جانا تو را كه گفت كه احوال ما مپرس
بيگانه گرد و قصه ي هيچ آشنا مپرس...
زآنجا كه لطف شامل خلق كريم تست
جرم گذشته عفو كن و ماجرا مپرس...
خواهي كه روشنت شود احوال سر عشق
از شمع پرس قصه ز باد صبا مپرس...
هيچ آگهي ز عالم درويشيش نبود
آنكس كه باتو گفت كه درويش را مپرس...
از دلق پوش صومعه نقد طلب مجو
يعني ز مفلسان سخن كيميا مپرس...
در دفتر طبيب خرد باب عشق نيست
اي دل به درد خو كن و نام دوا مپرس...
نقش حقوق صحبت و اخلاص و بندگي
از لوح سينه محو كن و نام ما مپرس...
ما قصه ي سكندر و دارا نخوانده ايم
از ما بجز حكايت مهر و وفا مپرس...
حافظ رسيد موسم گل معرفت مخوان
درياب نقد عمر وز چون و چرا مپرس..
