیزیم غمى دوتمور دنیالار
......................................
بی گمان شهریار را می توان شاعر با گرایش شدید به دوران های مختلف زندگی و مقایسه آنها با همدیگر شناخت تا جایی که آدمی با خواندن اشعار این شاعر بزرگ به شدت به حسی نوستالوژیک با آنها می رسد مثلا دراین شعراو تصویری از دوران کودکی دهه های پاینتر از چهل می دهد دهه های که درآنها بدلیل عدم نفوذ ابزارهای رسانه چون تلویزیون و اشکال پیشرفته و علمی ورزش بازی های دوران کودکی را اشکال بسیار ساده و ابتدایی از بازی ها تشکیل می داد بازی هایی چون لی لی ،هفت زنگ ،قاپ بازی و حتی تخم مرغی که درون آن را با سرب پر می کردند و در بازی تخم مرغ بکار می گرفتند و کمتر آدمی می توانست آن را تشخیص دهد
بازی هایی که جوانان و کودکان همسن و سال شهریار و تا حدود هایی چون من سر خوشی های فراوانی از آنها داریم و خاطراتی که بیان و یاد آوری آنها حداقل شادی های فراوانی را یاد آور می شوند اما حیف که همه آنها در غبار وهم آلود توسعه و ماشینی شدن رنگ باخته وبه غم و تلخ کامی هایی تبدیل شده که همه دنیای ما را پر نموده است تا جایی که آدمی بعضا این آرزو را می کند که ای کاش دنیایش در همان دنیای کودکی و نوجوانی تمام می شد و یا باقی می ماند
