تاريخ: دوشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۲ ساعت: ۱۱:۱۳ ق.ظ
زمانی کرزوس به کوروش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کوروش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود ؟ گرزوس عددی را با معیار آن زمان گفت. کوروش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کوروش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کوروش را به گوششان رسانید. مردم هرچه در توان داشتند برای کوروش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کرزوس انتظار داشت بسیار بیشتر بود. کوروش رو به کرزوس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست ...
این هم داستانی بود برای آنان که می توانند با نشاندن درخت تناور محبت درقلب مردم آینده خود را چنان تضمین وامنیت خودرا چنان گسترده نمایندکه دیگرنه نیازی به اندوختن ثروت با بالا کشیدن امکانات عمومی داشته باشند ونه ترس ازاین داشته باشندکه روزی روزگاری مردم با رسیدن به این واقعیت که اموال انباشته شده مال آنان است وبه زورهم که شده آن را از دستشان بیرون خواهند آورد به جذب و بکارگیری خدم وحشمی دست بزنندکه خود آنها هم با دست درازی به سوی اموال عمومی گرقتاریشان را افزون سازند
