انسان موجودی فراموشکار و غافل است واز این روست که به سرعت آنچه را که با هزاران زحمت بار آورده و برای برجای گذاردن آثاری ارزشمند پرورانده طعمه غفلت و فراموشکاری خود می کند و نابودش می سازد
در چرایی پیدایش ووجود چنین ویژگی هایی می توان دلایل چندی را بر شمرد که یکی از آنها عشق است زیرا که عشق با فرو بستن چشم عقل انسان را به موقعیتی می کشاند که در آن امکان تعیین مرز بین بد و خوب و تمیز بین آنها بوجود نمی آید وشرایطی فراهم نمی شودکه فرد بتواند موقعیتی را که می تواندموجبات دوام و برقراری اعتبار وآبروی او شود و یا برای او موقعیتی را مستمردارد که زمین نخورد و بی اعتبار نشود برای خود بوجود آورد و یا حتی اگر بدان امتیاز و مهارت دست یافته باشد آن را برای فردا هایی که در پیش رو دارد نگه دارد.
ممکن است که دوستان خواننده عنوان بدارندکه چنین برداشتی غلط است اما اگر به مضمونی که حضرت حافظ در نظر گرفته و برمبنای آن این بیت را سروده توجه فرمایید.
حریم عشق را درگه بسی بالاتراز عقل است کسی آن استان بوسد که جان در آستین دارد
ملاحظه خواهیدنمود که وارد و حاضر شونده در حریم عشق باید جان بر کف دست بگیرد و از هیچ چیز نترسد حال اگر چنین وضعیتی را صفتی برای انسان برشمریم مشخص است که در جایی که عقل بدان حکمروایی نداشته باشد و یا عقل قد ندهدکه به حریم عشق سرک بکشد مسلم است که بسیار امکان دارد که محصول ورود انسان در موقعیت عشق برای خود او و آنانی که چشم به معرفت ومدیریت او بسته اندخطر آفرین و صدمه زا باشد مثلا جایی که فردی با ولع خاصی عشق خود را برای در اختیار گرفتن قدرت به نمایش می گذارد و عاشق و شیفته امتیازاتی می شود که در حریم قدرت وجود داردآیا درعمل غفلت را برخود و محدودیت را بر عقل حاکم نمی سازد تا جایی که همه دوستان و یاران خود را برای محض مال خودنمودن این حریم از خوددور می سازد و دقیقا زمانی درمی یابدکه تنها مانده است که حریم عشقش چنان تنگ و کوتاه می شود که عقلش می تواند به فرمانروایی آن حریم همت نمایداما حیف که تا آن روز فرد مزبورچنان به خودواعتبار وحرمتی که داشته ضربه واردنموده است که هیچ عقل سلیمی به دوستان و یاران غاراواجازه نمی دهدکه با به خطر انداختن اعتبار و آبروی او اقدامی که بتواند اورا از مسیر انتقام دور دارد به انجام برسانند.
از سوی دیگرباید به خاطر داشت که حیات برروی زمین هزاران پستی و بلندی را پیش روی دارد و آنکه اشتیاق بهره گیری از توان مندی های بالفعل بالقوه آن را دارد باید به یادداشته باشد که بازشدن دربخت و متنعم شدنش از منابعی که برروی زمین قراردارد فرصتی می باشد که باید مغتنم شمرده شود و شکرآن بنا به فرمایش حافظ بزرگ که فرمود:
چو بروی زمین باشی توانایی غنیمت دان که دوران ناتوانی ها بسی زیر زمین دارد
به جا آورده شود زیرا که هر بلندی بدنبال خود پستی هایی دارد که تحمل فروددر آنها و یا زحمت هایی که ایجادمی کند تنها با فراهم آوردن ذخیره هایی از مودت و یاری مردم امکان پذیر می گردد ولی حیف که انسان غافل و فراموش کار کمتر در زمان فرادستی به فرودی می اندیشد که پیش پای او و در افق دیدش قرار دارد وبا زبان بی زبانی عنوان می دارد که اگر در دامم بیفتی کمتر ممکن است که جان به سلامت ببری مگر آنکه مطابق با جیک جیک مستان فکری هم برای زمستان شده باشد که بدبختانه فرو غلطیدگان در چربگاه زمین و کام شیرین نمودگان به شهد قدرت کمتر برای زمستانی که خواه ناخواه خواهد آمد فکری اساسی می نمایند.
همچنین بایدبه این نکته نیز توجه داشت که برای بالا ماندن و حفظ کیان و تبار خود نیازبه این هست که همیشه خاستگاه ابتدایی انسان درمنظر دیدش قرارداشته باشدتا بداند که اگر به فرادستی رسیده است ویا کسانی بوده اند که او را دررسیدن به این موقعیت کمک نموده اند دراصل چه انتظاری از رسیدن او بدین موقعیت داشته اند و یا اساسا او برای تحقق کدام هدف رنج مبارزه ومواجه با سختی ها را برخودهمواره نموده است تا به قول حافظ شیرین سخن که می فرماید:
وگرگوید نمی خواهم چوحافظ عاشق مفلس بگوییدش که سلطانی گدایی همنشین دارد
با دیدن گدا ومحرومی در کنارخودهمیشه به یاد داشته باشد که اقدام به تغییر و برتری دادن به او ازبرای این بوده که به تغییراتی دست بزندکه محرومان بتوانند موقعیت همترازی ومنشینی با شاه بیابند و یا شاه وولی نعمت بداند که اگرغفلت نمایدبرای او هم امکان فرو افتادن و محرومیت را دوباره تجربه نمودن وجود دارد زیرا که انسان برآمده ازخاک اگربا دیده عقل ومنطق به خود بنگرد ملاحظه خواهد نمود که در زمان تولد او چیزی با خود نداشته ویا به همراه نیاورده است و چون به انتهای زمان وفرصتی که برای زیستن دارد برسد باز تمام اندوخته های خود را فرو خواهد هشت و بی چیز و تهی دست از این سرای به سرای باقی خواهد شتافت پس آنکه چنین پنداشتی از زیستن و بودن داشته باشد و با گدایان همنشینی بکند و اجازه ندهد که در او خوی اشرافیگری حلول یابد واو او را از خود بیخود کند مسلم است که دلبستگی بدنیا نخواهدیافت و به موقعیتی خواهدرسید که حافظ بزرگ از آنها به
هرآن کو خاطر مجموع ویارنازنین دارد سعادت همدم او گشت ودولت همنشین دارد
اشارت می نماید ودقیقا هم آن چنان خواهد بود زیرا کسی که با غفلت ازکنار آنچه که فراروی اوقرار دارد و یا در کنار او رخ می دهد نگذرد وبرهرچیزی نگاه تحلیل گر و ارزیاب بیاندازد مسلم است که گواهان و شاهدانی را برای تصمیم های خود برخواهد گرفت که اجازه نخواهندداد او اشتباه نماید و با اشتباه خود دوستی مردم و موقعیت واعتبار تاریخی خود را به آب دهان بزی بفروشد اما آنکه از فرط دست یابی به جاه وجلال دچار حواس پرتی شده است و با بی توجهی از کنار تمام رخداد ها موثربراحوالش گذر می کند وبا هر اقدامی یاران عزیز خود را می تاراند مسلم است که به گاهی خواهد رسید که درآن نه مال ومنالی برایش خواهدماند و نه موقعیت و اعتباری که اگر بدان نیازشدتا با استفاده ازآن اندک توشه ای را برای ادامه حتی زنده ماندن فراهم آورد در دسترسش قراربگیرد.
