برخی از اوقات می مانم که چه بنویسم و یا کسی را پیدا نمی کنم تا در کنارش ساعتی را سکوت نمایم زیرا که سکوت وحرف نزدن با خودت معنا ومفهومی ندارد بلکه سکوت زمانی معنی و مفهوم خودش را می یابد که با کسانی باشی ونخواهی با آنها حرف بزنی و یا حرفی برای گفتن داشته باشی ونخواه که آن را برزبان آوری و این بد دردیست که فرد نتواند کسی را پیدا کند که در کنارش سکوت نماید.
اما چرا بایددر کنار تعدادی از افراد سکوت کنی و یا اگر هم حرف های فراوانی داشتی پیش آنها نباید که لب به سخن بگشایی ؟ این سئوالیست که فکر می کنم که اگر کمی به آن توجه کنید حتما جواب کاملی برایش خواهید یافت باورنمی کنید به خاطر بیاورید زمانی را که با فرد رندی همنشین و همسخن شده اید فردی که در عین آشنایی با هنر ومهارت شما در حوزه ای که او وارد آن شده است باز حرف خودش را می زندوبا اصرار تلاش می نماید که با سخنانش در شما این حس را بوجود آورد که نمی دانیداوچه می گوید (وچون نمی دانید باید گوش بدهید تا او بگوید و با تکان دادن سربه علامت قبول به او بگویید که نمی دانستید و حال یاد گرفتید) و یا بدنبال ایجاد چه حسی در شماست آیا اینجا سکوت را پیشه خود نمی سازید تا به او بباورانید که شما خیلی وقت پیشترازاینها آدم هایی چون او را شناخته اید و باور امروز تان نسبت به او وافرادی چون او چیزیست که مبتنی بر قداست پیشین نیست
