8ـ توس در مرکز سپاه(از فرار رهام)خشمگین شد و آ ماده ی نبرد با اشکبوس گردید.
9ـ رستم خشمگین شد وخطاب به توس گفت:که رهام بیشتر اهل بزم و خوش گذرانی است تا رزم.
10ـ تو(توس)مرکز سپاه را نگه دار و محافظت کن من(رستم)پیاده به جنگ اشکبوس می روم.
11ـ رستم کمان آماده را بر بازو افکند و چند تیر بر کمر خود بست.
12ـ (رستم)فریاد زد که ای مرد جنگجو(اشکبوس) حریف تو به میدان آمد بایست و فرار نکن.
13ـ اشکبوس(کشانی)خندید و شگفت زده شد ایستاد و رستم را صدا زد.
14ـ (اشکبوس) به رستم در حالی که می خندید گفت که نام تو چیست و چه کسی می خواهد برای تن بی سر تو گریه و عزاداری کند؟!!
15ـ رستم این گونه جواب داد که چرا نام مرا می پرسی؟از این پس تو به آرزویت نمیرسی.(آرزوی اشکبوس← کشتن رستم است)
16ـ مادرم مرا((مرگ تو)) نام نهاد و روزگار مرا همچون پتکی برای کوبیدن کلاه خود تو قرار داده است.(من عامل مرگ و نا بودی تو هستم.)
17ـ اشکبوس به رستم گفت: که بدون اسب(پیاده) خود را یکباره(خیلی زود)به کشتن خواهی داد.
18ـ رستم به این گونه به اشکبوس پاسخ داد: که ای مرد جنگجوی بیهوده گو ...
19- آیا تاکنون ندیده ای که کسی پیاده به میدان جنگ برودوسر متجاوزان و زورگویان قدرتمند رابه سنگ بکوبدونابود کند.
20- آیا در کشوروسرزمین توحیوانات قدرتمندی همچون شیرونهنگ وپلنگ سوار براسب به جنگ می روند؟
21- اینک ای سوار جنگجو پیاده جنگیدن رابه تو آموزش میدهم .
22- توس(فرمانده ی سپاه ایران) به این خاطر مرا پیاده به جنگ فرستاده است که از تو اسبت را بگیرم.
23- اشکبوس همانند من پیاده می شودو همه به او می خندندواورامسخره می کنند.
24- دراین روزو در جریان این نبردیک جنگجوی پیاده از پانصد سوار همچون تو بهتر است.
25- اشکبوس به رستم گفت به همراه تو سلاحی به غیراز مسخره کردن وشوخی نمی بینم.
26- رستم به اشکبوس گفت تیر وکمان مرا ببین که لحظات پایانی عمرت فرا رسیده است وتو را خواهم کشت.
27- رستم وقتی دید که اشکبوس به اسب قیمتی خود می نازد (افتخار می کند)کمان را آماده کردوزه آن را کشید.
28- (رستم )تیری بر پهلوی اسب اشکبوس زدبه طوری که اسب بر زمین افتاد.
29- رستم خندید و با صدای بلندبه اشکبوس گفت که اکنون پیش جفت گران قیمت خود (اسب خود) بنشین.(طنز)
30- شایسته است که سر اسب را در آغوش بگیری ومدتی از جنگ کناره بگیری واستراحت کنی.
31- اشکبوس سریعا زه کمانش را آماده کرددرحالی که تنش از ترس می لرزید وچهره اش زرد شده بود.
32- اشکبوس آن گاه به سمت رستم تیرهای فراوانی پرتاب کرد و رستم به او گفت : بیهوده...
33- تن و بازوان وروح پلید خود را خسته می کنی.
34- رستم دست به کمربند خویش بردویک تیر از جنس چوب خدنگ انتخاب کرد.
35- تیری برنده چون الماس که نوک(پیکان ) آن راجلا داده و بر آن چهار پر عقاب بسته بودند
36- رستم کمان را در چنگ گرفت و به شست تیر خدنگ را آماده یپرتاب کرد.
37- رستم برای پرتاب تیر دست راست را خم ودست چپ را که کمان در آن بود راست کرد آن گاه خروش از کمان برخاست.
38- همین که انتهای تیربه گوش رستم نزدیک شداز کمان فریادی برخاست.
39- وقتی نوک تیر سر انگشت رستم را لمس کرد تیر (آن چنان سریع)رها شد که از مهره ی پشت اشکبوس گذشت.
40- رستم به پهلو وسینه ی اشکبوس تیر زد وآسمان برای قدردانی و تشکر دست رستم را بوسید.
41- قضا(سرنوشت) گفت اشکبوس تیر را بگیر و قدر گفت رستم تیر را بزن و آسمان و ماه نیز رستم را تشویق کردند و به او آفرین گفتند.
42ـ اشکبوس همان لحظه جان داد گویی که اصلا از مادر زاده نشده بود.
اعداد شماره ابیات شاهنامه می باشند
