
یک نفس دردم ، هزار آواز بین ! روح را شیدایی پرواز بین
من همان جامم که گفت آن غمگسار با دل خونین ، لب خندان بیار
من خمش کردم خروش چنگ را گر چه صد زخم است این دلتنگ را
من همان عشقم که در فرهاد بود او نمی دانست و خود را می ستود
من همی کندم - نه تیشه ! - کوه را عشق ، شیدا می کند اندوه را
در رخ لیلی نمودم خویش را سوختم مجنون خود اندیش را
می گِرِستم در دلش با درد دوست او گمان می کرد اشک ِ چشم ِ اوست !
من همان نایم که گر خوش بشنوی شرح دردم با تو گوید مثنوی
گذری بر اندیشه سایه
از مثنوی و نوای نای بسیار شنیده ایم ومی دانیم که نی از درد فراغ و اشتیاق بازگشت می نالد وسوز دلش را چنان سر مستانه بیان می دارد که گویی هیچ کسی را نامحرم نمی داند و یا هیچ شرایط وفضایی را برای درد دل کردن و همراز طلبیدن غریب نمی شناسد . واین چنین است که با توجه به حال وروزی که نی دارد باید باور داشت که انسان محزون هم کم از نی ندارد زیرا زمانی که داغ هجری بر دلش سنگینی کند او هم بسیار محزون و غمین از درد فراغ به ناله در می آید و شرح سینه درد آلود خود را در قالب کلمات و هجاهای قابل فهم ادا می کند تا آنکه همانند او در درد فراغی گرفتار آمده است وبه اشتیاق دیدار یارعمر را به سختی سپری می سازد ونیاز مند همدمی درد آشناست بداند که تنها او نیست که به درد اشتیاقی گرفتار آمده است ویا از درون می سوزد بلکه کسی هست که درمانده تر از اوست اما اگر حرفی نمی زند و یا سوز دل خود را به آواز بیان نمی دارد به خاطر آن است که رقیب نتواند از موقعیت نزاراو سر خوش گردد . اما باید در نظر داشت که اگر همین آدم به سکوت درآمده از ترس اینکه مبادا از هجر و فراغ نالیدن رقیبش را شادان کنداگر جایش بیافتد ویا یاربدون هراس از نام ونان این اجازه را به او بدهد و یا امکان آن برایش میسر باشد که به دور از چشم اغیار سفره دل باز نماید و از فراغ بنالد همانند روح شیدایی که می تواند برای رسیدن به محبوب خود به پرواز در آید از زمین کنده می شود وبا بال دل به پرواز در می آید واقدام به نغمه سرایی می کند تا با یافتن کسی که همدردش باشد وهمذات او تلقی گردد و یا دلی با نشستن بر پای سوز نامه ای که او می سراید سنگ صبورش گردد غمین و فسرده دل را به سفر ه ای تبدیل می کند که در مقابل دوست و همدرد باز می شود تا بلکه بتواند با عرضه داشته هایی که دارد و مشخصا بدلیل همرازی با همصحبت خود تازگی های فراوانی دارد کمی از بار غم خود را زمین بگذارد وباآرامش به تحمل فراغ بپردازد.
اما با تمام این تفاسیر باز او خنده ای به لبش نمی نشاند زیرا که نمی توان با دل خونین و شرحه شرحه شده از فراغ لب خندانی داشت ویا اگر هم داشته باشی این حمیت را نمی توان به خود دادکه در مقابل دشمنان لب را به خنده باز نمایی تا مبادا آنان تو را آدم لاقیدی بدانند که نبود یار را با لب خندان تحمل می نماید.مگر آنکه جام می خون شده به صبرچهلمی وجود داشته باشد که بتواند با بر هم زدن تعادل روانی فرد او را به خنده ای وا دارد که بیشتر بر حال خود فرد است همانگونه که شاعر گرانقدر می فرماید:
من همان جامم که می گفت آن غمگسار با دل خونین لب خندان بیار
