وقتی قرار بر این می شود که از ساختار و یا رکن فرهنگی در شهر دانش بنیان صحبت به میان بیاید مطمئنا نمی توان بدون درنظر داشتن کل موضوع و یا انداختن نگاه عالمانه به ایتمی تحت عنوان مفهوم ومعنی مولفه های ساختاری بحث را به سوی سرانجامی مطلوب هدایت ومدیریت نمود مثلا شما زمانی که می خواهیددر رابطه با انسان و آرزو های او سخن به میان آورید که در اصل زیربنیان شکل یابی حیات اجتماعی و پیوند های همکاری او با دیگران است مشخص است که می باید به برداشتی که او از مفهومی تحت عنوان زندگی دارد توجه نمایید و از برداشت او معنا و مفهوم روشنی را استخراج نمایید وگرنه هر چقدر هم بخواهید واقع بینانه با موضوع برخورد داشته باشید تا ندانید که یک شهروند چگونه به خود و زندگی که دارد نگاه می کند نخواهید توانست اهداف و نوع تلاش اوبرای رسیدن به آن اهداف و آرمان ها را تحلیل و تفسیر بکنید.
با این فرض اگربه محیط اجتماعی خودمان وارد گردیم و بخواهیم یک تصویر دقیق و روشن از مفهوم زندگی در میان خودمان ارائه دهیم آیا به سادگی خواهیم توانست در این کار به توفیق اثر گذاری دست پیدا کنیم و یا اینکه اگر از من و شما پرسیده شود که برداشت شما از زندگی چیست شانه ای به بالا خواهیم انداخت و با پرسشی از سئوال کننده خواهیم پرسید که آیا واقعا مهم است که من برداشتی از زندگی داشته باشم و یا به درد چه کسی می خورد که بداند زندگی چیست زیرا که زندگی مفهوم نفسی را می یابد که می آید و می رود و باعث می شود که من وما بتوانیم برای تامین حداقل مایحتاج حیاتی که در نیاز های زیستی خلاصه می شود تثبیت شویم ویا به قولی بگوییم که خدا را شکر زنده ایم ونفس می کشیم.
براستی اگراین دیدگاه عمومیت داشته باشد (که متاسفانه دارد) آیا می توان امیدی به این داشت که شهروندانی با این منطق (که زندگی همان زنده بودن و تلاش برای زنده ماندن است) بتوانند برای دست یابی به مفهومی مترادف با شرایط و تغییرات ممزوج با آن طرح و برنامه داشته باشند؟مسلم است که پاسخ این سئوال نه می باشد و اگر باهمین ذهنیت هم تلاش شود که به جامعه سری زده شود این پاسخ را در گوشه گوشه شهر وروستا وحتی کل کشور می توانیم مورد مشاهده قرار دهیم مثلا آیا زمانی که به سیستم آموزشی کشور مراجعه می کنیم و در سر کلاس های آن استاد و دانشجو و یا معلم و دانش آموزی را مشاهده می نماییم که ساعتها ،ماهها و سال ها در کنار هم قرار می گیرند و در ظاهر هر دو برای هدفی مشخص و مشترک تلاش می کنند اما در عمل نه دانش آموز می فهمد که معلمش از چه می گوید و نه استاددر سر کلاس به این میزان از توفیق در ارتباط دست پیدا می کند که بداند دانشجویش برای چه در کلاس درس او حضور یافته است.
باور بفرمایید که این سیاه نمایی و یا داشتن نگاه منفی به شرایط اجتماعی و یا ابراز دیدگاه نامتعارف از فرهنگ عمومی جامعه از سوی نویسنده سطور فوق نمی باشد بلکه نگارنده تلاش دارد تا با ابراز چنین مطالبی تمام عناصرفرهنگی و فعالیت های آنان را معطوف این نکته بدارد که برای حضور و مشارکت در شکل یابی شهری دانش بنیان نخستین نیاز و ملزومه همانا داشتن دیدگاه مترادف با انتظار آرمانی از خود و جامعه است تا در ذیل سایه آن بشود انرژی و امکانات اجتماعی را برای استفاده از تمام پتانسیل های موجود ودر اختیار بسیج نمود و مسلم است که چنین شرایطی حاصل نمی شود مگر آنکه مردم بدانند و یا بخواهند که بدانند زندگانی با زنده مانی متفاوت است و برای دست یابی به زندگانی که وجه ممیزه انسان از سایر جانداران است باید تلاش سازمان یافته و با هدفی روشن صورت بگیرد تلاشی که در هر لحظه آن فرد با مراجعه به دانایی های به روز خود در می یابد و یا می فهمد که بایددر تمام ذهنیت ها و مهارت های خود شک بنماید و یا برای ارزیابی در درستی آنها اقدام به تطبیق دانسته های خود با شاخص ها و متغییر های شرایط دست بزند مثلا زمانی که گفته می شود مدیریت در حوزه شهرسازی با مشکلاتی مواجه است و یا فرهنگ عمومی و باروری آن نیازمند به اعمال سیاست ها و تدابیر مدیریتی متناسب با حوزه های فرهنگی می باشد این نه از برای آن است که شنونده احساس کند که باید در مدیران و جابجایی آنها اعمال قدرت صورت گیرد و یا اعمال قدرت با شدت انجام شود بلکه به این خاطر است که مسئولان ومردم بدانندکه شیوه های بکار گرفته شده و مدیریت در حال انجام متناسب با انتظارات وموقعیت شهر دانش بنیان نیست (ویا به نوعی با عادت نمودن به شیوه های سنتی آن حساسیت و جدی گرفتن موضوع از میان رفته است) زیرا که چالش های علمی در ذات خودبر ضد علم موجود عمل می نمایند و یا به نوعی تلاش می کنندکه اصول علمی موجود را با تغییراتی حتی بنیادی روبرو سازند تا از این طریق بشود با حداقل ها دست آورد های حداکثری استخراج نمود.
حال اگربخواهیم این مفهوم را با سازه های فرهنگی چون زندگانی مورد تجزیه وتحلیل قرار دهیم مشاهده خواهیم نمود که انسان اندیشمند هیچگاه آنچه را که می داند وحی منزل تلقی ننموده و خود را وا می دارد که برای ارائه تفسیری نو و مطابق با شرایط متغییر به باز خوانی و باز آموزی دانایی و آگاهی های خود اقدام نمایدتا بلکه با بدست آوردن تصویری نو از چیزی که هست برای پیدا نمودن راه کار هایی قابل اتکاتر متد برخورد خود با مسائل را تغییر دهد واین همان تلاش برای ادامه حیات با الگو و روش های نوین است که دراصل مفهوم زندگی می بابد در حالی که در زنده مانی فرد دنبال این نیست که بداند با چه مشکل جدیدی مواجه است و یا به چه دانش نوینی نیاز مند است تا ازطریق آن بداند که برای ارتقاء موقعیت و تعالی وضعیت خود چه بایدبکند بلکه او به داشته هایش راضی می باشد و تنها درد این را دارد که آنها را از دست ندهد.
دراینجا نگارنده از دوستان خواننده در خواست دارد که قبل از ادامه بحث به خود زحمت بدهند و با باز خوانی چند باره متن فوق این نکته را در تن وجان خود نهادینه نمایند که براستی ما که در امروز مان مانده ایم ودر برابر ناملایمات گریبانگیرمان مکر در مکر گذشته را لعن ونفرین می سازیم آیا تا به حال از خود پرسیده ایم که چرا برای فردایمان که اگر مثل امروزمان باشدمایه عذاب خواهد بود به فکر طرح و برنامه ای نمی باشیم و یا با دل کندن از گذشته و پرداختن به حال این تغییر را در خودمان ایجاد نمی کنیم که بایدخود را برای فردا آماده نماییم؟
برای پاسخ به این سئوال تنها می توان به یک جواب بسنده نمود و آن اینکه ما با دانش دشمن و در ستیز مداوم هستیم زیرا که دانش ابزاری برای شکستن مرز بین امروز و فرداست واین هنر را از طریق باز خوانی گذشته ای که بوده است و بنیاد امروز در آن نهاده شده به انجام می رساند پس کسی که فکر می کند همه گذشته درست و یا همه آن غلط است کسی است که نمی خواهد مرز امروز و فردا را بشکند ویا طرحی برای زندگانی داشته باشد زیرا که اگر دردی وجود دارد و باعث آزار ما می شود در اصل ناشی از غفلت و تثبیت ما در زنده مانی دیروز بوده است که باید ریشه کن شود واگر توفیقی بوده و مایه رفاه شده زیرساختی است که محصول نگاه عالمانه ما به آنچه که بایدتغییر بنماید و تلاشی که برای تغییر بکار گرفته ایم بوده است و یا در اصل ما در آن نقطه نگاه و برداشت زندگانی داشته ایم وتلاش ما هم شان با آن بوده است که اگربخواهیم همین راه را ادامه دهیم باید آن نگاه را در منش و شخصیت مان نهادینه نماییم اما از آنجا که زندگی ما همیشه قرین با درد و حسرت بوده واین وضعیت تا فردا نیز ادامه خواهد یافت باید ببپذیریم که ما زنده ماندن را (بدلیل اینکه درزندگانی نیاز به تلاش و مبارزه است) به زندگانی ترجیح داده ایم واین موضوع تا ریشه کن نشودمسلم است که راه ما برای ایجادشهر دانش بنیان پر سنگلاخ وناهموار خواهد بود که باید شناسایی گردند وبرای هموار نمودن راه اقدام شود که دربحث بعدی با پرداختن به این سئوال که چگونه می توان راه همواری در زندگانی داشت ؟به ادامه بحث خواهیم پرداخت.
ادامه دارد
