تاريخ: دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ ساعت: ۱:۳۷ ب.ظ
دیرزمانیست حسرت یک خواب راحت برچشمانم مانده است وبه یادندارم که دراین حوالی استراحتی به مفهوم خاص آن نموده باشم اما چون عمری را به عزم وصل و انجام وظیفه سپری ساخته ام نه حسرت خواب ونه دوری ازاستراحت نتوانسته است مرا ازپای بیاندازد و منفعلم سازد وازاین است که بی توجه به شب و با تحمل خستگی راه می پویم وهدفی بزرگ را می جویم تا با رفتن به سوی آن ویافتن مقصد اگرشدچشمی به آسودگی برهم نهم و تن ازخستگی برهانم.!!!
اما ازآنجا که این دو را دراین جهان در دسترس نمی یابم چون گشته اندونبوده است امیدبه رهایی ازتن بسته ام تا بلکه دردیار یارآنجا که بهشت را به بهاء دهندو به بهانه ندهند چشمان خسته ام را نشانه و تن رنجور به زحمت ومرارت را گواه ببرم و اگرشددر بهشت برین گوشه ای به چنگ آرم شاید ،شایدکه درآن دیگرنه غم ازابله برم ونه مرارت از غافل یابم هرچند که به اقبالم اطمینانی نیست ودر آنجا هم مرا هم سلول و همدم .....سازند به این بهانه که چون عادت نموده ای می توانی تحمل کنی
