زندگی نامه
محمد آملی متخلص به طالب در سال 994(ش) در آمل به دنیا آمد. در شعرش بارها اشاره کرده است که روستا زاده است. بعضی می گویند شاعر زادگاهش روستای عشق آباد کرچک است و عده ای به دیده تردید می نگرند.
او تحصیلات خویش را در شهر آمل تکمیل کرد و در پانزده سالگی به ادعای خودش هندسه، منطق و فلسفه، تصوف و بالاخره در خطاطی به درجه ی کمال رسید اما عده ای بر این باورند که همه ی این ها ادعایی بیش نیست، او فقط ذوق و قریحه ی خدادی در زمینه ی شعر داشت.
خیلی زود در آغاز جوانی به شهرت رسید، در تاریخ 1010 (ه. ق.) از مازندران کوچ کرد و به کاشان و اصفهان سفر نمود و از آن جا به مشهد رفت و آنگاه به قندهار کوچ کرد و از آن جا سال راه هندوستان در پیش گرفت (1017ق.) برای همیشه ترک وطن نمود.
از آن جایی که در انواع شعر استاد بود و از طرفی علوم زمانش را خوب می دانست. سال 1028(ق) به مرتبه ی ملک الشعرایی دربار هند ارتقا یافت. به هر صورت او یکی از شاعران مشهور سده ی یازدهم هجری در سبک هندی می باشد. ابتدا در شعر آشوب تخلص می کرد، بعداً تخلصش را به طالب تغییر داد.
بعد از هشت سال در کمال عزت و احترام دچار اختلال حواس- ظاهراً بر اثر مصرف افیون (1)- گردید و در سال 1035یا 1036 در هندوستان در گذشت. در هندوستان ازدواج کرد، حاصل ازدواجش دو دختر بود که بعد از مرگش خواهر او سرپرستی برادرزاده هایش را به عهده گرفت و آن ها را سر و سامان داد.
البته خواهرش که برای دیدار برادر خود به هندوستان رفت، زنی با کمال و ادب بود و در طبابت و تدبیر منزل آگاهی داشت، در دبار راه یافت و همان جا ازدواج کرد و تا پایان عمر همان جا ماند.
مجموعه اشعارش به گفته ی طاهری شهاب 22988 بیت شعر در قالب های قصیده، ترکیب بند، ترجیع بند، مثنوی، قطعه، غزل، رباعی و مفردات می باشد. او یکی از تاثیر گذاران و صاحب سبک در زمان خود بود که به گفته ی خودش به روش تازه شعر می گفت.
سر گذشت طالب و زهره به روایت عامیانه
سرگذشت طالب و زهره که منتسب به طالب آملی است، دارای روایت های گوناگونی است که ما سعی می کنیم خلاصه ای از آن ها را برای روشن شدن پاره ای از مطالب به عرض برسانیم.
روایت اول: دکتر فرامرزی در کتاب طالب و زهره یا طالب طالبا داستان این عاشق و معشوق را این گونه نقل کرده است: در حدود سال 1005 هجری پسری از اعیان طایفه ی آمل را به مکتب می سپارند. او با اشتیاق فراوان علوم رایج زمانه را فرامی گیرد، بعد از چندی در همان مکتب خانه عاشق دختری به نام زهره می شود که هم شاگردیش بود.
بعد از مدتی بین آن دو مراوده و دوستی برقرار می گردد. از آن جایی که با هم همسایه بودند، طالب هر روز از دیوار خانه اش بالا می رفت و زهره هم به بهانه ی یافتن چیزی کنار پنجره می آمد و این دو با هم ارتباط برقرار می کردند.
از طرفی در مکتب خانه هم با نبود ملا قربان جانشین او مشهدی علی مردان اداره مکتب را به عهده می گرفت، طالب و زهره از این فرصت استفاده نموده در کنار هم می نشستند و به عشق پاک ادامه می دادند. در این دلبستگی ها و مراودات بود که طالب گردن بند ارثی مادرش را به یادگار به زهره می دهد.
طولی نکشید که ماجرای عشق آن ها برملا شد و زهره ی عاقل به طالب هشدار می دهد که تا دیر نشده به خواستگاریش بیاید، چرا که برای او خواستگار دیگری به نام قادر پیدا شده است، در این بین نامادری طالب بهانه می آورد و می خواهد خواهرزاده اش را به طالب بدهد.
به بهانه ای او را به گالشی می فرستد، بالاخره بعد از کشمکش زیاد طالب به خواستگاری زهره می رود اما قادر راه را بر او می بندد.
برادر زهره هم با تبرزین طالب را مجروح می کند، زهره بعداً متوجه می شود، سخت ناراحت می شود و به شکل درویشی در می آید و خبر طالب را می گیرد، بالاخره با خبر می شود که طالب از مرگ نجات یافت.
از طرف دیگر نامادری زهره هم مرتب از خواستگار زهره یعنی قادر پول و هدایا دریافت می کند، برای دور کردن طالب از زهره داروی بیهوشی را در ماهی آزادی که طالب برای زهره صید کرد و هدیه آورده بود، ریخته، به دست زهره داد.
زهره ی که از این ماجرا خبر نداشت غذا را به طالب داد و او هم خورد و بی هوش شد و برای مدتی عقلش را از دست داد.
طالب فکر کرد زهره دانسته دست به چنین کاری زده، او را به بی وفایی و خیانت متهمش کرد، ناراحت شد و از آمل گریخت، به کاشان رفت اما زهره ی بی قرار هر چه مویه کرد و گشت او را نیافت.
وقتی فهمید که به شهر دور دست رفت با گردنبندی که از طالب یادگاری گرفت خودش را خفه کرد تا بمیرد اما موفق نشد. وقتی از مرگ نجات یافت ازدواج کرد. طالب در هند به افتخار رسید، در سال 1036 در گذشت.
وقتی خبر مرگ او به زهره رسید، از داغ و فراق و مرگ طالب آشفته شد و کنار رودخانه رفت و از ماهی سراغ طالب را می گرفت. چرا که قبلاً چند بار طالب و زهره به آن رفته بودند. در عالم خیال و رویا و به یاد دوران گذشته با ماهیان صحبت می کرد، دیگر به خانه برنگشت و برای همیشه ناپدید شد(گودرزی1376: 24-21)
