تاريخ: شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت: ۱۱:۷ ق.ظ
درمباحث گذشته به شکل مبسوطی به تاریخ عرب اشاره نمودیم ودرمتن آن چگونگی پیدایش اسلام را تا حدودی موردبحث وبررسی قراردادیم وبا بحثی اجمالی دررابطه با خلفای راشدین عنوان نمودیم که ابوسفیان به اجباراسلام آورد وبا صلحی و آشتی که بین امویان و هاشمیان با این کارایجادشد پای امویان به حکومت اسلامی باز شد تا جایی که معاویه پسر ابوسفیان کمی بعد به عنوان کاتب وحی درآمد. بعد از مرگ محمد(ص) با نفوذ دررده های فرماندهی سپاه اسلام ودر نبردهای جبهه غرب علیه امپراتوری روم شرقی در آسیای صغیر (سوریه یا شام)شرکت کرد و موفق به فتح دمشق شد وازهمان ایام در آن منطقه ماند و زمینه اقتدار وحکومت خودرا با روش هایی کاملا مغایربا اصول اخلاقی و حکومت داری دراسلام گستراند.
در سال ۶۴۴ میلادی وپس از کشته شدن عمر خلیفه دوم عثمان بن عفان که از خانواده امویان بود به عنوان خلیفه انتخاب شد. عثمان بر خلاف سایر افراد قبیله خود از همراهان اولیه محمد(ص) بود و در هجرت او از مکه به مدینه حضور داشت. عثمان پس از دراختیار گرفتن قدرت که توام با گسترش سریع سرحدات اسلامی بود حکومت را درمیان اعضای قبیله خودتقسیم نمودو معاویه را به عنوان حاکم شام منصوب کرد. با قتل عثمان در سال ۶۵۶ میلادی یا ۳۵ هجری قمری در مدینه، علی ابن ابیطالب(ع) به خلافت برگزیده شد. پس ازانتخاب علی(ع) معاویه قصد داشت با بیعت به عنوان خلیفه مسلمانان ولایت خود بر شام را تحکیم کند، اما علی ابن ابیطالب(ع) به دلیل رخنه گسترده فساد در دستگاه معاویه و غیراخلاقی و غیر شرعی بودن روش دست یابیش به حکومت اوراعزل کرد اما معاویه از فرمان خلیفه مسلمانان سر پیچی کرد و ادعای خلافت نمود.
نتیجه این درگیری های داخلی در اواسط قرن هفتم میلادی ایجاد آشوب و بی ثباتی در نواحی عراق امروزی بود. به این ترتیب معاویه نه تنها با علی بیعت نکرد بلکه خود مدعی خلافت مسلمانان شد و تا علی(ع) زنده بود با او بر سر این عنوان جنگید. معاویه پس از مرگ علی(ع) در کوفه، به نبرد با حسن بن علی پرداخت و سرانجام خلافت را به چنگ آورد و دمشق را پایتخت خود و خاندانش ساخت.
تا بدینجای کار مشخص شدکه دستگاه اموی برمبنای شالوده واساس غیرمعمول در اندیشه اسلامی به قدرت رسیده و ازقدرت برای بسط منافع و مصالح قبیله و شخص حاکم استفاده می نمود زیرا که اگردیدگاه شیعی دررابطه با نحوه به قدرت رسیدن امام علی(ع) را کناربگذاریم خودمعاویه دریافته بودکه چگونگی دست یابیش به قدرت حتی درانتخاب خلفاء را نیزبکناری نهاده است و به نوعی با کودتا به قدرت دست یافته که ادامه این کارهم با انتخاب یزیدکه درزمان خلفاء آنان ازانتخاب جانشین سربازمی زدندتکمیل گردید.
معاویه پس ازجلوس برقدرت بلافاصله به عراق آمده در سخنرانى كه ايراد كرد به مردم اخطار نمود و گفت :
من با شما سر نماز و روزه نمى جنگيدم ، بلكه مى خواستم بر شما حكومت كنم و به مقصود خود هم رسيدم.
واین اعلان موضع رسمی نشان می داد که اوودستگاهی که دایرنموده ازقدرت برداشت ملوکی دارد و دنبال آن است که با بسط قدرت خود را پادشاه ویا امپراطوری قلمداد نمایدکه کاری با دین وعقیده مردم نداردو یا برای بسط اندیشه دینی نمی جنگد ودوست داردکه با او به عنوان پادشاه ارتباط برقرارنمایند وازاین روی بودکه دربارگاهش آیین سلام ایجاد شد به نحوی که مردمی که به بارگاهش می رفتندمجبور بودندکه همچون شاهان به اوادای احترام بنمایند.
مورددیگری که دررابطه با امویان می توان بدان اشاره نمود این است که
امویان فرمانروایانی بیش از اندازه عربگرا بودند. سختگیریهای آنان بر نژادها و اندیشه و آیینهای گوناگون مردم مغایربا اصول و قواعد مستقردراسلام بودو همین نکته ای بودکه از طریق آن امویان به مردمان دارای خاستگاه قومی دیگرظلم بی حدروا می داشتند.
معاویه همچنین برای پایداری حکومتی که بر قرارنموده بود مجبوربود که با جعل سند و تولیدداستان های تاریخی گوناگون خودوخاندان خودرا پاک ومنزه ودارای ریشه های قوی فکری و شجاعت ذاتی نشان دهد وازاین روی بودکه به تمام بلاد دستورداد تا احادیث را جمع آوری نمایند وبرمبنای مشارکتی که افراددر این کار داشتند بدانها پاداش داده شودکه مسلم بوددراین کار آنانی که می توانستندبا جعل حدیث رضایت امویان را بدست آورند تولیداحادیث فراوانی نمودند که مشخصا درمیان آنها تبلیغ امویان بسیاربه چشم می آمد همچنین معاویه دستورداده بودکه در میان کودکان ونوجوانان کارتبلیغ امویان به نوعی انجام بگیرد که آنان با هیچ حدیث ویا روایت تاریخی دیگری ازصدراسلام آشنا نگردند وتمام صفات چون حلم و درايت و شجاعت و فصاحت را فقط بخشى از موهبت هاى خدا دادىبدانندکه خداوندبه امویان عطا فرموده است
برای ارتباط حسی تر میان امروزوآنچه که معاویه وامویان به انجام می رساندند دو نمونه تاریخی را شاهد مثال می آورم
در تاريخ طبرى ص 104ج 7 بنقل از زيد بن انس شرح كوتاهى از وضع فشار و اختناق عمومى شيعيان در دوران حكومت معاويه ذكر شده است ، از جمله از زبان يكى از شيعيان خطاب بديگران چنين آورده :
شماها را بخاطر دوستى با خاندان پيغمبر بقتل مى رسانيدند ، دست و پايتان را مى بريدند ، ديدگانتان را بيرون می آوردند و بدنتان را بر شاخه هاى نخل می آويختند و با اينهمه شماها در گوشه ى خانه ها نشسته و دشمنتان را فرمان ميبرديد !
اما مدائنى ( متوفى بسال 225 ) دراین خصوص مى نويسد :
معاويه در عهد خلافتش يعنى پس از كشته شدن اميرالمؤمنين علی(ع) و صلح امام حسن(ع) به حج رفت ، مردم مدينه از جمله قيس بن سعد كه بزرگ و بزرگزاده ى انصار بود به استقبال او رفتند ميان معاويه و قيس سخنانى مبادله شد تا اينكه به موضوع خلافت رسيدند
قيس گفت : سوگند ياد مى كنم كه با بودن على و فرزندانش ، هيچيك از انصار و هيچيك از قريش و هيچكس از عرب و عجم را در خلافت حقى نيست
معاويه غضبناك شد و به همه ى كارگزارانش به يكزبان نوشت : بدانيد ! زنهار و امان از كسى كه در منقبت على و خاندانش حديثى نقل كند ، برداشته شد خطباء در هر آبادى و هر مكان ، بر سر منبرها زبان به لعن على و خاندانش گشودند و از آنها بيزارى جستند و بس ناروا گفتند و لعنت كردند .
اینها داستانی اززمان معاویه بود ودرخصوص برخورد با مردم وخاندان علی(ع) حال اگر به این مجموعه نوع برخوردمعاویه با قرآن ومباحث عقیدتی را که نمونه زنده آن را درداستان معاویه وابن عباس مطالعه می کنیم اضافه نماییم مشخص می شودکه چرا امام حسین (ع)با عنایت به احتمال بدتر شدن اوضاع درزمان یزید اجبار داشت که به قیام دست زند
می گویند روزی معاویه برقریش عبور کرد چون او را ديدند همه بپا خاستند جز عبدالله بن عباس
معاويه گفت :
اى پسر عباس ! هيچ چيز مانع از آن نشد كه تو نيز چون رفقايت برخيزى مگر كينه ى جنگ صفين اى پسر عباس ! براستى كه پسر عمويم عثمان مظلوم كشته شد
ابن عباس گفت : عمر بن خطاب نيز مظلوم كشته شد ، پس حكومت را به بازماندگان او بده ، اين پسر اوست
معاويه گفت : عمر را كافرى كشت
ابن عباس گفت : پس عثمان را كه كشت ؟
گفت : مسلمانان
ابن عباس گفت : اين براى باطل ساختن حجت تو بهتر است ، اگر او را مسلمانان كشته و اگر واگذاشته اند ناچار بجا بوده است
معاويه گفت : ما به همه ى آفاق نوشته ايم كه هيچكس مناقب على و خاندانش را نگويد ، زبانت را نگاه دار ابن عباس !
ابن عباس گفت : پس ما را از خواندن قرآن نهى ميكنى ؟
معاویه گفت : نه
ابن عباس گفت : پس از تأويل قرآن باز ميدارى ؟
گفت : آرى
ابن عباس گفت : پس قرآن را بخوانيم و سئوال نكنيم كه مقصود خدا چه بوده است ؟
معاویه گفت : آرى !
ابن عباس گفت : آيا خواندن قرآن واجبتر است يا عمل كردن به آن ؟
گفت : عمل واجبتر است
ابن عباس گفت : تا وقتى مقصود خداوند را از آيات نفهميده ايم چگونه به آن عمل كنيم ؟
معاويه گفت : معناى قرآن را از كسى بپرس كه بروش تو و خاندانت آن را تفسير نكند
ابن عباس گفت : قرآن بر خاندان من نازل شده ، ميگوای تفسير آن را از آل ابوسفيان و آل ابومعيط بپرسم ؟ !
معاويه گفت : قرآن را بخوانيد ولى از آنچه خداوند درباره ى شما نازل كرده ، يا رسول خدا در اين باره گفته چيزى روايت مكنيد ، چيزهاى ديگر روايت كنيد !
ابن عباس گفت : خدايتعالى مى فرمايد :
ميخواهند نور خدا را بدهان خاموش كنند و خدا نمى پذيرد مگر كه نور خود را كامل گرداند گرچه كافران نپسندند
معاويه گفت : اى پسر عباس ! جانت را از انتقام من حفظ كن و زبانت را از من بگردان ! اگر ناچار چيزى خواهى گفت ، نهانى بگو و مگذار كسى بشنود) !
ادامه دارد
