عقل ودیعه ای گران بهاست که در نزد انسان به امانت گذارده شده تا او بتواند بین خود و طبیعت که تامین کننده نیاز های او می باشد پیوند ایجاد کندوبا برداشت از منابع آن خود را برای به جا آوردن وظایف مسلح ومجهز کنداما این بدان معنی نیست که تمام مصالح انسان در برخورد با طبیعت را عقل وخرد تعیین محدوده کند و یا این عقل و خرد محض نیست که به انسان بگوید که چه کاری را باید به انجام برساند و یا از دست زدن به چه کاری باید اجتناب ورزد زیرا که در کنار عقل ،مشورت ،عبرت گرفتن از تاریخ وداستان زندگی دیگران،مصالح ومنافع جامعه ای که انسان با عضویت درآن دنبال تضمین امنیت و سلامت خود است و....نیز جز ابزار ها و ادواتی می باشند که در شکل گیری رابطه انسان با محیط پیرامون نقش بازی می کنند و به رفتارهای انسان سر وشکل می دهند هرچندکه در کنار این صور موجه رفتاری هستند زمینه های دیگری که بعضا کاررا ازدست انسان در می برند و کار را به شکلی سامان دهی می کنند که با شرایط و منطق حاکم برآن جور در نمی آیند واین جاست که شاعری به نام پژمان بختیاری می گوید که:
در انجمن عقل فروشان ننهم پای دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
زیرا که انسان تن داده به مصلحت اندیشی و عافیت طلبی برآمده ازحسابگری عقل نه می داند و نه می تواند که با دل بریدن از تمام پیوند های رفاه طلبانه حاصل ازشناخت خود و تمنیاتش دست به ریسک و قماری بزند که هیچ پای بست مطمئنی ندارد و متکی بر اطمینان خاطری نمی باشد و هیچ اندرز گوی فرزانه ای هم نمی تواندپای نهادن به چنین ورطه ای را به انسان پیشنهاد دهد اما آنکه دل را به مامنی برای عشق تبدیل نموده و عقل را به تابعی از تمنیات دل تبدیل نموده است نه مصلحت می شناسد و نه می تواند خودرا وامدار عافیت بداند زیرا که سر پر شورش عشق را برگزیده وپای در راهی گذارده که درآن نه مصلحت مطاعی شناخته می شود که می تواند وقت و انرژی را متمایل به خویش سازد و نه عافیت در گرانبهایی محسوب می شود که برای ابتیاعش فرصت بودن و سرمایه عمر برای خریدش مصرف شود زیرا که عاشق تنها به یار می اندیشد و خود را فدیه ای می داند که تنها باید در راه یار اهدا شود ویا عمر فرصت ده روزه ای محسوب می شود که دراهمیتش نباید به قول شاعر که گفت:
تا چند کنی قصه ی اسکندر و داراب ده روزه ی عمر این همه افسانه ندارد
حود را در گرو داستان و افسانه که در متن آنها پند و اندرز برای بهره گرفتن از عقل نهفته است قرار دهی وباید دل را به چنان مرحله ای از بی تابی و بی توجهی به عقل و عافیت برسانی که اگر کسی با آن آشنا گردید و یا آن را به عنوان همراهی برای راه سخت زندگی انتخاب نمود از این کرده پشیمان شود و با باز فرستادن آن به نام دیوانه ای که آرام و قرار ندارد بیان دارد که نمی تواند با او سر کند همچنان که بختیاری در بیتی شرایط خود را این چنین بیان می دارد که:
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
زیرا آنکه خود را در وادی عقل رها ساخته و برای هر اقدامی هزاران صغری ،کبری در کنارهم فراز می نماید تا بتواند منافعش را منطبق بر شرایط و گذر زمان بنماید مسلم است که برایش معنی نخواهد داشت که فرصت در اختیار را درخدمت کسی و یا دلی قرار دهد که برای هر اقدام نامتعارفی آمادگی دارد و خود را به در ودیوارمی زند که بلکه از آنچه که بدان میل دارد و عشق می ورزد نشانی و پیغامی دریافت دارد زیرا او کس است و برای کس ماندن در میان کسان دیگر هر کاری را با محک منفعت می سنجد و یا ملاک عافیت در سرایی وارد می شود که آباد و بنیادگرفته بر آبادی باشد واینجاست که پژمان بختیاری در بیتی با مفهوم عنوان می دارد که:
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد کس جای دراین خانه ی ویرانه ندارد
وتازه اگرصاحب دل دیوانه ای از سر نا آشنایی با عافیت سنجی و منفعت طلبی کسی را برای ورود در دل ویرانه خود و هم نسینی با آن دعوت انتخاب کند و دامی برای فرود آمدنش بنهد مسلم است که به قول شاعر که فرمود:
گفتم مه من از چه تودردام نیفتی گفتا:چه کنم دام شما دانه ندارد.
آن کس به خاطر آنکه منفعت و مصلحت خودرا به حسابگری عقل وابسته نموده و فرود آمدنش را به دانه ای در خور صاحب وزن وابسته نموده است ودر سرای ویرانه ی دل دیوانه منفعت و مصلحتی نمی تواند اطراق نماید مشخص است که وارد شدن غیرممکن می نماید و امکان پذیر نمی شود و تقدیر به این بسته می شود که در سرای دل ویرانه حسرت مندی ورود نمی نماید زیرا که آتشی به هیزم مادی برپا نیست تا بتواند جان پروانه ای را به گرمای خود مجذوب کند و در حرارت خودذوب نماید و برای همین است که شاعر گرانقدرمان می گوید که :
دربزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد.