تاريخ: شنبه نهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت: ۵:۱۳ ب.ظ
دوست عزیزم جناب آقا زاده در یادداشتی به موضوع تغییرات بنیانی درساختارروشنفکری پرداخته و با مقایسه بین دهه پنجاه و شرایط فعلی عنوان نموده بودندکه برای اصلاح ساختار روشنفکری به یک انقلاب ویا تحول اخلاقی درجامعه نیازمندیم تا دوباره روشنفکرانی چون روشنفکران دهه پنجاه تربیت وواردتحولات فکری و اجتماعی جامعه گردند.
این دغدغه چندان ارزشمندومحوریست که می باید موردتوجه تمام دوستان وفعالان درعرصه قلم واقع گردد وهمه آنها اندیشیدن ونوشتن درتفسیرآن را وظیفه خودبدانند زیرا که جامعه بدون روشنفکرهمسان جامعه بدون طبیب است.
اما آنچه دراین خصوص به نظربنده می رسد وبه عنوان ره یافت مطالعه بنیان خودم ارائه گرش می گردم درسه نکته اساسی نهفته است اول آنکه اگر جریان روشنفکری درسال های دهه پنجاه چنان خود را نمایان می سازدکه می تواندجایگاه واقعی اعتمادمردم را به خوداختصاص دهد این امرناشی از دو وضعیت قابل اعتناء نظام یافتگی سیستم اجتماعی وهمچنین عمل مستقل ازحاکمیت روشنفکران است زیرا که نظام یافتگی باعث جدا شدن مرزهای ارکان اجتماعی گردیده به نحوی که فعالان حوزه های اقتصادی،فرهنگی و سیاسی درعین نظارت براعمال هم این اجازه را نمی یابندکه دراموردیگرارکان واعضاء آنها دخالت داشته باشند.
این امرباعث می شودکه فعال فرهنگی تمام هنر وتوان خودرا برای نهادینه نمودن اسبابی چون قانون واخلاق در نزد فرد وجامعه بکاربرد وغیروابسته بودن به دولت وحاکمیت این امکان را می دهد که این فعالان چون دیده بانانی متعهدو عاقل ازچیزی صیانت بنمایندکه معیاروارزش محوری برای جامعه محسوب می گردند مثل دین وفرهنگ عمومی.
اما بعدازانقلاب که برمبنای طبیعت وذات انقلاب) همه چیزدرهم می ریزد ومحدوده های فعالیتی ارکان ساختاری جامعه درهم می شود به نوعی که فعال فرهنگی می تواندواردسیاست واقتصاد شود او به سرعت دراین حوزه جایگاهی برای خود بازمی نماید زیرا که بدلیل شناختن تمام راه گریز های اخلاقی و قانونی دست در تعدیل وتحریف معیارها وارزش ها می برد و به سرعت با دراختیار گرفتن ابزارهای سیاسی و اقتصادی تیغ به روی نهادشخصیتی خودو عواملی که می تواندچنین نهادی را دردیگرافرادایجادکند می کشد و با دست بردن در ادبیات مخصوصا ازنوع حماسی آن مجیزگویی وتملق را واردساختاراجتماعی می سازدتا جایی که روشنفکر دگردیسی نیافته هم مجبورمی شودازچیزی بگوید که برایش نان و آب شود ویا چیزی را بنویسد که بتوانداو را هم درجرگه فعالان اقتصادی واردگرداندزیرا که فعال سیاسی امروز دیگرآن فعال گذشته نیست که آداب به تحرک واداشتن جامعه را نداند واگراو بخواهدحرفی ازاخلاق و دین بزند ویا ازفرهنگ و عناصر آن دفاع نمایداو نتواندبدل همان حرف را بزندچون که فعال سیاسی امروزهمان فعال فرهنگی دیروزاست که هم می تواندشعربگویدهم می تواند تحلیل کند وهم می تواندازاخلاق وقانون دفاع کلامی بنماید .
پس راه برون رفت ازاین مشکل نه دست زدن به انقلاب اخلاقی وفرهنگی است که رفته ایم ونشده است ونه انتظاربرای تربیت روشنفکران جدیدکه این موضوع هم نشدنی می باشدزیرا که فضای اجتماعی ما این اجازه را نمی دهد و تا زمینه اجتماعی وجودنداشته باشدروشنفکرنمی تواندبوجود آیدودوام یابد تازه آنکه مقدمات را یادبگیردسرازارکان دیگراجتماعی درمی آورد.
بلکه راه برون رفت تنها با تقویت نظام اجتماعی وتلاش برای مستقل شدن هرچه سریعترارکان ازهمدیگراست تا با مشخص شدن محدوده و قلمروهریک ازآنها و تعهدشان به مراقبت ازاین مرز ها بلکه رکن فرهنگی کم کم بتواندبا جذب آنانی که رگه هایی ازتعهداخلاقی به تولیداندیشه علمی وکاردیده بانی ازتحولات اجتماعی درآنها مانده مجموعه ای را گرد هم آوردکه تنها برای دفاع ازمحورهای سلامت اجتماعی درحوزه های اخلاق و فرهنگ عمومی به تولیداثراقدام نماید.
وگرنه تا زمانی که فعال اقتصادی خودخطیب فرهنگیست و می تواند قانون بنویسدو مدیریت اجرایی را دراختیارداشته باشد قانونی می نویسدکه به نفعش باشد،قانون را طوری به اجراء می گذاردکه منافعش را تضمین نمایدودرنهایت شعری را می گوید که حال وهوای حمایت ازاو را داشته باشدوقطعه ای ادبی و یا علمی را به نگارش درمی آوردکه توجیه گر منافع ونوع مدیریتش باشد ودرچنین شرایطی مسلم است که تشخیص سره ازناسره تنها وظیفه همان فعال و صاحب اختیارهمه حوزه ها می گردد وچیزی فراسوی صلاحدید آن تولیدنمی شود
