صبح یک روز پاییزکه سوز سردی در هوا احساس میشد کیسه نایلونی همیشگی خود را بدست گرفت وبا خداحافظی از زن وفرزندش از خانه به بیرون زد تا خودش را به سرویس برساند اما گویی امروز اصلا پاهایش راه نمی دادند که او خود را به سرویس برسانداما به هر زحمتی بود خود را به محلی که همکارانش در آنجا جمع می شدندرساند و هنوز خوش وبشی با آنان نکرده بود که سرویس سردتر از هوا از راه رسید وجلوی پای کارگران ترمز نمودآنها یکی یکی بنا به کسوتی که داشتند وبا تعارفی که به هم می زدند سوار سرویس شدند اما هرکس که روی صندلی جای می گرفت پس از لحظاتی نیم تیغ می شد و دست خود را روی صندلی می گذاشت وبا غرولند می گفت وای که چقدر این صندلی ها سرد می باشندوراننده هم با اوقات تلخی نگاه تندی به آنها می کرد وزیر لب چیزی می گفت که آنها سعی نمی کردند تا بدانند که او چه می گوید زیرا این قصه حکایت چندین ساله آنها بود و هم راننده وهم کارگران به آن عادت کرده بودند.تا رسیدن به کارخانه که مسافتی نزدیک به بیست کیلومتر بود کارگران از خودوزندگی سختی که دارند وهر روز سختر می شود حرف می زدند .یکی می گفت صاحب خانه جوابم نموده است .دیگری می گفت صاحب خانه من اجاره را دوبرابر نموده است ودیگری از گران شدن گوشت می گفت و...اما او امروز برای حرف زدن (هرچند که حرف فراوانی برای گفتن داشت) حوصله نداشت وهرچقدر هم که فکر می کرد که چرا او امروز اینقدر پکر و بی حوصله است علتش را پیدا نمی کرد.خلاصه سرویس به دم در کارخانه رسید وباز کارگران به ترتیب کسوتی که داشتند از آن پیاده شدندو وارد اطاق ساعت شدند تا با زدن کارت ورود خود را اعلام بدارندهمه کار گران به سوی جعبه ای که کار تها در آن بود رفتند و به نوبت کارت خود را برداشتند تا با وارد کردن آن به ساعت به کار خود رسمیت بدهندپس از لحظاتی وقتی که او خواست کارت خود را بردارد متوجه شد که کارت او در جای خودش نیست با کمی ور رفتن ودقت متوجه شد که کارتش در بین کارت ها نیست خود را به سر میز نگهبان رساند و گفت
که کارت من نیست
نگهبان گفت اسمت چیه
او وقتی که اسمش را گفت
نگهبان با نگاهی به دفتر گفت: که قرار داد تو را تمدید نکرده اند و از تو خواسته شده که به کارگزینی مراجعه کنی با این حرف گویی دنیا چرخی خورد و با تمام هیبت برسر او فرو ریخت سکندری خورد و با نزدیک شدن به دیوار به آن تکیه زد
نگهبان که حال وروز اورا مناسب ندید صندلی خود را به او داد و گفت :آخه پدر آمرزیده تو که طاقت نداری خبر اخراج را بشنوی چه دردی داری که در مقابل سرپرست حرف هایی را بزنی که تا به حال کسی آنها را برزبان نرانده است خوب حالا دیگر کاریه که شده طاقت بیار بلکه کسی دلش به حالت بسوزد و کاری برایت بکند
او با حرف های نگهبان کمی خودش را پیدا کرد وگفت :آخه تو نمی دانی که این سرپرست چه بلا هایی را سر ما بدبخت بیچاره ها در می آره
نگهبان با کمی ترش رویی گفت: باز داری حرف خودت را می زنی اگر بخوای امروز با این نوع حرف زدن در مقابل مسئولان کار گزینی بایستی که تکلیفت از الان روشن است سرت را پایین بیاندازد ارث بابات را که از کارفرما طلب نداری سفره ای را برات باز کرده تو هم شکر بکن و بر سر آن بنشین وبخور دیگه مرگت چیه
اوگفت: بابا من که حرفی نزدم فقط گفتم ما که تمام طول ماه را آنگونه که تو می گویی و یا از ما می خواهی کار می کنیم آیا بهتر نیست که تو هم درد دل ما را به کار فرما برسانی و بگویی با ما هم مثل استخدامی ها رفتاربکنندوبا افزودن پاداش ،حق شیفت، شب کاری ،سود ویژه ما را هم به نوایی برسانند.
نگهبان با شنیدن این حرف ها گویی که حرف بسیار ناشایستی زده باشد با عصبانیت رو به او کرد و گفت :دیگه چی نگو که از کار فرما گولی هم می خواهی عزیزمن برای اینکه همین امتیاز ها را به کار گران ندهند آمده اندوموضوع قرار داد ها را مطرح ساخته اند و گرنه اگر قرار بود که با تازه وارد ها هم مثل استخدامی ها رفتار شود دیگر قرار داد موضوعیت نمی یافت .
او که متوجه شده بود با نگهبان اگر بخواهد بیش از این بحث کند ممکن است کار بیخ پیدا کند گفت:پس من امروز نباید به سالن بروم
نگهبان گفت:تا اینجا هم که آمده ای لطفی می باشد که من آنهم به خاطر سوز سرما به تو کرده ام وگرنه مقررات حکم می کند که تو را بداخل محوطه راه ندهم
با یاد آوری سوز سرما از سوی نگهبان اوتازه متوجه عمق فاجعه ای که با اخراجش در پیش بود شد بی اختیار سر را در میان دستانش گرفت و با آهی سرد در خود فرو رفت ساعتی به این منوال گذشت وبا باز شدن در او متوجه شد که رئیس کار گزینی وارد نگهبانی شده است او بلافاصله از جای خود به هوا جست و همانند ایستادن سربازی پیش پای گروهبان دست هارا به بدن چسباندو گردن را به جلو داد وسر را بالا گرفت و با تمام توان سلام داد رئیس کار گزینی که با این شرایط آشنا بود وبسیار تجربه در این زمینه داشت با بی میلی سلامش را جوااب داد وانگار که از موضوع اطلاعی ندارد گفت: پس تو چرا اینجایی وچرا به سالن نرفته ای
او با شنیدن این حرف کمی به خود جرات داد و با من ومن گفت :که کارت مرا برداشته اند
رئیس کار گزینی که خود دستور این کار را داده بود با کمی مکث گفت: چه کسی گفته که کارت تو را بردارند مگر اتفاقی افتاه است
او که نمی دانست که رئیس کار گزینی از همه چی خبر دارد کمی قیافه حق به جانب گرفت وگفت:نخیر آقا اتفاقی نیافتاده ومن نمی دانم چه کسی دستور برداشتن کارتم را صادر کرده است.
رئیس کار گزینی گفت: پس تو اینجا بمان تا من با رفتن به دفتر ببینم که چه کسی کارت تو را برداشته است واز نگهبانی خارج شد.
او که با حرف های رئیس کارگزینی کمی امیدوار شده بود گفت:این سرپرست عجب آدم ... است وتا خواست که ادامه دهد.
نگهبان حرف او را قطع کرد و گفت:آدم نادان خودرئیس کار گزینی دستور برداشتن کارت تورا صادر کرده حالا هم نمی خواهد خودش را بد جلوه دهد و این جوری حرف می زند بهتره که مواظب حرف های خودت پیش او باشی بااین حرف گویی آب سردی را روی او ریخته باشندحرفش را برید ودیگر چیزی نگفت تا اینکه از طریق تلفن از نگهبان خواسته شد که اجازه بدهد که او به بخش اداری کارخانه وارد گرددوبه کار گزینی برود
با شنیدن این حرف تمام توان او از بین رفت اما باید می رفت و رفت تا به در کار گزینی رسید همینکه در را زد تا اجازه ورود به او داده شود کسی از داخل اطاق با عصبانیت گفت بمان صدایت می کنیم
او که بارها به کار گزینی آمده بود اصلا چنین برخوردی را انتظار نداشت اما خود همین برخورد تا حدودی او را متوجه نمود که اوضاع از چه قراره وباید چه کار بکندوهمین فرصتی که باید در پشت در می ماند برای او کافی بود که به ارزیابی از شرایط خود دست بزند تا بداند که اگر بخواهد از حق وحقوق حرف بزند باید دراین سوز و سرما بیکار و بدون در آمد به خانه برگردد این بود که تصمیم گرفت که به هر قیمتی که شده مانع از اخراجش شود .
پس از دقایقی اورا بداخل اطاق فرا خواندند در ابتدا رئیس کار گزینی رو به او کرد و گفت: تا زمانی که کاری ندارید حاضرید که با زبانتان زمین را لیس بزنید اما زمانی که وارد کارخانه شدیدخدا را بندگی نمی کنید واز حق شیفت وسود ویژه وهزار کوفت وزهر مار حرف می زنید خدا رحمت کند زمانی را که کارفرما ها با هزار التماس شما را برای کار دعوت می نمودند امروز این شمایید که به خاطر کمبود کار باید هزاران بار التماس بکنید تا بلکه کاری برای اینکه از گشنگی نمیرید به شما داده شود حالا از کارخانه می ری بیرون تا ببینم این در آمد را در کجا می توانی پیدا کنی
با شنیدن این حرف او به خود آمد و گفت: که آقای رئیس من که حرفی نزده ام داشتم با سر پرستمان شوخی می کردم نکند که در اینجا شوخی کردن هم گناه است من در طی سه سالی که در اینجا کار می کردم حتی به مرخصی نرفته ام تا مبادا به تولید وکارخانه صدمه وارد شود اصلا این انتظار را نداشتم که با من که به این کارخانه این همه وفادار می باشم اینجوری برخورد شود.
رئیس کار گزینی حرف او را برید و گفت: بلبل زبانی نکن شکمت در طی این سه سال چربی گرفته اگه دو سه ماه بیرون بمانی آنوقت می دانی که وفاداری یعنی چه؟
اواینبار خود را به اقای رئیس نزدیک کرد و با التماس به او گفت: خدا شاهد است که به بیرون نرفته وسه چهار ماه بیکار نمانده من می دانم که چه چیزی در انتظارم هست تورا به خدا و به جان هر کس که دوست داری مرا ببخش و بذار که دوباره به سر کارم برگردم قول می دهم که دیگر نه تنها حرفی نزنم بلکه هر کسی را هم که نا راضی...
رئیس کار گزینی حرف او را قطع کرد و گفت: این حرف هارا باید قبلا می دانستی و اجازه نمی دادی که کار به این جا بکشد اما حالا هم دیر نشده اگر بروی و ازسرپرستت رضایت بگیری و قولی را که همینک دادی فراموش نکنی ممکن است که من هم با صاحب کار خانه صحبت بکنم بلکه بتوانم برایت فکری بکنم
واو با هزاران تشکر از دفتر کارگزینی خارج شداما از فردا که سوار سرویس می شد تا به کار خانه برود دیگر کارگر سابق نبود که با انرژی تمام به کار خانه می رفت تا به تولید کمک نماید بلکه او می رفت تا با کارشکنی ،کم کاری و تولید ضایعات در موقعیتی که دور از چشم سرپرست باشد انتقام خود را بگیرد این در حالی بود که نه او ونه کارفرما نمی دانستند که نتیجه چنین شرایطی صدمه وضربه به اقتصاد ملی می باشد.
براستی چند در صد از کار گران ما بدلیل شرایطی که با قراردادی بودن سیستم به کارگیری کارگران که برآنها حاکم است با جان ودل برای تولید و اقتصاد ملی تلاش می کنند؟
