تاريخ: چهارشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت: ۱۲:۴ ب.ظ
اگریادتان باشد درمطلب پیشین عنوان نمودیم که ساختار شخصیت هر فرد به ۳ بخش کودک،والد ،بالغ تقسیم می شود که شامل نوعی نظام به هم پیوسته فکر کردن ،احساس کردن و رفتار کردن است و بیان شد که بخش کودک آن بخش از ساختار شخصیت است که از بدو تولد در نهاد ما شکل می گیرد و شامل حالاتی مثل ترس ،غم ،لذت ،مهربانی و...است.که اگربا پدیده های رفتاری چون فکرکردن،احساس کردن و عمل نمودن ویا رفتارکردن توام شود منجر به پیدایش رضایت مندی منتهی به فعالیت بیشتروپیگیری اهداف گردیده ویا دراثرعدم رضایت منجربه بروز احساس دلمردگی و افسردگی شدید می شود تا جایی که فعالیت او ازبین رفته وانگیزه اش برای ادمه راه وپیگیری هدف تعطیل می گردد.
ویا به عبارتی اگرانسانی در زندگی خود دنبال بدست آوردن ویا کسب احساس رضایت می باشد وبدان دست نمی یابدو یا درپی آن است که بتواندپیوندهای عاطفی پایداری با دیگران برقرارکنداما نمی تواندابتدا بایدبه کودک درون خودبازگردد تا ببیندکه علت آن درچه چیزی است تا اگر نیازشد دوباره با آن ارتباطبرقرار شودو با پذیرفتنش و به آغوش گرفتنش خلا های ناشی ازعدم دست یابی به نهاد شخصیتی موردبحث به طریقی پرگردد زیرا که هیچ فردبالغی قادر نیست که با کودک درون ناراضی ویا ناقص بتواند وظایف واهداف مرحله ای عمرخویش را بشناسدوبه جا آورد ویا دنبال کند.
ازسوی دیگربایدبه این نکته توجه داشت که مراحل مختلف شکل گیری شخصیت افراد با تکامل مرحله قبل ازتکوین شخصیتیش به انجام می رسد و کسی که نتوانسته باشدکودک درون تکامل یافته ای را تجربه وهمراه خودنمایدمسلم است که دردوره های دیگرزندگی هم دچارمشکل خواهدشد ویا به عبارت علمیتر آنجا که علایق واحساس های دوران کودکی سرکوب شده وجواب مناسبی نیافته باشندمسلم است که جای خالی آنها را عقده هایی پرخواهندنمودکه بروزشان ثبات درونی و توان مقابله با رخدادها را درفردکاهش خواهددادواو را به موجودی تبدیل خواهدنمودکه دربرخوردبا شرایط ازتوان و صلابت لازم برخوردار نیست.
وحتی بدلیل آنکه به نیاز هایی چون مهر و محبت، اعتماد و امنيت و پشتيباني و احترام توجهی نشده است دچارنارضایتی اززندگی گردیده ودر دام نابهنجاری هایی چون اعتیاد،افسردگی و روابط نادرست ومشکل سازگرفتارمی شوند. وازاین روست که گفته می شودمنشاء بسیاری ازمشکلات گریبانگیرافراددرگذشته آنها نهفته است و بایددراقدامات مربوط به درمان وبازتوانی به آن توجه نمودزیرا که با بازشناسی آسیب هایی که از محل بی توجهی به احساس های کودک درون واردآمده وبازیابی ظرفیت هایی که کودک درون ازآنها برخورداراست می توان بسرعت آنها را به شادکامی وبازگشت به روحیه پرنشاط هدایت نمود.
با عنایت به مارد مطرحهباید باور داشت که کودک درون ، بخشي از درون ماست که ميتواند در اوج سرزندگي و شادابي قرار داشته باشد ویا با آلوده شدن به ناکامی ونامرادی های مختلف موجود در خود فرو رفته ای گردد اما درهرحال کودک درون همان خود عاطفي ماست، او در جايي است که احساسات ما زنده هستند. وقتي احساس لذت، غم، خشم، ترس، يا محبت و شفقت ميکنيم ، اين همان کودک درون ماست که ظاهر شده است واگراین احساس ها واقعی ،عمیق و زمینه ای ازشخصیت ما باشندبه ما کمک می نمایندکه درپیدا نمودن راه و دنبال کردن هدف با اعتماد به نفس بیشتری عمل نماییم اما اگر ضعیف وسست باشند ویا به تابعی از احساس های سرکوب شده تبدیل گردندمسلم است که مارا درانتخاب وپرداختن به مقاصدمردد ویا گمراه خواهندنمود و زیربلیط انتقاد هایی که ازخودمی کنیم و یا شماتت وسرزنش هایی که از خودبه عمل می آوریم منجربه نفرت ازخودودیگران خواهندشد زیرا روانی که متشنج باشدو تمام همت خودرا صرف متهم نمودن خودو یا دیگران بنماید مسلم است که اجازه آرامش ورضایت به فردنخواهدداد و اورا روح سرگردانی خواهد نمودکه تنها با ناآرام نمودن شرایط و برهم زدن تعادل وثبات روانی افراد وجامعه آرامش می یابد درکنارچنین روانی موجودیتی دردرون خود آدمی وبرعلیه کودک درون وجودداردکه سعی می نمایدبا به چالش کشیدن موقعیت فرد و واردنمودن ایراد وابهام های فراوان اورا دچارمشکل کند.
ازاین رويکي از مواردي که بايد مراقبش باشيم و در دامش گرفتار نشويم، خود انتقادگر ماست. بخشي که دايم در پي پيدا کردن ايراد و بهانه و سرکوفت زدن به ماست. بخشي که ميخواهد زندگي ما را کنترل کند، صدايي که دايم از کودک درونمان ايراد ميگيرد، به او طعنه ميزند و او را به ياد انتقاد مي اندازد. اين همان صدايي است که تمام اشتباهات و شکستهايي که داشتهايم را دايم به رخمان ميکشد و احساس بيکفايتي را به ما منتقل ميکند این بخش همان موجودیت ایجادکننده تنفراست که با متهم نمودن دیگران به نفشی که درشکست ما داشته اند وادارمان می کند که به انتقام ازآنها و یا حتی انتقام ازخودمان اقدام کنیم وهمین سر فصلی می شودبرای آنکه درگیری درونی ویا بیرونی مستمر مانع ازکسب رضایت اززندگی گردد
اما در عوض بخشي نيز هست که در نقش حامي کودک درون ظاهر ميشود. وظيفه او اين است که به کودک درون عشق بورزد، او را تشويق کند و به او احساس دوست داشتن وعشق ورزیدن به خودویا دیگران را منتقل کند که ارزشمند است زیرا که چنین احساسی باعث می شودکه فردبا پیدا نمودن پیوندهای عاطفی مناسب ضمن بدست آوردن رضایت وامیدواری کسانی را درکنلارخودداشته باشدکه بوقت دلتنگی و بروزناملایمات کودک درونی خود را با کودک درونی آنها ممزوج نمایدو برای ادامه فعالیت ازاحساس های پرورش یافته وقوی دوران کودکی استفاده کند.
به اجمال آنکه انکارکودک درون ونادیده انگاشتن نقش آن درتحمل سختی ها و یا پیدا نمودن پیوندهایی که ارتباط انسان را با زندگی مستحکم می داردمی تواند باعث آن شودکه ساختارشخصیتی افراددر دوره های بعددچارمشکل گردد وزندگی چهره تاریکی ازخودرا به فردنشان دهد درچنین حالتی نیازبه آن هست که انسان دوباره به سوی ایجاد ودرک احساس نیازبه دوباره متولدشدن برود و با صاف وساده انگاشتن لوح وجودی خوداحساس های متعلق به دوران کودکی خود را باززایی نماید درچنین حالتی او تغییرمی باید و به این باورمی رسدکه این گذشته نبوده که باعث تلخ کامیش گردیده بلکه این نوع احساس او ازگذشته بوده که مانع ازرسیدن به رضایتش می گردیده است وبا چنین باوری می تواند نفرت را ازخوددور دارد زیرا که او عشق ومحبت را دوباره دروجود خودپرورش داده است ومی داند که با تنها با تقویت این احساس است که می تواندبه موفقیت ورضایت مندی برسد.
