وبلاگ فرهنگی ،اجتماعی ثمر ابهر

خانوادگی ،اجتماعی،ثمرابهر،وبلاگ

درباره من
«عضو مركز توسعه وبلاگ نويسي ديني خراسان جنوبي با كد عضويت 50051»
به نام خدا
کار را با نام خدایی آغاز می کنم که آرامش دهنده دل هاست خدایی که عشق را آفریدوبه انسان یاد داد که دوست بدارد وامیدوارم در راهی که آغاز نموده ام آنچه از دلم بر می آید بر دل های مشتاق به محبت مردم عزیزمان بنشیند زیرا که من هم به محبت تمام مردم نیاز مندم وبرای جلب آن از هیچ کوششی دریغ نمی ورزم
و امادر باره وبلاگ  ثمر ابهر
پیدایش فضای مجازی و کاهش رسانه های سنتی در شهرستان ابهر و بر خورد سلیقه ای اربابان آنها به اجباربرای ایجاد ارتباط با مردم خوب ابهر استفاده از فضای مجازی را انتخاب نمودم که آرزو دارم در بهره گیری از این امکان مناسب اولا به هوای نفسم اجازه جولان ندهم ثانیا تنها برای ارتقاء سطح فرهنگ منطقه فعالیت نمایم و در نهایت اینکه چیزی را بنویسم که مرضای خداوند متعال و صاحبان حق باشد در این راه چون خود را کم توان و نیازمند کمک می دانم از عموم دوستاران فعالیت های فرهنگی در خواست می کنم که مرا در بجا اوردن رسالتی که بر دوش خود احساس می نمایم یاری دهند.

پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن
گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن
به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن
ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن
به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد
که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن
به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد
که به روی مستمندی در بسته باز کردن
                         "شیخ بهایی"
نويسنده :حسن اسدی
تاريخ: جمعه دوم تیر ۱۳۹۱ ساعت: ۱۰:۱۵ ق.ظ

8ـ توس در مرکز سپاه(از فرار رهام)خشمگین شد و آ ماده ی نبرد با اشکبوس گردید.

9ـ  رستم خشمگین شد وخطاب به توس گفت:که رهام بیشتر اهل بزم و خوش گذرانی است تا رزم.

10ـ تو(توس)مرکز سپاه را نگه دار و محافظت کن من(رستم)پیاده به جنگ اشکبوس می روم.

11ـ رستم کمان آماده را بر بازو افکند و چند تیر بر کمر خود بست.

12ـ (رستم)فریاد زد که ای مرد جنگجو(اشکبوس) حریف تو به میدان آمد بایست و فرار نکن.

13ـ اشکبوس(کشانی)خندید و شگفت زده شد ایستاد و رستم را صدا زد.

14ـ (اشکبوس) به رستم در حالی که می خندید گفت که نام تو چیست و چه کسی می خواهد برای تن بی سر تو گریه و عزاداری کند؟!!

15ـ رستم این گونه جواب داد که چرا نام مرا می پرسی؟از این پس تو به آرزویت نمیرسی.(آرزوی اشکبوس کشتن رستم است)

16ـ مادرم مرا((مرگ تو)) نام نهاد و روزگار مرا همچون پتکی برای کوبیدن کلاه خود تو قرار داده است.(من عامل مرگ و نا بودی تو هستم.)

17ـ اشکبوس به رستم گفت: که بدون اسب(پیاده) خود را یکباره(خیلی زود)به کشتن خواهی داد.

18ـ رستم به این گونه به اشکبوس پاسخ داد: که ای مرد جنگجوی بیهوده گو ...

19- آیا تاکنون ندیده ای که کسی پیاده به میدان جنگ برودوسر متجاوزان و زورگویان قدرتمند رابه سنگ بکوبدونابود کند.

20- آیا در کشوروسرزمین توحیوانات قدرتمندی همچون شیرونهنگ وپلنگ سوار براسب به جنگ می روند؟

21- اینک ای سوار جنگجو پیاده جنگیدن رابه تو آموزش میدهم .

22- توس(فرمانده ی سپاه ایران) به این خاطر مرا پیاده به جنگ فرستاده است که از تو اسبت را بگیرم.

23- اشکبوس همانند من پیاده می شودو همه به او می خندندواورامسخره می کنند.

24- دراین روزو در جریان این نبردیک جنگجوی پیاده از پانصد سوار همچون تو بهتر است.

25- اشکبوس به رستم گفت به همراه تو سلاحی به غیراز مسخره کردن وشوخی نمی بینم.

26- رستم به اشکبوس گفت تیر وکمان  مرا ببین که لحظات پایانی عمرت فرا رسیده است وتو را خواهم کشت.

27- رستم وقتی دید که اشکبوس به اسب قیمتی خود می نازد (افتخار می کند)کمان را آماده کردوزه آن را کشید.

28- (رستم )تیری بر پهلوی اسب اشکبوس زدبه طوری که اسب بر زمین افتاد.

29- رستم خندید و با صدای بلندبه اشکبوس گفت که اکنون پیش جفت گران قیمت خود (اسب خود) بنشین.(طنز)

30- شایسته است که سر اسب را در آغوش بگیری ومدتی از جنگ کناره بگیری واستراحت کنی.

31- اشکبوس سریعا زه کمانش را آماده کرددرحالی که تنش از ترس می لرزید وچهره اش زرد شده بود.

32- اشکبوس آن گاه به سمت رستم تیرهای فراوانی پرتاب کرد و رستم به او گفت : بیهوده...

33- تن و بازوان وروح پلید خود را خسته می کنی.

34- رستم دست به کمربند خویش بردویک تیر از جنس چوب خدنگ انتخاب کرد.

35-  تیری برنده چون الماس که نوک(پیکان ) آن راجلا داده و بر آن چهار پر عقاب بسته بودند    

36- رستم کمان را در چنگ گرفت و به شست تیر خدنگ را آماده یپرتاب کرد.

37- رستم برای پرتاب تیر دست راست را خم ودست چپ را که کمان در آن بود راست کرد آن گاه خروش از کمان برخاست.

38- همین که انتهای تیربه گوش رستم نزدیک شداز کمان فریادی برخاست.

39- وقتی نوک تیر سر انگشت رستم را لمس کرد تیر (آن چنان سریع)رها شد که از مهره ی پشت اشکبوس گذشت.

40- رستم به پهلو وسینه  ی اشکبوس تیر زد وآسمان برای  قدردانی و تشکر دست رستم را بوسید.

41- قضا(سرنوشت) گفت اشکبوس تیر را بگیر و قدر گفت رستم تیر را بزن و آسمان و ماه نیز رستم را تشویق کردند و به او آفرین گفتند.

42ـ اشکبوس همان لحظه جان داد گویی که اصلا از مادر زاده نشده بود.

اعداد شماره ابیات شاهنامه می باشند