تاريخ: جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت: ۴:۰ ب.ظ
یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم ناگاه اتفاق مغیب افتاد پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد که درین مدت قاصدی نفرستادی گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.
رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند
باز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن
.............................. .....................
دوست داشتن صادقانه ودوستی بی ریا می بایداز نوع دوستی باشد که سعدی ازآن یادمی کند زیرا که نبایداجازه داد تا درمیانه ارتباط دو دوست کس دیگری واردگردد تا با افزودن کلامی و یا به پیش بردن پیامی وآرزویی دوستی ورفاقت به قیمت جان حاصل شده را ازآن اخلاص و یکرنگی دوراندازد.
دوستا حتما با مطالعه سطورفوق خواهندگفت که چرا سعدی درزمانه ای که از دوستش جدا افتاده بوده قاصدی نفرستاده تا ازاحوال دوستش اطلاعی بیابد ودراین جهت حق با دوستش می باشد که گله گذاری نموده است اما می بایداین دوستان به این باوربرسندکه درزمان دوری و غیبت نبایداجازه داد که بیش ازدو وضعیت ممکن حادث گردد
اول آنکه خوددنبال دوست غایب بگردی تا ببینی که برایش چه اتفاقی افتاده است زیرا که دنبال نمودن وضعیت وخبرگرفتن ازحال وروز دوست با پیغام وقاصد هم سنگ نمی باشد
دوم آنکه دوست خودپیغام استمداد بفرستدو یاری بطلبد تا به کمکش بشتابیم وگرنه ارتباط و دوستی با فرستادن قاصد جور از ارزش و اعتبارمی افتد ومستحکم وپایدارنمی ماند
