هنگام سپيده دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه گری؟
صبح است، دمی بر می گلرنگ زنيم، وين شيشه ی نام و ننگ بر سنگ زنيم،
دست از امل دراز خود باز کشيم، در زلف دراز و دامن چنگ زنيم.
فصل گل و طرف جويبار و لب کشت، با يک دو سه تازه دلبری حور سرشت؛
پيش آر قدح که باده نوشان صبوح، آسوده ز مسجدند و فارغ ز بهشت.
افلاک که جز غم نفزايند دگر، ننهند بجا تا نربايند دگر؛
ناآمدگان اگر بدانند که ما از دهر چه میکشيم، نايند دگر.
ای آنکه نتيجه ی چهار و هفتی، وز هفت و چهار دايم اندر تفتی،
می خور که هزار باره بيشت گفتم: باز آمدنت نيست، چو رفتی رفتی.
در گوش دلم گفت فلک پنهانی: حکمی که قضا بود ز من ميدانی؟
در گردش خود اگر مرا دست بدی، خود را برهاندمی ز سرگردانی.
از من رمقی به سعی ساقی مانده است، وز صحبت خلق بی وفاقی مانده است؛
از باده ی نوشين قدحی بيش نماند. از عمر ندانم که چه باقی مانده است!
دل سر حيات اگر کماهی دانست، در مرگ هم اسرار الهی دانست؛
امروز که با خودی، ندانستی هيچ، فردا که ز خود روی چه خواهی دانست؟
