وبلاگ فرهنگی ،اجتماعی ثمر ابهر

خانوادگی ،اجتماعی،ثمرابهر،وبلاگ

درباره من
«عضو مركز توسعه وبلاگ نويسي ديني خراسان جنوبي با كد عضويت 50051»
به نام خدا
کار را با نام خدایی آغاز می کنم که آرامش دهنده دل هاست خدایی که عشق را آفریدوبه انسان یاد داد که دوست بدارد وامیدوارم در راهی که آغاز نموده ام آنچه از دلم بر می آید بر دل های مشتاق به محبت مردم عزیزمان بنشیند زیرا که من هم به محبت تمام مردم نیاز مندم وبرای جلب آن از هیچ کوششی دریغ نمی ورزم
و امادر باره وبلاگ  ثمر ابهر
پیدایش فضای مجازی و کاهش رسانه های سنتی در شهرستان ابهر و بر خورد سلیقه ای اربابان آنها به اجباربرای ایجاد ارتباط با مردم خوب ابهر استفاده از فضای مجازی را انتخاب نمودم که آرزو دارم در بهره گیری از این امکان مناسب اولا به هوای نفسم اجازه جولان ندهم ثانیا تنها برای ارتقاء سطح فرهنگ منطقه فعالیت نمایم و در نهایت اینکه چیزی را بنویسم که مرضای خداوند متعال و صاحبان حق باشد در این راه چون خود را کم توان و نیازمند کمک می دانم از عموم دوستاران فعالیت های فرهنگی در خواست می کنم که مرا در بجا اوردن رسالتی که بر دوش خود احساس می نمایم یاری دهند.

پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن
گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن
به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن
ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن
به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد
که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن
به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد
که به روی مستمندی در بسته باز کردن
                         "شیخ بهایی"
نويسنده :حسن اسدی
تاريخ: پنجشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۰ ساعت: ۵:۳ ب.ظ

حکایت یوسف پیامبر وشرح دل دادگی یعقوب نبی وزیبا رویی به نام زلیخا به او شهره خاص و عام است و نیازی به این نیست که با ورود در آن، قصه کهنه دل را باز سازی کنیم اما از آنجا که در هر قصه ای درسی وجود دارد ووظیفه انسان آن است که با به تصویر کشیدن رموز مربوطه راه فراگرفتن درس مزبور را هموار نماید می توان مدعی شد که در داستان یوسف پیامبرهم درسی وجود دارد که کمتر به آن پرداخته شده است درسی که امروز  با توجه به بارش تیر بلا از هرسویی نیازمند به پرداختن به آن هستیم وآن درس همانا نوع برخوردی می باشد که یعقوب نبی با عنایت به تمام آگاهی که از ماوقع داشت با برادران یوسف نمود زیرا که اگر این نوع از نگاه به موضوع و تصمیمی که ایشان در رابطه با برادران یوسف داشتند به باوری اثر گذار در میان ما تبدیل گردد مسلم است که بسیاری از اختلافات و واگرایی هایی که در بین ما رخنه نموده است از بین می رود و جامعه به سویی رهنمون می گردد که در آن تحمل برای دست یابی به اهداف وهمکاری برای بالا بردن ضریب نفوذ تصمیم ها ابزاری می شود که همه موظف می گردند که برای تامین آن تمام توان خود را بکار گیرند.

آری زمانی که به یعقوب خبر دادند که یوسف طعمه گرگ گردیده است و قراینی نیز براین امر ارائه دادند که چندان قابل اتکاء وتایید نبود یعقوب با توجه به این نکته که از کنه اندیشه و غرض ورزی برادران یوسف خبر داشت  واحتمال می داد که اساس خبر  دروغ باشد و یا توطئه ای در میان باشداز محل خرد ورزی تحمل را چاره کار دید تا بلکه به مرور زمان بتواند پرده از رازی که در میان است بردارد ویا به خاطر مناسباتی که بین او وقبیله اش ومیان قبیله او با قبایل دیگر برقرار بود به این نتیجه رسید که اصرار بر مشخص نمودن حقایق  درست نمی باشد وباید که با پیشه نمودن صبر اجازه ندهد که اتفاق واقع شده سازمان اجتماعی او و قبیله اش را برهم بزند واین بود که ماندن در کنار دیگر برادران و همکاری نمودن با آنها برای ادامه زندگی را برگزید اما چون فراق از یوسف غیر قابل تحمل بود  غم خود را با مال خود نمودن چنان در دلش فرو ریخت ودر این کار چنان به خود سخت گرفت که در نهایت نور دیدگان خود را از دست داد.

براستی اگر من و شما به جای یعقوب بودیم و با عنایت به جایگاه نبوتی که در نزد خداوند داشت ومی توانست نفرینی بکند وتمام عوامل دور سازنده او از یوسف را مشمول تنبیه خداوندی نماید آیا در همان دقایق اول وضو گرفته و نگرفته و رو به قبله آورده و ... دست به نفرین بلند نمی کردیم و از خداوند طلب تنبیه با اشد مجازات را برای دیگران نمی کردیم ویا با دست بردن به ابزار های قتاله آنها را به خاطر کاری که انجام داده بودند از دم تیغ نمی گذراندیم و یا پس از آنکه مشخص شد که آنان با یوسف چه معامله ای کرده اند دست به انتقام نمی بردیم و آنان را به خاطر جرمی که انجام داده بودند از حقوق اجتماعی محروم نمی ساختیم و یا با محدود نمودن آنها زمینه فرار و بیرون شدن از جامعه را برایشان فراهم نمی کردیم باور کنید که هر کدام از ما جای یعقوب نبی بودیم (با توجه به تجربه ای که از همدیگر داریم) همین کار ها را می کردیم وبه همین خاطر است که از یعقوب و یوسف تنها یک نفر و یک داستان باقی مانده است وگرنه اگر همه ما مثل آنان بودیم به خاطر عمومی شدن از خود گذشتگی تازگی و زیبایی در داستان باقی نمی ماند تا جذاب باشد وجاودانه گردد.

حال بیاید با باز خوانی داستان یوسف پیامبر وتحملی که یعقوب برای بدست آوردن دوباره یوسف از خود نشان داد به خودمان بیاندیشیم و با بازبینی اقداماتی که برای تنبیه همدیگر به انجام می رسانیم از خود بپرسیم که پس فلسفه جاودانه ماندن داستان و ارائه آن در قرآن چه بوده است زیرا که در داستان هایی از این دست هدف درسی می باشد که باید آدمی از آنها فرابگیرد وامروز اگر قرار است که درسی از داستان یوسف ابتیاع گردد این درس آیا نمی تواند رسیدن به این نکته باشد که مسئولان ما همچون یعقوب نبی (که مدعی رهروی در راه آنها هستند) بایدبه خاطر شرایطی که با آنها در گیر می باشیم تحمل دیگران به خاطر مصالح ومنافع جامعه را در دستور کار خویش قرار دهند  تا با برطرف شدن شرایطی که به دلیل بی توجهی به منافع جامعه حادث گردیده است غفران الهی شامل حال همه گردد و بوی پیراهن یوسف وحدت و اتفاق چشمان فرو بسته به حقایق را روشنی دوباره ای بدهدزیرا تحمل فراق ویا سختی برای بدست آوردن محبوبی چون یوسف که از هر انگشتش هنری در حوزه های مملکت داری می بارد سخت نخواهد بود و یا تحمل دوری عزیز دردانه ای چون یوسف اگر بدانیم که روزی به وصلش دست خواهیم یافت هرچند طاقت فرسا باشد اما غیر قابل تحمل نخواهدبود ولی تحمل همراهی با کسانی که با شناختن منافع جامعه و مصالحی که در بلند مدت می باید برای تامین آنها تلاش شود دست به دور ساختن یوسف می نمایند با تمام سختی هایی که به همراه دارد واجبی می باشد که به بود و نبود جامعه متصل است و مناسب آن است که برای تدوین منشوری که به این تحمل بیانجامد همه ما باهم و برای هم تلاش نماییم تا با گذشتن از بدی هایی که داشته ایم بلکه بتوانیم همسانی با انبیاء الهی را تجربه نماییم ویا اگر ادعایی داریم مصداقی برای ارائه در اختیار داشته باشیم