سعدی و سخنانی حکمت آموز در باب مدیریت
شعر وادب پارسی دوام وزایایی خود را مدیون ستارگان بیشمار خویش است اما در این میان بوده اند و هستند شاعران ونویسندگانی که اگرنگوییم منشاء این زایش ودوام شناخته می گردند اما به جرات می توانیم بگوییم که اگر نبودند وتاثیر خاص خود را برادبیات ایرانی اعمال نمی کردند غنای موجود نمی توانست به چشم بیاید وازاین میان مسلما فردوسی،سعدی،مولانا و حافظ به حق در حوزه های خاصی در خشندگی همیشگی و جاودانه ای خواهند داشت مثلا تاثیر فردوسی بر تلاش سازمان یافته جهت احیای مجدد ادب پارسی،پند نامه سعدی در جهت ابلاغ بن مایه های اخلاقی در فرهنگ ایرانی،روایات وداستان های به نظم درآمده مولانا در چهت نمایاندن جایگاه واقعی انسان و در نهایت غزلیات حافظ در جهت باز آفرینی حس لطیف انسانی به عنوان اضلاع اربعه جامعه ما بی بدیل خواهد ماند.
حال اگر بخواهیم یک از میان این چهارتن برگزینیم بی گمان سعدی را می توان یکه تاز حوزه های مختلف ادب پارسی برشمرد زیرا که غزلیات بلند او در زمانه ای که عرفان حرف اول وآخر را می زند وتلاش دارد که انسان را به عشقی فرازمینی پیونددهد می نمایاندکه سعدی عشق را در زمین جستجومی کند و در صد زمینی نمودن و زمینی باقی ماندن آن است تا انسان بتواند با دلدادن و عشق به احدی ازبنی نوع خویش بستن زندگی سراسر تلخ کامانه خود را در زمین ادامه دهد هرچند که در میانه این تکاپوی بسیارارزشمند انسانی او گوشه چشمی هم به عرفان دارد و با این کار می خواهد به انسان بگوید که تمام هستی در مدت عمر محدود زمینی تمام نخواهد شد وبرای ادامه متناسب با شان انسانی باید برای آن زمان نیز فکری اساسی صورت گیرد.
در میان آثاربه جای مانده از سعدی بوستان او، تصویر تمام نمایی ازمدینهی فاضله ای است که سعدی با در کنارهم قراردادن تجربهها و روایات گذشتگان برای انسان نمایانده است تا او بتواند با دریافت نکات ظریف موجود در روایات و داستان ها و عمل بدانها خود را به موقعیتی برساند که از او انتظارمی رود و یا در فلسفه خلقت برای او در نظر گرفته شده است.
از نظر سعدی در کتاب بوستان در ورای هر چیزی، نکتهای ژرف وجود دارد و رسالت انسان دریافتن همان نکته است. به نحوی که در ده باب بوستانش، میتوان راجع به هر مسئلهای نکات بسیاری یافت واز آنها درسی برای زندگی گرفت شاید اغراق نباشد بگوییم که اگر قرار باشد از تمامی آثار به جا مانده از گذشته تا امروز تنها یکی انتخاب شود که ممزوج به بخش قابل توجهی ازنیازهای انسان باشد آن یکی می تواند بوستان سعدی باشد؛ چراکه اگر به هر بابی از آن رجوع کنیم مطمئنا دستخالی از پندی و رهنمودی که بتواند زندگی انسان را رنگ وبوی خاصی بدهد نخواهیم ماند. واز این جاست که می توان با قطعیت تمام ادعا نمود که .
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزا
اما اگربخواهیم به موضوع اصلی که قراراست در رابطه با آن در مکتب سعدی به کند و کاو بپردازیم برگردیم می توان گفت که دانش مديريت ،استفاده صحيح از امكانات، نيروي انساني وقت و جز آن را امكان پذيرمي سازد. از اين رو يكي از عناصر مهم درپويايي اجتماع انسانی دانش مدیریت تلقي مي شود که برمبنای دریافتی که ازاین اهمیت در نزد ملل مختلف وجود دارد بدان پرداخته شده ودست آوردهای مهمی بدست آمده است که متاسفانه در جامعه ما با عنایت به تمام کار و کوششی که از قدیم الایام در مسیر شناساندن اهمیت آن بکاررفته است نگاه ودریافت بنیادینی که بتواند با در راس نشاندن آن در میان مولفه های ساختاری به موضوع روز و انتخاب اول تبدیلش نماید شکل نگرفته ویا اگرهم شکل گرفته عواملی وجود داشته که اجازه نداده تا سهم واقعی آن در سرو شکل دادن به سازمان اجتماعی عالمانه درنظر گرفته شود که می توان یکی از علت های بروز چنین پدیده ای را در بی توجهی عمومی ما به موضوع اهمیت و ارزش مدیریت برمنابع و فرصت ها اعم از مادی و انسانی باشد از این روی و بنا بر وظیفه درسلسله مطالبی سعی را براین می گذاریم که تا با پذیرش این واقعیت که مديريت به منزله ستون فقرات همه تشكيلات ونهادهاي اجتماعي نظيرخانواده، دولت، سازمانهاي اداري می باید محسوب گردد(چون بنا به تحقیق درعلل توسعه جوامع غربی این واقعیت به اثبات رسیده است) ما نیز دنبال این نکته باشیم که اساسا در ادبیات و فرهنگ ما اگر دلایلی بر مهم تلقی شدن آن درادوار وکل فرهنگ ما وجود دارد چرا امروز بحث مدیریت این گونه درنزدما و فرهنگ عمومی جامعه ضعیف وذلیل شده است که درتوجه به مبادی آن و واگذاردنش به افراد لایق وتوانمند حساسیت و توجه جدی و اثر گذاری نمی شود تا جایی که با وجود بخش قابل توجهی از منابع که برای دست یابی به پیشرفت وتوسعه بدانها احساس نیاز می گردد و بنیادهای فکری و فرهنگی که ضرورت دقت دربهره برداری ازآنها را حتی دیکته می کند ما با سهل وانگاری ویا حتی عناد با موضوع برخورد می نماییم و تاسف بار آنکه رفته رفته آن حداقل های قرابت به مولفه های فرهنگی درنگاه به مدیریت را هم لجوجانه بکناری می نهیم .
در پاسخ به این ابهام و یا سئوال بایدگفت که دیرگاهیست ادبیات ما نقش تعلیمی وحتی هدایت گری خودرا از دست داده و به ابزاری برای انتقال نیازهای خرد و منتسب نمودن کیش شخصیت دون مایگان به عموم جامعه وحتی فرهنگ عمومی ما گردیده است و ازاین روست که کمتر مجال آن را می یابد که با پیش کشیدن و یا باز خوانی اندوخته های گذشتگان و یا آیتم های اعتقادی که انسان را مسئول دربرابر منابع و فرصت ها می شمارد ما را به تکاپو و ارزیابی مجدد از چیزی که شده ایم واردار سازد واز این روست که رفته رفته غرور انسانی و مسئولانه ما دربرابرتعهدات اخلاقی و ظرفیت های طبیعی ازبین می رود و به عناصرتوسری خوری تبدیل می شویم که تنها برای برطرف نمودن نیازهای اولیه که در خور و خواب مفهومی می شود خودرا عبد و عبید این و آن می سازیم تا جایی که اگر آنها را نیز از ما بگیرندو مجبور شویم که جان به جان آفرین تسلیم سازیم مطمئنا این کاررا هم با رضایت مندی تمام به انجام خواهیم رساند درحالی که اگرادبیات غنی گذشته را داشتیم که درآن مولانا،حافظ،سعدی و یا فردوسی با قرائت خصوصیات انسانی نسل های گذشته برما نهیب می زدندکه خور وخواب تنها طریق دد است و انسان اجتماعی موجودی می باشد که با مدیریت زمان و برگرفتن ابزارهای عالمانه از منابع می تواند دد را آرام ومطیع خود سازد آنگاه می دانستیم که عمرگرانمایه را صرف چالش هایی نموده ایم که نه برای ما نان وآب شده است ونه برای قدرت مندان جاودانگی بهمراه آورده است واین تیره روزی را شامل حال عمومی ما نموده که از طریق آن به جای کندن کوه با ناخن به امیدآمدن نفت برسر سفره مانده ایم ودر هرلحظه ازاین انتظاربخشی ازظرفیت های اخلاقی وتعهدات انسانی خود را ازدست داده ایم وبه موجود در یوزه ای تبدیل شده ایم که طلبش نان است و انتهای آرزویش مقرب شدن در نزد قدرت مداران
