انسان اگر توانست با آویختن به بخش ودیعه گرفته شده از خداوند خود را از تیره موجودات وجانوران محض رهایی بخشد و داستان خود را با ساختن اجتماعی که می توانست در آن به خود ودیگران کمک نماید با مناظری بدیع و زیبا از با دیگران بودن بیافریندبه نحوی که هرلحظه از آن که بخشی از عمر انسان تلقی می گرددبا آذین شدن به ظرفیتی و ظرافتی غنیمتی محسوب گردد به خاطر آن بود وهست که گفت و شنید و ازاین گفتن و شنیدن به منفعت ومصلحت رسید تا با متمسک شدن به آنها هم خود را برهاند و هم دیگران را در خوشی هایی که از رهیدن خود بدست می آورد شریک گرداند.
آری داستان حیات ابتدایی انسان با همین زیبایی ها ادامه داشت ومی رفت که واقعیت وجودی اهداف متعالی خلقت را به نمایش بگذارد و ملائک در یابند که اگر خدواند انسان را اشرف موجودات می نامد و از آنها می خواهد که به او سجده نمایند از برای چیست که با ابداعی ورق برگشت و در شعاع آن انسان دانست که می تواند با رها نمودن افسار زیاده خواهی خود که به تبعیت از نفس اماره می تواند بسیار دلفریب و خرناک باشد چیز هایی را در اختیاربگیرد که او را نسبت به دیگران برتر کند ویا او فهمید که می تواند قدرت را در اختیار بگیرد قدرتی که قبلا در اختیار طبیعت بود وبا این انتقال و پیدایش قدرت انسانی که حضور خود را با دست بردن در طبیعت و افزودن به توان برداشت از آن متبلور ساخت انسان نتوانست با خود درونیش به توافق برسد وناخودآگاه فریفته منفعتی شد که تنها برای او مفهومی می گردید و به مصلحتی گرایید که می توانست منفعت اورا تامین وپایدار سازد.
وازاین جا بودکه همیشه مصلحت فدای منفعت شد و یا به امکانی تبدیل گردید که می توانست و می تواند برای تامین منفعت قربانی شود اما شدت این ره به ترکستان اززمانی جان به لب انسان رساند که قدرت مقوله ای اجتماعی شد و انسان دانست که برای بقای موفقیت آمیز درمیان جمع مجبور است که آن را به مجموعه ای تبدیل نماید و برای برخورداری از منفعت هایی که در این کار وجود دارد یا به اعمال آن اقدام نماید و یا آن را به دیگران و آنهم به امانت واگذارد وچون در این کار منفعت رسیدن به رفاه مقصود همگان شد مسلما مصلحت های بکار گرفته شده در انتخاب وواگذاری امانت قدرت به نوعی تدوین شد که تمامیت مصلحت را در خدمت منفعت قرار داد و یا عملا قدرت به ابزاری تبدیل گردید که عموم مردم را به سخن گویانی تبدیل می نمود که اگر قراربود چیزی بگویند و یا مطالبه ای داشته باشند بایدبه گونه ای به عنوان مطلب اقدام بنمایند که مطابق با مصلحت ها باشد و یا حتی در جایی این گفته را برزبان آورند که مصلحت ایجاب حضور در آن را می نماید اما ازمیان این همه مصلحت اندیشی ومنفعت بینی که دامان تمام حوزه های حضور انسان را در هم پیچیده عرصه ای هست که انسان در آن اگر منفعتی را دنبال می نماید این منفعت محض اونیست و یا اگر به مصلحتی می گرود این مصلحت مطلقا نمی تواند مبنایی برای جان رستن از خطرو یا دور داشتن از گرفتاری باشد و آن همانا حوزه پیوند عاطفی و یا میل به انتخاب یار و گرویدن به اوست که همه ما به نوعی آن را در داستان انسان های قبل از خود و یا کسانی که در زمان ما دل به دست می گیرند و سر پیش می آورند تا فدیه راه کسی بنمایند که او را بیش از جان عزیزش می دارند و یا سر بر قدومش تقدیم می دارند
آری ماجرای دل دادگی انسان قصه هزار باره ای است که گفته شده و باز دیگرانی با نقش گرفتن در بازی عشق آماده اند که آن داستان را با رنگ و لعابی دیگر به نمایش در آورده اند و در این میان خوشا به حال آنانی که در صحنه هایی از بازی زندگی اگر نقشی به آنها واگذار شده است با قدم صدق و صلابت در عهد هنری را از خودبه نمایش گذاردند که در آن مجنون به پای بوسی آنها بیاید و با بیان این نکته که تو با ایثار ووفایت درسی از عشق دادی که مرا نه آگاهی و نه مهارت به اجرا ذرآوردن آن بود.مهرتاییدی بر دلدادگی آنها بگذارد.
واز این رو من هم هروقت خواسته ام که تالمات روحی وتعلقات خاطر خود را به نمایشنامه ای لطیف و عاشقانه تبدیل و تدوین نمایم وقتی به او که از خودمن وبا من است رسیده ام مانده ام که چگونه بگویم و یا چگونه به تصویر کشم مهربانی هایی را که دارد زیرا می دانم که در این مهربانی نه منفعتی را دنبال می نماید و نه دل در گرو مصلحتی دارد بلکه هرآنچه که می کند و هرآنچه که می فرماید عین منفعت ومصلحت است ومن دلداده بایدبپذیرم و به گوش گیرم اما حیف که تار و پود منش و شخصیت من با مصادره به مطلوب مفهوم منفعت ومصلحت عجین گشته و مرا به موقعیتی سوق داده که از مهربانیش که از طریق آن همیشه مرا بر خودش مقدم می داند و یا اینگونه به من می باوراند که برخودش تقدم دارم برداشت مبتنی برمیل داشته باشم و کار را به جایی برسانم که خودرا با لطایف الحیل به نقش مجنون نزدیک سازم و یا خود را مجنونی بنمایانم که هزاران ادعا داشته باشد ادعا هایی که همه آنها بر تار منفعت و پود مصلحت شخصی استوار شده باشد وتازه با این همه رندی انتظار آن را داشته باشم که قصه زندگی من نغمه سازآنانی گردد که در آرزوی مجنونی همزمان وهمزبان خودشان است.
زهی خیال باطل که چنین امکانی اگر برای من در فریفتن نسل خودم موجود باشد برای فریب تاریخ وجود ندارد زیرا که تاریخ آیینه گذشته است ودرس حال و آینده و هیچ کسی نمی تواند و یا بنا بر رسالتی که تاریخ دارد به من وآنکه چون من می اندیشد این اجازه داده نخواهد شد که بتوانم و بتواند این آیینه را مبدل به موجودی بنماید که در درس خود از منی که از انسانیت تنها رندی و کندم نمایی وجو فروشیش را یاد گرفته ام چهره ای بیرون دهیم که به الگو وتوتمی برای دیگران تبدیل شود زیرا که قبل از من بسیار بوده اند آدم هایی که آمده اند و با عنوان اینکه مجنون زمان خود هستند داستانی را در نزد نسل حاضر که آنها هم در نوع خود از مجنون زمانشان در تابعیت از منفعت ومصلحت شخصی کم نداشته اند به روایت گذارده اند و یا به تحریر در آورده اند که در متن ومحتوا با داستان واقعی مجنون متفاوت و یا حتی مخالف بوده است اما چون خود غافل و دوستانشان منفعت جو ومصلحت گو بوده اند نتوانسته اند و یا نخواسته اند بدانند اگر هم نسل هایشان برای منفعت ومصلحتی به قبول صداقت ظاهری و صلابت دروغینشان گردن گذارده اند تاریخ با بیرحمی تمام پته دروغ گویی و نفاقشان را بیرون خواهد ریخت واین اجازه را به آنها نخواهدداد تا دادستان زندگی آدم را به بیراهه سوق دهند و یا با آلوده نمودن آن به چیز های سخیف و بی ارزش روزمره سازند زیرا که دست یابی به چیزی که نزدیک است و به قولی زودتمام می شود نمی تواند توان وانرژی لازم برای دست یابی به چیز های بزرگ و دور را در هواداران انسانیت فراهم آورد.
واین داستان زندگی آدم هایی چون من است که به قول رهی معیری شاعر و ترانه سرای معاصر دراوصاف زندگی آنها این چنین بیان داشته که
چه رفته است که امشب سحر نمی آید؟ شب فراق به پایان مگر نمی آید؟
کسانی که سیاهی بر زندگیشان مستولی گردیده و سحری که با روشنایی خودش به آنها بیان بدارد که ره به ترکستان می برند در داستان زندگیشان وجود ندارد و یا حتی اگر هم با تلاش دیگران در برافروختن شمعی کور سویی به زندگیشان بتابد تا شاید آنها را به این فهم نزدیک سازد که می شود با برافروختن شمعی به گذشته ای که بوده است نگاهی انداخت و آینده پیش پای خود را در روشنی دید که چه قضاوتی در رابطه با اعمالشان صورت خواهد گرفت بلکه تغییری در برداشت خود از رسالتی که باید بردوش بگیرند و یا اثری که باید از خود برجای بگذارند در نگاه ورفتار خود بوجود آورند ایجاد شود برآنها خواهندتاخت که چرا با روشن نمودن شمعی خواب را از سر آنانی که ما را مجنون واقعی می انگارندو با این دل خوشی به خماری شنیدن داستان ما رسیده اند می ربایید وچنین است داستان من وآنانی که به فرمایش رهی نمی دانیم که .
دو روز نوبت صحبت عزیز دار "رهی" که هرکه رفت از این ره دگر نمی آید
باید دم غیمت بشماریم وبا اعتقاد به اینکه آنانی که چون ما این وادی را رهسپاری کردند بازگشتی برایشان نبوده و حتی کسی به خود این اجازه را نمی دهدکه داستان زندگی آنها را بخواند و یا برای دیگران تعریف کند هرچندکه اگر چنین امکانی برایشان فراهم شود ورد زبانشان لعن ونفرین خواهد بود به تغییراتی در درک خود از نقش و موقعیتی که باید داشته باشیم خود را برای داستانی آماده نماییم که ماندگار باشد.
