تاريخ: دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت: ۸:۵۱ ق.ظ
اين نکويان که بلای دل اهل نظرند دشمن جان و دل و از دل و جان خوب ترند
عاشقان را نتوان داد دل غم زده داد ورنه خوبان نه ستم پيشه ؛نه بيداد گرند
پاک کن دل ز هر آلايش و آن گه به در آی که مقيمان در ميکده صاحب نظرند
پای بر فرق جهان؛ سر به کف پای حبيب تا نگويی تو که اين طايفه بی پا و سرند!
من و باد سحر از بوی تو سرگشته شديم؟ يا همه شيفتگان تو چنين در به درند؟
غم کاريت ببايدکه در آن شادی اوست ورنه شادی و غم کار جهان در گذرند
عاشقان را نتوان داد دل غم زده داد ورنه خوبان نه ستم پيشه ؛نه بيداد گرند
پاک کن دل ز هر آلايش و آن گه به در آی که مقيمان در ميکده صاحب نظرند
پای بر فرق جهان؛ سر به کف پای حبيب تا نگويی تو که اين طايفه بی پا و سرند!
من و باد سحر از بوی تو سرگشته شديم؟ يا همه شيفتگان تو چنين در به درند؟
غم کاريت ببايدکه در آن شادی اوست ورنه شادی و غم کار جهان در گذرند
