تاريخ: پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت: ۱۰:۱۲ ق.ظ
شب چو در بستم و مست از مى نابش كردم ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم
ديدى آن ترك ختا دشمن جان بود مرا گرچه عمرى به خطا دوست خطابش كردم
منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم آنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشى در دلش افكندم و آبش كردم
غرق خون بود و نمىمرد ز حسرت فرهاد خواندم افسانه شيرين و به خوابش كردم
دل كه خونابه غم بود و جگر گوشه درد بر سر آتش جور تو كبابش كردم
زندگى كردن من مردن تدريجى بود آنچه جان كند تنم، عمر حسابش كردم
